
یک سال دو سال که نبود، یک عمر بود، یک زندگی بود که صرف مبارزه شد، صرف تغییر، صرف تلاش، با سلاح سخن، کتاب، مقاله. راحت تر آن بود که مینشست، حداقل گهگاهی، دور میشد، آنقدر دور که غباری بر عبایش نشنیند تا بتواند فخر سفیدیاش را بدهد، آنقدر دور که دست هیچ زندانبانی بهش نمیرسید و سردی هیچ دستبندی دستش را لمس نمیکرد، سرمائی که حتا در هشتاد سالگی نیز رهایش نکرد. دور نشد و ماند و اسباب شرمندگی امثال من شد، من و مایی که از آن جنس نبودیم، نیستیم، ما مردان عافیت ایم، ما مردان خطریم، البته تا آنجا که بیارزد، وگرنه امثال سحابی اگر میخواستند حساب ضرر و زیان کنند که الان در گوشهای آسایش را تا هفت نسل بعدشان را تضمین کرده بودند.
اینها فخرهای انسانیت و شرف ایرانند: به دنیا میآیند تا مبارزه کنند، تا بجنگند، تا ننگ سکوت را نپذیرند، تا ساکن نشوند و وصله گنداب شدن را به خود نبینند که اینها را چه سربزیر افکندن و از ترس حاکمان گٔلهای قالی را شمردن؟ اینها را چه به ذلت؟ اینها را چه با همداستانی با جماعت دون پایهای که اگر در جایگاه حکومت قرار گیرند هجی کننده واژه جنایت اند و اگر در جایگاهی دور از آن، ناطقینِ بی عملِ مدعی! اینها مردان عمل اند، متفاوت از من، از ما، از بسیاری از ما.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر