‏نمایش پست‌ها با برچسب احمدی‌نژاد. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب احمدی‌نژاد. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۱ مهر ۲۷, پنجشنبه

"تحریم اقتصادی" و بالش نسلی که دیگر مدرن نیست



در ساده‌ترین حالت و با کمی‌ اغماض، تحریم‌های اقتصادی را می‌توان فریندی تعریف کرد که طی‌ آن "مردم" به سبب اقدامات حاکمیت‌شان تنبیه میشوند، و چون عموما این حکومت‌ها کمتر دمکرات اند و کمتر برآیند نظر و رای مردم اند، پس دشوار تر می‌توان این نحوهٔ تقسیم "تقصیر و مجازات" را توجیه اخلاقی‌ و عقلانی کرد. مشکلی‌ که این میان بسیار به چشم می‌‌آید این است که این سیستم مریض و ناعادلانه توسط سازمان‌ها و کشور‌هایی‌ گذشته شده است که مدعی و داعیه دار "دموکراسی"، "لیبرالیسم" و "حقوق شهروندی" اند، مخاطب اصلی‌ این ادعا‌ها و تبلیغات‌هایشان هم گاهاً همین ملت‌هایی‌ هستند که هدف تحریم هایند؛ مردمی که عموما آسیب دیده اند و دست به مقایسه میزنند، مابین قول و عمل شان، آنچه که در لفظ می‌گویند و آنچه که در عمل نصیب‌شان میکنند، و در نهایت آنچه که آسیب میبیند ذهنیت عمومی‌ نسبت به همان ارزش‌ها است.  

مهمترین تاثیر تحریم‌های بلند مدت جهانی‌ نسبت به یک کشور، پرورش نسلی است که کمتر آمادگی پذیرش ارزش‌های جامعه مدرن را دارد: ارتباط‌اش با دنیای مدرن کمتر است و بیشتر محصور در تبلیغات و بیان حاکمیت از دنیا و اعمال و ارزش‌هایش است، استقلال فردی‌اش به شدت آسیب دیده است و بیشتر وابسته به کمک‌ها و پشتیبانی حکومت برای دوام زندگی‌ است، و در نهایت خشمگین است، احساس می‌کند برای چیزی از طرف کسانی‌ تنبیه میشود که مقصر آن نیست، معتقد است که یکی‌ از دوگانه لجاجت حکومت یا زیاده جامعه جهانی‌ عامل این فلاکت است (یا ترکیبی‌ از این دو)، ولی‌ به هر حال اوست که با بی‌ عدالتی صرف، هزینه آن را میدهد . اینها نسلی را پرورش میدهد که نسبت به دنیا بدبین است و کمتر نسبت به حاکمیت مستقل است و از همه مهمتر "خشمگین" است، دل آزرده است. خیلی‌ وقت‌ها این دل آزردگی در بنیادگرایی متبلور میشود، خیلی‌ وقت‌ها تنها در بدبینی افراطی نسبت به مفاهیم مدرن جامعه شناسی‌ زاده غرب، ولی‌ نتیجه آن یکی‌ است: این نسل دیرتر و سخت تر و دمکرات میشود، فرایند ورود آن به دنیای مدرن پر هزینه تر و ساختن ارکان و نهاد‌های مدنی در آن زمان بر تر خواهد بود


توضیح عکس بالا: بنا به آمار‌های معتبر، در نتیجه مستقیم تحریم‌های اقتصادی بر علیه عراق، موسوم به نفت در برابر غذا، مابین صد هزار تا پانصد هزار کودک جان باختند


۱۳۹۱ شهریور ۲۲, چهارشنبه

حاشیه‌ای بر دو مصاحبهٔ سید محمد خاتمی و شکوری راد؛ بزنگاه انتخابات و راهبرد‌های اصلاح طلبانه




انتشار مصاحبهٔ منتشر نشده اقای شکوری راد و صحبت‌های اخیر سید محمد خاتمی در جمع دانشجویان حول محورهایی مشخص، هماهنگ و متحد بود، محور‌هایی‌ که می‌توان آنها را راهبرد‌های عملیاتی‌ اصلاح طلبان در آینده نزدیک دانست. بخشی از این محور‌های مشترک در زیر خواهد آمد و در ادامه این نوشتار سعی‌ خواهد شد مختصراً، دلایلی در تایید لزوم بیان و محور عمل قرار دادن آن ارائه شود. این محور‌ها به ذیل زیر است:
عبور از نظام و سر دادن شعار سرنگونی به عنوان یک مطالبه، چه از حیث امکانات در دست مخالفین و چه از لحاظ نتایج احتمالی‌، از طرف مخالفین، نه شدنی است و نه مطلوب. در سه سال اخیر بخشی نه چندان بزرگ از بدنه معترضین در اختیار گروه‌هایی‌ بود که علنأ و عملا تبلیغ ساختار شکنی میکردند، بخش‌هایی‌ که نتیجه عمل شان، به همراه بزرگ نمایی و تبلیغ حاکمیت این شد که ضرر‌های جبران ناپذیری به بدنه معترضین وارد گشت.
افق پیش روی اصلاح طلبان باید چیزی بیشتر از انتخابات پیش روی باشد، باید دورتر از آن را دید و برنامه ریزی کرد، به عبارتی باید در جهت تغییر فضا و شرایط و تعدیل فضای رادیکال و قطبی فعلی گام برداشت. جناح‌هایی‌ در حاکمیت هستند که خواهان تداوم شرایط امنیتی فعلی اند، کسانی‌ که به علت ماهیت امنیتی فعالیت هایشان، در شرایط غیر بحرانی‌ باید ارکان قدرت را رها کنند و به پشت میز خود، در ادارات امنیتی و پادگان‌های نظامی بازگردند. باید شرایط را بگونه تغییر داد که سکانداری آنها قابل توجیه نباشد، در چنین شرایطی هست که باز کردن گره انتخابات آسان تر خواهد شد.
مطالباتی هست که مقدم بر نفس انتخابات و تلاش برای شرکت در ساخت قدرت است. افراد زیادی در طول سه سال اخیر آسیب دیده اند و تعداد زیادی هستند که هنوز در زندان اند. آقایان میرحسین موسوی و شیخ مهدی کروبی و زهرا رهنورد هنوز در حصری غیر قانونی هستند و قانون گریزی هنوز مشخص‌ترین الگوی رفتاری حاکمیت است و از همه مهمتر، هنوز در اینکه حاکمیت میتواند یک انتخابات بدون تقلب برگزار کند شک هست. بین این مطالبات ارجح و مقدم بر انتخابات اند.
دلایل عقلی و اخلاقی‌ زیادی می‌توان در تایید این سه محور و لزوم اتحاد بر سر آنها بیان کرد. در ادامه سعی‌ خواهد شد به اختصار و کوتاه تنها بخشی از آن را در غالب سه پاراگراف نوشت.


 

براندازی یک حاکمیت و از بین بردن ساختار و نظام یک کشور نه باید و نه میتواند هدف سیاسی قابل قبولی برای یک فرد، یا گروه سیاسی باشد ; عاقلانه است که هدف مفاهیم و ارزش‌هایی‌ دیگری باشد ، چیزهایی همانند مردمسالاری، عدالت، بهبود شرایط اقتصادی و سیاسی و حتا نهادینه کردن سکولاریسم و لیبرالیسم. حول محور اینهاست که می‌توان کار سیاسی موثر کرد از کلیت آنها دفاع کرد . در مرحله بعد یا زور فعالین به حاکمیت‌ها میچربد و آنها تمکین میکنند و ظرفیت‌های نظام این اجازه را میدهد که مطالبات آنها تامین شود که نتیجه آن میشود که نظام میماند و ساختار بهبود می‌یابد، شق دوم این است که نظام سرسختی نشان میدهد و این انعطاف را نشان نمیدهد و خواست و مطالبات عقیم میماند، در چنین حالتی این “تغییر ناپذیری” و “بی‌ ظرفیتی” نظام است که زمینه ساز سقوط آن میشود. در کنار اینکه به هر حال حکومت فعلی حاصل تلاش جمعی یک نسل در غالب انقلابیون و جانفشانی نسلی دیگر، در غالب رزمندگان جنگ تحمیلی بوده است، نمیتوان به راحتی‌ از آنها عبور کرد و حرف از انقلابی دیگر زد. و در نهایت، فعالین سیاسی برای تغییر در ساخت قدرت باید به زبان قدرت سخن بگویند، نباید آرمان‌هایشان را بجای مطلوب‌های سیاسی‌شان بیان کنند. در شرایط فعلی و با توجه به سرمای گذاری عظیمی‌ که حاکمیت در بخش‌های امنیتی و نظامی کرده، امکان حدوث براندازی امری است دور از ذهن، آنهم با توجه به امکانات ضعیف اطلاع رسانی مخالفین، نتیجتا بیان آن و هدف قرار دادن چیزی نیست غیر از اسیر شدن در آرمان‌های نشدنی‌ و پرهیز خودخواسته از انتخاب‌های ممکن برای بهبود شرایط. آنچه که شدنی به نظر می‌رسد این است که حتا تغییر خواهان رادیکال هم اسلحه‌ها را به زمین بگذرند و به حمایت از نیروهای واجد ظرفیت‌های انسانی‌ و قادر به ایجاد تغییر وارد میدان شوند، وگرنه تشتت قوی‌ترین اسلحه حاکمیت برای سرکوب مخالفین است.
چیزی که مسلم است این است که شرایط فعلی کشور در بخش‌های مختلف، اگر نگوییم فاجعه بار است، ولی‌ از مطلوب فاصله زیادی دارد. رفتار‌ها و روند‌های در پیش گرفته توسط مسئولین وقت نیز بگونه‌ای نیست که امیدی به تغییر داشته باشیم. ضروری است که برای تغییر شرایط از همه ظرفیت‌های مدیریتی کشور استفاده شود، ولی این ممکن نیست مگر در سایه تغییر شرایط قطبی فعلی و آرام کردن فضای فکری حاکم بر ذهن حاکمان و باز کردن دایره محدود خودی و غیر خودی. تنها در این صورت هست که می‌توان امید داشت که از بحران‌های فعلی با حداقل هزینه عبور کنیم. از آن طرف شخصیت‌ها و گروه‌های زیادی هستند که حفظ منافع‌شان در گرو تداوم شرایط امنیتی فعلی است، کسانی‌ که به تعبیر آقای شکوری راد با عوض شدن شدن شرایط باید به سازمان‌های امنیتی، یا پادگان‌هایشان بازگردند و علی‌ القاعده این مطلوب آنها نیست. برای حضور موثر در ساخت قدرت باید آنها و اعمال‌شان را مدیریت کرد، باید با عقلای آن بخش گفتگو کرد و اقدام به تاثیر گذاری کرد. عوض کردن این شرایط یک سمته نیست؛ باید دو سمت بخواهند و عملا گام بردارند، باید دو سمت دیدگاه‌های افراطی و رادیکال را به حاشیه برانند. به جرات می‌توان گفت که اصلاح طلبان و معترضین و منتقدین در سه آخیر سهم خود را در این زمینه پرداخته اند و این نوبت حاکمیت است که با نشانه‌هایی‌ عملی‌، امکان تغییر فضا را ایجاد کند .
“انتخابات” تنها یک گذرگاه است، نباید سرنوشت یک جناح سیاسی و یک گفتمان اجتماعی را به آن گره زد. حفظ هویّت سیاسی، اجتماعی و پرداختن مطالبات ریشه‌ای تر ، مقدم به نفس شرکت در انتخابات است. حاکمیت موفق شده که اصلاح طلبان را از عرصه قدرت اخراج کند، ولی‌ چنین توفیقی را در عرصه اجتماع نداشته و ندارد، شرکت غیر مشروط و ضعیف اصلاح طلبان در این عرصه این امکان را به تمامیت خواهان میدهد تا گامی‌ بزرگ در جدا کردن بدنه اجتماعی از فعال اصلاح طلب بردارند، چیزی که اگر نیک‌ بنگریم نه به نفع خودشان هست و نه مجموعه نظام، چرا که این نیروی اجتماعی قابل جذب توسط هیچ کدام دیگر از جناح‌های داخل نظام نیستند، قطع امید آنها از اصلاح طلبان یعنی‌ قطع امید آنها از نظام. اصلاح طلبان باید افق دید خود را فراتر از انتخابات بگذرند و تحلیل‌های خود را مبتنی‌ بر آینده‌ای دورت از آن بگذرند، در ضمن اینکه با رصد شرایط و در صورت دیدن نشانه‌هایی‌ از تغییر رفتار حکومت در محور‌هایی‌ که اعلامی، می‌توان به حضور در انتخابات نیز امید داشت.








۱۳۹۱ شهریور ۱۹, یکشنبه

جواب کلوخ‌های این حاکمیت سنگ نیست، آنهم بر سر ملت آن


خبر کوتاه و غیر منتظره بود: سفارت کانادا در تهران بسته شد، و در ادامه پنج روز مهلت داده شد تا سفارت ایران در کانادا بسته شود و کارکنان‌اش به علت آنچه "عناصر نامطلوب" خوانده میشود، ترک خاک کانادا کنند. لیست دلایل کانادا به اختصار شامل موارد زیر است: رژیم ایران به طور فزاینده‌ای کمک‌های نظامی در اختیار رژیم اسد (در سوریه) قرار می‌دهد؛ به طور مرتب اسرائیل را تهدید می‌کند؛ دست به لفاظی‌های نژادپرستانه و ضدنژاد سامی می‌زند و نسل‌کشی را تهییج می‌کند" ، همچنین "کانادا ایران را از جمله بدترین ناقضان حقوق بشر جهان خوانده که "به گروه‌های تروریستی پناه می‌دهد و از آنها حمایت مالی می‌کند." لیستی که به اختصار می‌توان بخشی از آن را غیرقابل اثبات و مستندات آن را غیرقابل استناد دانست و بخشی دیگر هم نمونه‌های مشابه، حتا بدتر آن را پیدا کرد که به کرّات توسط کشوری حادث شده باشد و کانادا چنین دچار احساس مسئولیت در قبل حقوق بشر و مقابله به تروریسم نکرده است. دانستن اینکه دلیل تعیین کننده این تصمیم چیست مستلزم شناختن آناتومی قدرت در کانادا، گروه‌های قدرت و لایه‌های لابیگر فعال در عرصه ایران و همچنین تاریخ مرودات این دو کشور است که بعد از مرگ مشکوک خبرنگار ایرانی‌ کانادایی؛ خانم زهرا کاظمی در سال ۲۰۰۳ دچار تنش شده است. ولی‌ نتایج این تصمیم چیست؟


دولت راست گرای حاکم در کانادا سفارت خانه را بست تا همگرائی هر چه بیشتر خود را با تندرو‌ترین هسته‌های سیاسی مقابل ایران نمایان کند. اقدامی که بمانند اکثریت قاطع تحریم‌های صورت گرفته بر علیه ایران، مضرات‌اش شامل حال شهروندان ایرانی‌ میشود تا دولت ایران. مابین مفهوم "دولت" و "ملت" و "حکومت" تفاوت هست، (حتا اگر ادعاهای کانادا را هم درست فرض کنیم) نمی‌توان به تاوان عمل حکومتی ملت آن کشور را مستحق تنبیه دانست، نمی‌توان در مقابل عمل حاکمیت ایران در دفاع از حاکمیت سوریه، ده‌ها هزار شهروند ایرانی‌ را از دریافت اولیه‌ترین خدمات خود محروم کرد و هزاران نفر را هم از پیشرفت در تحصیل و کیفیت زندگی‌ محروم کرد. (اگر از چند برنامه فرهنگی‌ غیر ضروری سفارت ایران در کانادا بگذریم که البته حق آنها است و در مقابل با واکنش مناسب دانشجویان ساکن ایرانی‌، نتایج آن وارونه شد) با توجه به نوع و سطح روابط دو کشور، اصولا سفارتخانه‌ها عملی‌ غیر از پرداختن به امور شهروندان متقابل نداشتند. جلوگیری از مراودت دو ملت ایران و کانادا چیزی غیر از کمک به نهادینه کردن افکار تبلیغی حاکمیت فعلی ایران مبنی بر مقابله جهانی‌ با "ملت" ایران نیست. حاکمیت ایران تا الان تبلیغ نسل کشی نکرده است و اگر تمایز مفهوم "دولت" و"ملت" را به داستان اسرائیل نیز بسط دهید، تبلیغات ضّد سامی نیز نداشته است؛ اتفاقی‌ که افتاده که سؤ مدیریت‌های رفتاری و گفتاری یک عده بر سر کار ایران با منش ماجراجو و خوی هیجان زده ترکیب شده و باعث شده که چنان دستاویزی به چنین دولت‌هایی‌ داده شود تا سیاست‌های خود را در سایه آن مشروع کنند

بر اساس آمار، شمار شروندان ایرانی ساکن در کانادا بالغ بر ۱۲۰ هزار نفر است (در جایی‌ شمار شهروندان ایرانی‌ تبار را حدودا ۴۰۰ هزار نفر ذکر شده که البته به نظر نمیرسد درست باشد). از این تعداد حدودا ۲۰۰۰ تا ۳۰۰۰ نفر دانشجویانی هستند که بوسیله بورس، یا هزینه شخصی‌ وارد این کشور شده اند و به علت تازه ورود بودن‌شان هنوز وابستگی‌های سختی نسبت به سرزمین مادری دارند. کارکرد اصلی‌ سفارت ایران در کانادا خدمات کنسولی همین عده ایرانی‌ است، خدماتی که تا همین الان به علت گستردگی جغرافیایی و تعداد بالای شهروندان ایرانی‌ نیز بی‌ مشکل نبوده. مضرات این بسته شدن سفارتخانه‌ها البته تنها شامل حال ساکنین فعلی کانادا نمی‌شود که موانع جدی بر سر راه مسافران جدید، چه دانشجویان خواهان تحصیل در دانشگاه‌های کانادا، چه خانواده‌های جویای یک مکان جدید برای ادامه زندگی‌، میگشاید. در چند سال اخیر به علت تغییر در پاره‌ای از موارد موثر در سطح کیفی‌ زندگی‌ در ایران، تعداد دانشجویان خواهان تحصیل در دانشگاه‌های کانادا افزایش یافته است و بالطبع آن میزان مراجعات به سفارت کانادا در ایران. از اردیبهشت ماه امثال، کانادا بخش ویزائی سفارت خود را منحل و متقاضیان را به ترکیه عودت داد، عملی‌ که اگر نیک‌ نگریسته میشد اقدامی مقدماتی برای بسته شدن سفارت بود. به هر حال، این عمل سنگی‌ است برای افزایش ارتباط مابین مردم دو کشور و بالطبع آن استفاده از فواید آن که یکی‌‌اش اثرگذاری متقبل فرهنگی‌ است

شکی‌ نیست که حاکمیت فعلی ایران یک حاکمیت اقتدرگرا و سرکوبگر است که حتا به حضور حماسی مردم خود در پای صندوق‌های رای و همچنین حضو مدنی ملت در خیابان‌ها نیز پاداشی نداد، مگر زندان و گلوله. شکی‌ نیست که حاکمیت فعلی ایران در عرصه سیاست خارجی‌ و در فرایند اتحاد گیری به کشور‌های همجنس علاقه خاصی‌ دارد و بحثی‌ در این مورد نیست که برای ساختن اتحاد‌های منطقه‌ای حاضر است با دیکتاتوری‌ترین کشور‌ها نیز پیمان برادری بببند (مگر دیگر کشور ها، حتا دمکرات‌ترین آنها چنین نمیکنند؟) و شکی‌ نیست که در قبل آن کلوخ‌هایی‌ نیز با هدف و بی‌ هدف به اینور و انور نینداخت باشد، ولی‌ تاوان این کلوخ‌ها سنگ نیست، آنهم سنگی‌ که هدف‌اش تنها سر و روی ملت آن نیست، اهل آن خانه نیست که اهل آن خانه خود دل پر خونی از همین حاکمیت دارند. اهل این خانه خود شاهد اند که چگونه شریف‌ترین مدیران‌اش و بهترین مردمان‌اش به تاوان شرافت باید روانه زندان‌ها شوند، تحمل این زجر آسان نیست. دولت‌های دنیا اگر نمی‌خواهند کاهنده این درد‌ها باشند، چیزی بر آن قرار ندهند








۱۳۸۹ فروردین ۲۰, جمعه

خدایان مستبدی که حاکمان می‌‌آفرینند




"اندیشه آزادی هرگز در عمل آفریدگار وجود نداشته! از ازدحام آرا مردم چیزی جز شورش و نا‌ بسامانی عاید نمی‌شود؛ شورش و نا‌ بسامانی در جهانی‌ که برای عبودیت و ثبت آفریده شده گناه است! مشیّت الهی با فرمان بیان میشود، نه با برهان. خداوند خود مستبد عالم بود ... " از چشم غربی، جوزف کنراد، ترجمه احمد میر علایی
متن بالا قسمتی‌ از سند دولتی است که رئیس امنیت مستبد و جنایتکار حکومت جاری روسی در رمان "از چشم غربی" در توجیه اعمال خود بیان میدارد، جملاتی که از اعماق اعتقاد یک سر سپرده برمیخیزد، از عمق وجود فردی که به آزادی به چشم یک ابزار مینگرد برای نابودی سعادتی که تنها در عبودیت قابل حصول است، عبودیتی محض به خدا و در نبود آن به بندگان و حکومت‌های جایگزین صالح آن و چه بسیار زنان و مردانی که با این اعتقاد کشته شدند و به تبعید فرستاده شدند، چه بسیار قلم‌ها که شکسته شد و کتاب‌ها که به توده‌ای از خمیر مبدل گردید. خدای رئیس امنیت این رمان، خدایی است که به استبداد نه تنها معنا میدهد که خود اولین مستبد عالم است، فرمان میدهد و آتشی و پاداشی، که استدلال و برهان در ادبیات وی جایی‌ ندارد، خدایی که حکومتی با هدف نیل به آن ساخته شد و کافران معتقد به آزادی آن را برانداختند و خدایی جدید آفریدند و دوباره آزادی را به مسلخ بردند و این تسلسل تلخ را باز آفریدند، نویسنده واقف است که خدای مستبد باز آفریده میشود تا حکومت‌ها برای سلطه خود به آن دست یازند و انقلاب تنها محملی است برای دست بدست شدن این خدا: "بی‌ قانونی‌ خود کامگی و بی‌ قانونی‌ انقلاب"
خدای مستبدی که گاه بی‌ نام است و بی‌ وجود، دور از دسترس در آسمان‌ها جایگاه دارد، و گاه هم جسم دارد و هم سبیلی به فراخی استالین، که در مورد اول همیشه کارگزارانی هستند که مدعی نمایندگی‌ خدایند و به نام وی زندان‌ها را لبریز میکنند و چوبهٔ دار را پیاپی سنگین. خدایانی که آفریده میشوند و سرنگون میشوند و باز آفریده میشوند ، در هیبتی‌ جدید، مستقل از زمان، تا آنجایی‌ که حکومتها به آنها نیاز دارند.
و چه تلخ که این حکایت ظهور‌ها و سقوط‌ها در سرزمین ما هم جاری است، خدایانی که مهربان از رحم آزادیخواهان زاده میشوند و در اندک زمانی‌ به اژدها یی مبدل میگردند که نه آزادی میشناسند و نه آن را مطلوب میشمارند، به نامش اسیر میکنند و شکنجه میدهند و میکشند و کارگزارانی که منتظر جهنم وعده داده شده نمیشوند، در همین دنیا آتشی برپا میکنند سوزنده تر از آن یکی‌ و تنها افرینش بهشت را وامیگذارند به آن خدا!
در سرزمین ما، خدای ما را کشتند، خدایی که با لفظ "به نام خداوند بخشنده مهربان" ستایش آن را آغاز میکردیم و کرامت و غفوریت او را هر دم زمزمه میکردیم که عبارت "لاه اکراه فی‌ الدین" را از خود وی آموختیم. خدایی که به نامش حتا آزار به حیوان هم حرام بود، نمی‌شد سر بر بالین گذشت اگر همسایه‌ای در زجر باشد. خدای ما سیاه رنگ نبود که عاشقی و عشق و مهربانی مجسم در خدای رویایی ما کجا و آن هیبت وحشتناکی‌ که اکنون به نامش ابرو که سهل است که جان میسانند کجا! خدای ما را کشتند تا خدای خود را علم کنند، خدایی که دیگر مهربان نیست، حاکم است و چه طنزی که در این دین دیگر مسجد محل نیایش نیست، و شاید نیایش از برای این خدا همان است که اینها اکنون در مساجد میکنند!
شعر گفتم و داستان نوشتم که به آنجا برسم که بگویم که این خدایی که به نامش همه چیز را به یغما میبرند و خانمان میسوزانند چیزی نیست غیر از ابزاری که نه آفریننده است و نه خالق که تنها ابزاری است اتفاقا "آفریده شده" برای نابودی آزادیخواهی و آزادیخواهان، که با آن خدای خیل خدا پرستان تنها در نامی‌ مشترک است، نام را میگیرند و هویتی جدید میافرینند و چوب حراج میزنند بر اعتقاد! که این حدیث، حدیث امروز و دیروز نیست، تا انسان بوده و استبداد بوده همین بوده و معابد و مساجد و کاهنان و کشیشانی که به نام خدا و به کام حکومت‌ها کشتند و بردند
عکس از وبلاگ "از فرادینه تا جور" برداشته شد