‏نمایش پست‌ها با برچسب خامنه‌ای. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب خامنه‌ای. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۱ آبان ۱۸, پنجشنبه

حکومت مسئول قتل ستار بهشتی است



دو تجربه آکادمیک: "تجربه زندان استنفوردنام پژوهشی روانشناسی‌ است که در سال ۱۹۷۱، در زیرزمین دانشکده روانشناسی‌ دانشگاه استنفورد انجام شد که طی‌ آن سعی‌ شد رفتار‌های متقابل زندانیان و زندانبانان مورد تحقق و بررسی قرار گیرد. به اختصار در این آزمایش، داوطلبانی که همه دانشجویانی سفید پوست و فاقد سابقه کیفری، متعادل و بدون هیچ سابقه روانی‌ بودند به دو دسته زندانی و زندانبان تقسیم شدند. به زندان‌بانان این امکان داده شده بود تا برای برقراری نظم و انضباط و جلب احترام زندانیان، دست به تدوین و اجرای قوانین خودشان بزنند، آزادی عملی‌ که نامتناهی نبود، ولی‌ آنقدر بود که از روز دوم تقابل‌های ایجاد شده، زندانبانان را به تحدید و نقض حقوق زندانیان و از روز چهارم به شکنجه‌های بدنی سوق دهد، تا آنجا که به سبب اقدامات سادیسمی زندانبانان، آزمایشی‌ که قرار بود ۲ هفته بطول بیانجامد، در روز ششم متوقف شد. (مشابه این پژوهش، آزمایش میلگرم بود که در ژوئیه ۱۹۶۱، در دانشگاه ییل انجام شد که هدفش بررسی میزان اطاعت افراد برای انجام اعمال خلاف اخلاق و وجدان عمومی‌ بود که آنجا هم داوطلبان (که مثل آزمایش قبل سعی‌ شد متعادل و فاقد سابقه روانی‌ و کیفری باشند) همگی‌ تحت شرایطی نشان دادند که قادرند با اجازه سیستم طراحی‌ شده، تا کشتن آدم‌ها نیز پیش بروند). در هر دوی این آزمایش ها، شهروندان یک جامعه مدرن و محصور و مطیع قانون، در شرایط داشتن قدرت، بدون در نظر گرفتن هنجار‌های اخلاقی‌ جامعه و وجدان عمومی جامعه تبدیل به افرادی شدند که قادر بودند که "ظلم کنند" و آنقدر در استفاده از قدرت خود افراط کنند که مستقل از شرایط متغیر تحت آزمایش، به مطلوب خود دست یابند. (آزمایش استنفورد نشان داد که حتا از این حد هم فراتر رفتند: یکی‌ از علل توقف آزمایش استنفورد این مطلب بود که میزان آزار و اذیت در نیمه شب‌ها افزایش میافت، چون زندانبان‌ها فکر میکردند که ناظرین آزمایش حضور ندارند و متونند با استفاده از غفلت آنها، اعمالی فراتر از اختیارات داده شده انجام دهند). 

دو تجربه واقعی‌ در ایران: یکی‌ از غم‌انگیز‌ترین اتفاقات سال ۱۳۸۶، ماجرای فوت مشکوک زهرا بنی یعقوب بود؛ دختری ۲۷ ساله، نفر بیست و دوم کنکور سراسری که از قضا پدرش شاغل در سپاه بود و زندانی زمان شاه. پزشکی‌‌اش را تازه تمام کرده بود و برای انجام طرح به یکی‌ از مناطق محروم همدان فرستاده شده بود. غروب روزی در پارکی، به همراه نامزدش دستگیر میشود. با خانواده‌اش در تهران تماس می‌گیرد تا اقدامات لازم برای آزادی‌اش انجام دهند، و فردای آن‌روز جسد بی‌ جانش را تحویل پدر و برادرش داده میشود، به همراه توضیحی مبهم و مضحک که خودکشی‌ کرده است. پدرش زار میزد که چرا خودکشی‌؟ مگر خلاف کرده بود تا شرمنده چیزی باشد؟ برادرش گریه میکرد که چگونه؟ مگر از چهارچوب در که مجموع ارتفاع‌اش ۱ متر و هشتاد سانت است می‌توان کسی‌ خودش را آویزان کند و بدون آنکه خودش را به اطراف و چهارچوب در آویزان کند و خودکشی‌ کند؟ طناب از کجا آمده؟ پدرش دوره افتاد و دردِ دلش را پیش هر کسی‌ که میشناخت برد، یکی‌اش سید حسن خمینی بود. بحث این بود که "چرا نظام پشت جنایت ایستاده است؟ چرا کارگزاران نظام بگونه‌ای رفتار میکنند که نتیجه آن شود که هزینه این عمل به پای مجموعه نظام نوشته شود؟ خلاصه اینکه پرونده مختومه شد و به ارباب جراید دستور داده شد که پیگیری نشود. زهرا بنی یعقوب اولین قربان رفتار غیر مسئولانه و نقض غرض دستگاه انتظامی کشور نیست که هنوز منافع ملی‌ کشور متضرر قتل زهرا کاظمی است. "ستار بهشتی"، آخرین قربانی رفتار‌های منجر به جنایت دستگاه امنیتی انتظامی کشور است:  جوان اهل رباط کریم که به سبب نوشته‌های وبلاگی خود دستگیر میشود و بعد از چند روز، جسدش تحویل بستگان‌اش میشود. جنایتی که هیچ چیز غیر از هزینه نصیب حکومت نمیکند

چرا نظام مسول مستقیم حدوث و استمرار این جنایات است: از آن پژوهش روانشناسی‌ شروع کردیم و داستان غم‌انگیز زهرا بنی یعقوب و ستار بهشتی را به عنوان مشت نمونه خروار ذکر کردیم تا به حدیث غم‌انگیز بی‌ قانونی‌‌های خطرناکی برسیم که در سطوح پایین دستگاه انتظامی و قضایی کشور، در موارد غیر ضروری در جریان است و از رهگذر وقوع و آشکار شدن آنها، صدمات جبران ناپذیری متوجه کشور و نظام شده است: "قدرت" ابزار حکومت و دولت برای اداره جامعه است، قدرتی‌ که در حکومت‌های مدرن، بوسیلهٔ قانون در بخش‌های مختلف حکومت توزیع میشود و حدود و مرز‌های آن تعیین و تعریف میشود. این قدرت ابزار آرامش جامعه و متضمن آسایش ارکان مختلف اجتماع است اگر مهار شده بماند. قدرت تمایل به تکثیر دارد، به فتح حوزه‌های جدید، تمایل به رشد و کمال، تا جایی‌ که مرزی برای اشتهای آن نمی‌توان متصور شد. به همین سبب که قبل از تعریف و توزیع قدرت در سیستم، باید اهرم‌های نظارتی آن ایجاد شوند و کلید‌های مهار کننده آن تعریف شوند. اینکه یک مامور نیروی انتظامی، یا رئیس یک پاسگاه دورافتاده، خود حوزه اختیارات خود را تفسیر کند و نحوهٔ استفاده از ابزارهای قدرت را تعریف کند و دست به رفتار‌های خطرناک بزند طبیعی است، چیزی نیست که قابل پیشبینی‌ نباشد، در مقابل این چنین آنارشی هایی‌، "باید" نهاد‌های بالادستی باشند که به نحوی از وقوع چنین سؤ رفتار‌هایی‌ جلوگیری کنند، گوشزد کنند و در شرایط حدوث، بر اساس قانون سؤ رفتار‌ها را جزا دهند، علنا، تا پیام دوگانه‌ای به نهاد‌های مشابه و جامعه بدهند که اولی‌ بداند که چنین اعمالی تحمل نخواهد شد و دومی‌ بتواند اطمینان کند. عملی‌ که تا الان نه تنها انجام نشده که با بی‌ تدبیری مطلق، این ذهنیت در دستگاه‌های نظامی و انتظامی کشور و همچنین ذهنیت عمومی‌ جامعه ایجاد شده که کلیت حکومت همراه و پشتیبان چنین اعمالی است، که فاعل "جنایت" اگر لباس دولت بر تن داشته باشد روئین تن است، پاسخگو نیست، اینها یعنی‌ اینکه "حکومت را می‌توان در وقوع آن جنایت در مقام فاعل قرار داد". 

چرا نظام مسول مستقیم حدوث و استمرار این جنایات است: در کنار دسته بندی‌های مختلف، سه تلقی‌ عمده در مورد نحوهٔ تعامل و جایگاه قانون و حاکم در تاریخ وجود داشته: اولین تلقی‌ این است که حاکم فرای قانون است. تلقی‌ دوم حکومت و قانون یکسان تلقی‌ میشود و قانون آن تعریف میشود که حاکم می‌گوید (به عنوان نهاد حائز قدرت)، طرفداران این نگاه (اثباتیون) استدلال میکنند که محل مشروعیت قانون اراده حاکم است و در فقدان آن، قانون نه مشروعیت دارد و نه اصولا وجود. تلقی‌ سوم که همگام با پیدایش نظریه‌های حکومت‌های قانون سالار رشد کرد، حاکم را در جایگاه فرودست قانون مینشاند و اعمال آن مشروط به اجئزه قانون می‌کند. تلقی‌ آخر، حداقل بر زبان به عنوان تلقی‌ قانونی کشور عنوان میشود. چیزی که با رفتار‌های افراد و نهاد‌های ارشد حکومت همخوانی ندارد. نهاد دولت، یک سیستم سیال است که رفتار‌های بخش‌های مختلف آن متاثر از هم است، عموما از بالا به پایین. رفتار‌ها از بالا به پایین تکثیر میشود و مشروعیت می‌یابد. اینکه وقتی‌ فرضا رئیس دستگاه مجریه، آشکارا بی‌ قانونی می‌کند و مجلس کشور آنها را بی‌ پاسخ می‌گذرد. اینکه شبهه نهاد‌های نظامی، با دستور یا بی‌ دستور، مصلحت بینی‌ خود را دلیل جنایت و برخورد‌های فراقانونی می‌دانند و بالاترین مسول کشور آنها را حمایت و تقویت می‌کند، اینها دیده میشود و الگو قرار می‌گیرد و مرتبه به مرتبه، توسط ارکان مختلف اجرا میشود و تا بدان جا می‌رسد که "رئیس فلان پاسگاه دورافتاده" میشود یک رهبر معظم برای آن حوزه: قدرتی‌ مطلق و غیر پاسخگو

ستار بهشتی نمونه جوان غیر سیاسی، اما حساس و معترض به وقایع اخیر سیاسی کشور است. احتمالا ناخواسته کشته شده است که باز هم چیزی از قبح جنایت و مسئولیت حکومت در قبل آن نمیکاهد. فارغ از تعلق فکری ستار، قانون این حق را به ایشان داده بود که از یک دادرسی شفاف و عادلانه برخوردار شود و این تضمین را به خانواده ایشان داده بود تا در برابر دولت، از ایشان دفاع شود. حق و تضمینی که با خبر قتل و تحویل جسد به خانواده ایشان، به مبتذلانه‌ترین شکل ممکن زیر پا گذشته شد. مسئولیت حاکمیت در قبل این قبیل قتل‌ها فراتر از پیگیری و احتمالا مجازات عاملان آن است که چیزی که این میان، بر اثر چنین اعمالی خدشه دار شده، در درجه اول حق خصوصی یک فرد و در جایگاهی‌ بالاتر اعتماد میان حکومت و ملت و همچنین صلاحیت نهاد دولت در استفاده از قدرت است



در حاشیهنمونه‌های زیادی از این قبیل رفتارها روزانه در کشور روی میدهد و دستگاه‌های مسئول نظارت و کنترل، معمولا بی‌ توجه از کنار آنها رد میشوند (استثنا‌هایی‌ مشاهده شده که یکی‌ از آنها پرونده رسیدگی به قتل محسن روح الامینی، محمد کامرانی و امیر جوادی فر است. پرونده‌ای که علیرغم حرف‌ها و ادعا ها، بدون پرداختن به عوامل اصلی‌ و آمران، و با آزاد شدن بسیاری از عوامل میانه ادامه یافت). در پایان به بخشی از یک گزارش قابل تمایل که نشریه راه، در شماره اولخود منتشر شد بپردازیم، گزارشی که توسط وبلاگ وزین "آهستان" همخوان شد«من هر روز نزدیک به ۱۵ قرص مختلف مصرف می‌کنم و حداقل چند ساعت باید زیر اکسیژن باشم، در آنجا با اینکه می‌دانستند من تنگی نفس دارم با اسپری بیهوشم کردند. در حالی که دستهایم با دستبند بسته بود، گفتند پابند هم بزنید. به محض اینکه سرهنگ الف آمد، به من حمله کرد و با لگد زد توی سینه‌ام. خوردم زمین و او خیلی لگد زد، آنقدر که گونه‌ام شکست. تمام بدنم کبود شد و پروتز چشم مصنوعی‌ام شکست… سرهنگ الف می‌دانست که پای راست من ۶ بار عمل شده و ترکش داخلش است و ۹۰ بخیه دارد با این که به او می گفتم کار شما غیر قانونی است، بر کف پاهایم می‌زد… شب با همان دستبند و پابند مرا گذاشتند صندوق عقب یک ماشین، و بردند زیر پل آب بستند، دکتر گفته بود نباید یک نسیم سرد به من بخورد، اما من را داخل آب انداخته بودند. گرگ و میش صبح چند نفر آمدند و من را دوباره داخل صندوق عقب انداختند و بردند داخل یک سلول در همان نهاد امنیتی… بعدا که قرار شد برای مسائل پزشکی ما را ببرند درمانگاه، رییس دادگستری گفته بود قرار بازداشت موقت صادر کنند و بفرستند بندرعباس. در بندر عباس، قاضی پرونده بعد از اینکه کلی به ماموران همراه من بد و بیراه گفت، دستور داد سریعا در بیمارستان بستری بشوم…» 

این بخشی از خاطرات حاجی مظفری، جانباز ۶۸ درصد و شیمیایی اهل سیرجان است که بخاطر اعتراض به زمین‌خواری در شهرستان سیرجان این بلا سرش آمده بود!




















۱۳۹۱ شهریور ۲۲, چهارشنبه

حاشیه‌ای بر دو مصاحبهٔ سید محمد خاتمی و شکوری راد؛ بزنگاه انتخابات و راهبرد‌های اصلاح طلبانه




انتشار مصاحبهٔ منتشر نشده اقای شکوری راد و صحبت‌های اخیر سید محمد خاتمی در جمع دانشجویان حول محورهایی مشخص، هماهنگ و متحد بود، محور‌هایی‌ که می‌توان آنها را راهبرد‌های عملیاتی‌ اصلاح طلبان در آینده نزدیک دانست. بخشی از این محور‌های مشترک در زیر خواهد آمد و در ادامه این نوشتار سعی‌ خواهد شد مختصراً، دلایلی در تایید لزوم بیان و محور عمل قرار دادن آن ارائه شود. این محور‌ها به ذیل زیر است:
عبور از نظام و سر دادن شعار سرنگونی به عنوان یک مطالبه، چه از حیث امکانات در دست مخالفین و چه از لحاظ نتایج احتمالی‌، از طرف مخالفین، نه شدنی است و نه مطلوب. در سه سال اخیر بخشی نه چندان بزرگ از بدنه معترضین در اختیار گروه‌هایی‌ بود که علنأ و عملا تبلیغ ساختار شکنی میکردند، بخش‌هایی‌ که نتیجه عمل شان، به همراه بزرگ نمایی و تبلیغ حاکمیت این شد که ضرر‌های جبران ناپذیری به بدنه معترضین وارد گشت.
افق پیش روی اصلاح طلبان باید چیزی بیشتر از انتخابات پیش روی باشد، باید دورتر از آن را دید و برنامه ریزی کرد، به عبارتی باید در جهت تغییر فضا و شرایط و تعدیل فضای رادیکال و قطبی فعلی گام برداشت. جناح‌هایی‌ در حاکمیت هستند که خواهان تداوم شرایط امنیتی فعلی اند، کسانی‌ که به علت ماهیت امنیتی فعالیت هایشان، در شرایط غیر بحرانی‌ باید ارکان قدرت را رها کنند و به پشت میز خود، در ادارات امنیتی و پادگان‌های نظامی بازگردند. باید شرایط را بگونه تغییر داد که سکانداری آنها قابل توجیه نباشد، در چنین شرایطی هست که باز کردن گره انتخابات آسان تر خواهد شد.
مطالباتی هست که مقدم بر نفس انتخابات و تلاش برای شرکت در ساخت قدرت است. افراد زیادی در طول سه سال اخیر آسیب دیده اند و تعداد زیادی هستند که هنوز در زندان اند. آقایان میرحسین موسوی و شیخ مهدی کروبی و زهرا رهنورد هنوز در حصری غیر قانونی هستند و قانون گریزی هنوز مشخص‌ترین الگوی رفتاری حاکمیت است و از همه مهمتر، هنوز در اینکه حاکمیت میتواند یک انتخابات بدون تقلب برگزار کند شک هست. بین این مطالبات ارجح و مقدم بر انتخابات اند.
دلایل عقلی و اخلاقی‌ زیادی می‌توان در تایید این سه محور و لزوم اتحاد بر سر آنها بیان کرد. در ادامه سعی‌ خواهد شد به اختصار و کوتاه تنها بخشی از آن را در غالب سه پاراگراف نوشت.


 

براندازی یک حاکمیت و از بین بردن ساختار و نظام یک کشور نه باید و نه میتواند هدف سیاسی قابل قبولی برای یک فرد، یا گروه سیاسی باشد ; عاقلانه است که هدف مفاهیم و ارزش‌هایی‌ دیگری باشد ، چیزهایی همانند مردمسالاری، عدالت، بهبود شرایط اقتصادی و سیاسی و حتا نهادینه کردن سکولاریسم و لیبرالیسم. حول محور اینهاست که می‌توان کار سیاسی موثر کرد از کلیت آنها دفاع کرد . در مرحله بعد یا زور فعالین به حاکمیت‌ها میچربد و آنها تمکین میکنند و ظرفیت‌های نظام این اجازه را میدهد که مطالبات آنها تامین شود که نتیجه آن میشود که نظام میماند و ساختار بهبود می‌یابد، شق دوم این است که نظام سرسختی نشان میدهد و این انعطاف را نشان نمیدهد و خواست و مطالبات عقیم میماند، در چنین حالتی این “تغییر ناپذیری” و “بی‌ ظرفیتی” نظام است که زمینه ساز سقوط آن میشود. در کنار اینکه به هر حال حکومت فعلی حاصل تلاش جمعی یک نسل در غالب انقلابیون و جانفشانی نسلی دیگر، در غالب رزمندگان جنگ تحمیلی بوده است، نمیتوان به راحتی‌ از آنها عبور کرد و حرف از انقلابی دیگر زد. و در نهایت، فعالین سیاسی برای تغییر در ساخت قدرت باید به زبان قدرت سخن بگویند، نباید آرمان‌هایشان را بجای مطلوب‌های سیاسی‌شان بیان کنند. در شرایط فعلی و با توجه به سرمای گذاری عظیمی‌ که حاکمیت در بخش‌های امنیتی و نظامی کرده، امکان حدوث براندازی امری است دور از ذهن، آنهم با توجه به امکانات ضعیف اطلاع رسانی مخالفین، نتیجتا بیان آن و هدف قرار دادن چیزی نیست غیر از اسیر شدن در آرمان‌های نشدنی‌ و پرهیز خودخواسته از انتخاب‌های ممکن برای بهبود شرایط. آنچه که شدنی به نظر می‌رسد این است که حتا تغییر خواهان رادیکال هم اسلحه‌ها را به زمین بگذرند و به حمایت از نیروهای واجد ظرفیت‌های انسانی‌ و قادر به ایجاد تغییر وارد میدان شوند، وگرنه تشتت قوی‌ترین اسلحه حاکمیت برای سرکوب مخالفین است.
چیزی که مسلم است این است که شرایط فعلی کشور در بخش‌های مختلف، اگر نگوییم فاجعه بار است، ولی‌ از مطلوب فاصله زیادی دارد. رفتار‌ها و روند‌های در پیش گرفته توسط مسئولین وقت نیز بگونه‌ای نیست که امیدی به تغییر داشته باشیم. ضروری است که برای تغییر شرایط از همه ظرفیت‌های مدیریتی کشور استفاده شود، ولی این ممکن نیست مگر در سایه تغییر شرایط قطبی فعلی و آرام کردن فضای فکری حاکم بر ذهن حاکمان و باز کردن دایره محدود خودی و غیر خودی. تنها در این صورت هست که می‌توان امید داشت که از بحران‌های فعلی با حداقل هزینه عبور کنیم. از آن طرف شخصیت‌ها و گروه‌های زیادی هستند که حفظ منافع‌شان در گرو تداوم شرایط امنیتی فعلی است، کسانی‌ که به تعبیر آقای شکوری راد با عوض شدن شدن شرایط باید به سازمان‌های امنیتی، یا پادگان‌هایشان بازگردند و علی‌ القاعده این مطلوب آنها نیست. برای حضور موثر در ساخت قدرت باید آنها و اعمال‌شان را مدیریت کرد، باید با عقلای آن بخش گفتگو کرد و اقدام به تاثیر گذاری کرد. عوض کردن این شرایط یک سمته نیست؛ باید دو سمت بخواهند و عملا گام بردارند، باید دو سمت دیدگاه‌های افراطی و رادیکال را به حاشیه برانند. به جرات می‌توان گفت که اصلاح طلبان و معترضین و منتقدین در سه آخیر سهم خود را در این زمینه پرداخته اند و این نوبت حاکمیت است که با نشانه‌هایی‌ عملی‌، امکان تغییر فضا را ایجاد کند .
“انتخابات” تنها یک گذرگاه است، نباید سرنوشت یک جناح سیاسی و یک گفتمان اجتماعی را به آن گره زد. حفظ هویّت سیاسی، اجتماعی و پرداختن مطالبات ریشه‌ای تر ، مقدم به نفس شرکت در انتخابات است. حاکمیت موفق شده که اصلاح طلبان را از عرصه قدرت اخراج کند، ولی‌ چنین توفیقی را در عرصه اجتماع نداشته و ندارد، شرکت غیر مشروط و ضعیف اصلاح طلبان در این عرصه این امکان را به تمامیت خواهان میدهد تا گامی‌ بزرگ در جدا کردن بدنه اجتماعی از فعال اصلاح طلب بردارند، چیزی که اگر نیک‌ بنگریم نه به نفع خودشان هست و نه مجموعه نظام، چرا که این نیروی اجتماعی قابل جذب توسط هیچ کدام دیگر از جناح‌های داخل نظام نیستند، قطع امید آنها از اصلاح طلبان یعنی‌ قطع امید آنها از نظام. اصلاح طلبان باید افق دید خود را فراتر از انتخابات بگذرند و تحلیل‌های خود را مبتنی‌ بر آینده‌ای دورت از آن بگذرند، در ضمن اینکه با رصد شرایط و در صورت دیدن نشانه‌هایی‌ از تغییر رفتار حکومت در محور‌هایی‌ که اعلامی، می‌توان به حضور در انتخابات نیز امید داشت.








۱۳۹۱ مرداد ۲, دوشنبه

بازی تکراری دیکتاتور ها - نگاهی‌ اجمالی به سیر تحولات بهار عربی‌ در کشور‌های منطقه

صفحه اخبار را که باز می‌کنیم خبر اول همه خبرگزاری‌ها سوریه است و درگیری‌هایی‌ که اینک در پشت درهای ساختمان ریاست جمهوری بشار اسد در جریان است. مولفه‌های بازی تغییر کرده و روند آن بگونه متفاوت از گذشته به پیش میرود؛ دیگر میدان بازی آن نه روستاهای دور افتاده هم مرز با ترکیه که خیابان‌های دمشق است و قربانیان آن نه فقط مردم معترض بی‌ اسلحه که کسانی‌ مثل وزیر دفاع کابینه بشار اسد است. دیگر نه اینگونه است که یک طرف بکشد و تک تیرانداز پشت بام‌ها مستقر کند و دانه به دانه مردم معترضِ بی‌ اسلحه را سیبل خود سازد که آنچه که امروز میبینیم یک جنگ تمام عیار داخلی‌ است که کشتن قاعده و هدف هر دو طرف آن شده است.
اینکه چه شد که از آنجا به اینجا رسید نه عجیب است و نه تازه که روندی است که بارها و بارها در چهار دهه اخیر تکرار شده و به یک نتیجه منتهی‌ شده، با کمی‌ تاخیر و تسریع. نقطه شروع داستان تا حد زیادی مشابه است: مردم ناراضی و خواهان تغییر شرایط، معمولا با ابزار‌های صلح طلبانه و متاثر از شرایط منطقه. آنچه که نتایج پسینی و این نارضایتی و محتوای فصل‌های بعدی این داستان را متفاوت می‌سازد در درجه اول پاسخ و رویکردی است که حاکمیت در قبل این نارضایتی در پیش می‌گیرد، در درجه بعدی شرایط منطقه‌ای و جهانی‌ حاکمیت فوق الذکر. قسمت اول تعیین کننده جنس سرنوشت است و قسمت دوم تعیین کننده زمان و هزینه آن. قسمت اول است که مشخص می‌کند که آن حاکمیت تداوم می‌یابد یا متلاشی میشود و قسمت دوم است که تعیین می‌کند که این اتفاق چقدر زمان میبرد و چقدر هزینه بر آن مردم و ملت و کشور تحمیل می‌کند. شاید برای درک بهتر اثر این دو پدیده بهتر است سراغ چند مثال مشابه در منطقه و زمان مشابه برویم و نگاهی‌ گذرا به آنها بیاندازیم
تونس: کشوری با درجه اهمیت پایین برای قدرت‌های جهان، دارای اقتصادی ضعیف و موقعیت سوق الجیشی نه چندان پر اهمیت برای جهان. انگیزه اصلی‌ اعتراضات ضعف شدید اقتصادی کشور بود. واکنش اولیه زین العابدین بن علی‌، حاکم وقت کشور مقاومتی غیر مرگبار بود. بعد از اوج گرفتن اعتراضات و در پاسخ به آن، در فاصله یک ماه، نخست وزیر تونس تغییر کرد که منتهی به فروکش کردن اعتراضات نشد، اعتراضاتی که در ادامه و تنها در فاصله کمتر از دو ما به خروج حاکم ۲۵ ساله تونس و تغییر حاکمیت انجام شد. عملی‌ که به شدت هزینه‌های تغییر را پایین آورد. قانون اساسی جدید در روندی کم چالش نگاشته شد و کشور به منطقه آسایش بازگشت.
مصر: کشوری با جمعیت بالا، اقتصادی ضعیف و اهمیت بالای سیاسی برای جهان بواسطه نقشی‌ که در تحولات کشور‌های عربی‌ و همچنین اسرائیل بازی می‌کند. این کشور با فلسطین مرز مشترک زمینی‌ دارد و نقشی‌ پر اهمیت در وضعیت شکننده روابط میان اسرائیل و کشور‌های عربی‌ بازی می‌کند. اعتراضات متاثر از راهپیمایی‌های تونس آغاز شد و حتا جرقه اول آن در روز ۱۵ جوی سال ۲۰۱۱ در جلوی سفارت تونس زده شد و در فاصله ده روز کشور را دچار بحران کرد. برخورد اولیه حسنی مبارک برخورد شدید با همه ابزار‌ها بود که بطور مثال در روز ۲۸ جون منجر به کشتن حدود ۸۰ نفر در سه شهر قاهره، اسکندریه و سوئز شد. به علت ترس جامعه جهانی‌ از تکرار وقایع ایران، دنیا سیاست محتاط تری در این زمینه پیش گرفت و از نفوذ خود و وابستگی شدید مالی‌ دولت مصر استفاده کرد و ارتش آن کشور را به بی‌ طرفی‌ مجبور ساخت، اهمیت این بخش در تضمین عدم فروپاشی گسترده مصر حتا بعد از تغییرات گسترده است، چرا که  ارتش بی‌ طرف قادر به جلوگیری از سقوط مجموعه است. در ادامه حسنی با مبارک با همه ابزار‌های در دست اقدام به سرکوب مردم زد که افاقه نکرد و در نهایت در فاصله حدود ۲۵ روز از آغاز درگیری‌ها استعفا داد و به پناهگاه خود در شرم الشیخ پناه برد و تغییر را پذیرفت و در نهایت دستگیر و به حبس ابد محکوم شد. نقش آمریکا در بی‌ طرفی‌ ارتش و همچنین اقناع مبارک به استعفا غیر قابل کتمان است، بطوری که لحن صحبت‌ها و توصیه‌های این کشور به دولت مبارک گاهاً غیر دیپلماتیک و غیر معمول میان دو دولت هم عرض و هم سطح بود.
لیبی: کشوری با ثبات و نسبتا مرفه، با اقتصادی متکی‌ بر نفت و حکومتی نیمه دیوانه که سابقهٔ حمایت از فعالیت‌های تروریستی نیز در کارنامه دارد. روابط‌اش با دنیا به شدت متزلزل و متاثر از رفتار‌های بی‌ قاعده رهبر مادام‌العمر و مطلق آن، معمر قذافی بود. ولی‌ با همه اینها به لطف نفت فراوان و ارزشمند آن رفاهی‌ نسبی‌ و امنیتی متفاوت از آن منطقه برای مردم آن فراهم آمده بود. اولین نشانه‌های بهار عربی‌ جایی‌ دور از پایتخت، در شهر بنغازی، در اواسط فوریه آغاز شد که از همان ابتدا با خشن‌ترین ابزار‌های ممکن سرکوب شد که البته منجر به خاموش شدن آن نشد. به فاصله کمتر از ۱۵ روز با سرعتی عجیب شورای امنیت تشکیل جلسه داد و با اجماع کامل خواهان محاکمه معمر قذافی به اتهام جنایت بر علیه بشریت شد. در فاصله کمتر از یک ماه شهر‌های مصراته و اسکندریه در کنترل مخالفان قرار گرفت و از طرفی‌ ناو‌های جنگی آمریکایی در اطراف لیبی موضع جنگی گرفتند. به فاصله کمی‌ بیشتر یک ماه قطعنامه دوم به تصویب رسید که طی‌ آن لیبی منطقه پرواز ممنوع شد و واحد‌های شورای امنیت مامور حفاظت از این منطقه شدند که البته شواهد حاکی است که به آن قناعت کردند و به کاروان‌های زمینی‌ نیز حمله کردند. و بالاخره در ۲۱ مرداد ۱۳۹۰ طرابلس به دست مخالفین فتح شد و در روز ۲۸ شهریور، بعد از اشغال شهر بنی ولید فتح شد و معمر قذافی دستگیر و بلافاصله کشته شد. بعد‌ها شواهد بسیاری از نحوه آموزش مخالفین توسط کارشناسان فرانسوی منتشر شد که هیچ گاه تایید رسمی‌ نشد.
اردن: موج بهار عربی‌ در اواسط ژانویه به اردن سرایت کرد که با استقبال گروه‌های تحول خواه اردنی مواجه شد. سیاست ملک عبدالله، پادشاه اردن در این زمینه نه بسان همرده‌های عربی‌ مواجه و تقابل که همراهی بود، بطوری که به فاصله ۱۵ روز دولت را منحل کرد و نخست وزیر را عوض کرد و رئیس دستگاه امنیتی را با کسی‌ که مورد وثوق مخالفین بود جایگزین کرد. انتصاب "عون الخصاونه"، نخست وزیر جدید اردن که سابق اشتغال در دیوان بین المللی را داشت همراه شد با وعده تغییر ساختار قانون اساسی آن کشور و افزایش اختیارت نهاد‌های انتخابی که منجر به عبور این کشور از بحران شد
بحرین: کشوری کوچک با اقتصادی ضعیف، با اکثریت شیعه که توسط اقلیتی سٔنی مذهب اداره میشوند. خیزش‌های اعتراضی در اواسط فوریه آغاز شد که از همان ابتدا با کشته شدن دو نفر از مخالفان و دستگیری گسترده آنها همراه شد. در روزهای بعد این اعتراضات ادامه یافت که اگرچه سرکوب آنها با اعتراضات لفظی کشور‌های دیگر همراه شد، اما عملا غیر از همراهی آشکار عربستان که در قالب اعزام نیروی کمکی‌ به قصد سرکوب اعتراضات انجام شد هیچ واکنش عملی‌ صورت نگرفت. با ادامه اعتراضات و گزارشات حاکی از کشته شدن بعضی‌ از معترضین دستگیر شده زیر شکنجه، هیلاری کلینتون به ابراز تاسف و انتقاد از خشونت‌ها اکتفا کرد. سرنوشت تغییرت و بهار عربی‌ در بحرین فراموشی بود،ِ بطوری که با ندیده گرفتن جهانی‌ و حتا مواردی مانند ادامه فروش اسلحه به دولت بحرین توسط دولت‌های اروپائی انتقاد‌های آشکارا در رسانه‌های معتبر دنیا به انتشار رسید.
یمن: کشوری با اقتصاد بسیار ضعیف، دولت مرکزی نه چندان مقتدر که سالها است درگیر مقابل با گروه‌های شورشی شیعی "الحوثی" در شمال و نفوذ روز افزون گروه‌های نزدیک به القاعده در جنوب است. درگیری‌ها در اواسط سال فوریه سال ۲۰۱۱ آغاز شد که با سرکوب شدید حاکمیت به ریاست علی‌ عبدالله صالح همراه شد که به فروکش کردن تظاهرات و ناآرمی‌ها منتهی‌ نشد. ۲۳ نوامبر روزی بود که بعد از کشته شدن صدها نفر از معترضین طی‌ توافق نامه‌ای در ریاض، علی‌ عبدالله اعلام کرد که بعد از ۳۳ سال از قدرت کناره خواهدگرفت و بدین ترتیب دوره گذار دو ساله ریاست جمهوری "منصور هادی" آغاز شد
اگر از مثال بحرین به عنوان مورد فراموش شده بگذریم (که بررسی علت علاقه دنیا به عدم بررسی آن خود محل یک نوشتار مجزا است)، در تمام اینها سرکوب حاکمیت منتهی‌ به سقوط آن میشود و گوش فرا دادن به آنها موجب دوام. شدت سرکوب هم تعیین کننده شدت فروپاشی است که از انهدام کامل حاکمیت لیبی مشاهده شده تا تنها تغییر ریاست تونس و تغییر آرام قانون اساسی. در اولی‌ حاکمیت ابایی نکرد حتا از استفاده از هواپیمای جنگی و در دومی‌ هنوز تعداد قربانیان به عدد ۲۰ نرسیده بود حاکمیت تسلیم شد. یک دلیل آن این است که الگوی مقابله حاکمیت قابل تکثیر است، به این صورت که چون حرکت‌های اعتراضی جواب و تا حدودی بی‌ ریشه اند و عموما حول محور مخالفت با شرایط موجود حیات دارند به شدت تحت تاثیر فضا تغییر راویه میدهند و از رفتار‌های حاکمیت متاثر میشوند.
مورد دوم موقعیت کشور و موضعی است که دیگر کشور و قدرت‌های جهانی‌ و منطقه‌ای نسبت به آن دارند. مثال لیبی و بحرین دو مثال کاملا متفاوت است که در اولی‌ دنیا با سرعتی عجیب و مشکوک دست به تغییر حاکمیت زد و بحرین موردی است که علی‌رغم کشتار‌های حاکمیت، دنیا با سکوتی رقت برانگیز شاهد اعزام نیروهای عربستانی برای سرکوب معترضان بحرینی بود. مصر نیز کشوری بود که حمایت کنترل شده جهانی‌ تعیین کننده جنس واکنش‌های حاکمیت در قبال معترضان شده بود که در نهایت با تعمیق مخالفت‌ها منجر به برکناری حسنی مبارک شد.
در تمام این مثال‌ها اردن تنها کشوری بود که با درک زود هنگام لزوم تغییر، این بحران را به یک فرصت تبدیل کرد و با ایجاد تغییرات، مشروعیتی غیر قابل خدشه برای خود ایجاد کرد.
سوریه امروز و روند آنچه که تا الان گذشته و آنچه که در آینده اتفاق خواهد افتاد نیز چیزی مجزا از سایر کشور‌ها نخواهد بود: سوریه کشوری است با حکومت سکولار، با اقتصادی نه چندان ضعیف، اما وابسته. از لحاظ ژئوپلیتیک به شدت در منطقه‌ای حساس واقع شده که باعث شده شده تا سرنوشت‌اش برای بسیاری از کشور‌ها اهمیت داشته باشد. از لحاظ سیاسی دشمن اسرائیل و دوست ایران، ولی‌ به هر حال در مقام مقایسه با مخالفین اش، مخالفی قابل اعتماد برای اسرائیل و آمریکا است و این شاید مهمترین دلیلی‌ باشد که حتا کشور‌های غرب خواهان فروپاشی آن نباشند. از طرفی‌ سوریه با شدید‌ترین ابزار‌های ممکن دست به سرکوب مخالفت‌ها زده و برای چنین کاری از حیثه درجه کشتاری فروگذار نبوده. این نسخه تا الان نه تنها موثر نبود که باعث هر چه رادیکال تر شدن مخالفین و پیشروی آنها به سمت پایتخت گردیده است، بطوری که اینک جنگ در دو شهر حلب و دمشق با شدت هر چه بیشتر در جریان است. با نگاهی‌ گذرا به الگوهای موجود پیشبینی‌ این قضیه که دیر یا زود سوریه فرو خواهد پاشید سخت نیست، آنچه که محل نگرانی است این است که با توجه به برخورد‌های حاکمیت و دگردیسی مخالفین و گرایش روزافزون آنها به خشونت، آینده سوریه چیزی بهتر از گذشته آن نشود. این نگرانی وقتی‌ شدید تر میشود که در نظر بگیریم که چه از لحاظ قومیتی و چه مذهبی‌، این کشور به شدت متشتت و پراکنده و تا حدودی رادیکال است.

۱۳۹۰ دی ۲۴, شنبه

به بهانه نامه سردار سرفراز جنگ، حسین علایی: رقصی چنین میانه میدانم آرزوست



عکس‌های نه چندان واضح صحنه‌های جنگ، مزار‌های منقوش به عکس‌های قدیمی‌ سیاه و سفید و کهنه سرباز‌هایی‌ که اینک صورت‌شان مزین به نشانه‌های سفیدی شده که گذر زمان بر چهره‌هایشان نشانده، این همه خاطره من از جنگ و نسلی بود که هشت سال مرزهای کشور را بسته نگاه داشتند تا کشوری بنام ایران و هویتی به عنوان ایرانی‌ برای من بماند تا فراموش نشوم و فراموش نکنم که چه هستم، نسلی که بچه‌های جنگ نامیده میشوند، از سردار تا سرباز، جماعتی که بی‌ چشم داشت و هر کدام به عشق کسی‌ و چیزی جان‌شان در کف دست‌شان و بود و چشم‌شان به دشمنی که قبل از یورش حساب همه چیز را کرده بود الا عاشقی این لشکریان عشقباز، غیر از جانبازی این جماعت جانباز که فرصت طلبان را چه به خاک جبهه‌، چه به قدم زدن در جایی‌ و تنفس در هوایی که سوغات‌اش اگر ستاندن جان نباشد زخمی است و فلزی که تا عمر عمر است همراه است است، میماند و حضور‌اش را پی‌ در پی‌ یادآور میشود، این همه آنچیزی بود که من از جنگ و جنگاوران آن خوانده بودم و شنیده بودم، تا رسیدیم به دوران فعلی و ایرانی‌ که دوباره به خطر افتاد تا محتاج بازگشت سرداران‌اش شود، تا مردان‌اش خاک از لباس‌های ساده رزم‌شان بتکانند و بجای تفنگ، زبان را اسلحه کنند و بجای گلوله، کلمات را رها کنند تا سهم خود را پاسداری از کیان کشور، انقلاب و حتا حکومت فعلی ادا کنند، سرداران و سربازانی که رسم عشق بازی و رقص در میانه میدان را بلدند.