‏نمایش پست‌ها با برچسب نامه. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب نامه. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۰ دی ۲۴, شنبه

به بهانه نامه سردار سرفراز جنگ، حسین علایی: رقصی چنین میانه میدانم آرزوست



عکس‌های نه چندان واضح صحنه‌های جنگ، مزار‌های منقوش به عکس‌های قدیمی‌ سیاه و سفید و کهنه سرباز‌هایی‌ که اینک صورت‌شان مزین به نشانه‌های سفیدی شده که گذر زمان بر چهره‌هایشان نشانده، این همه خاطره من از جنگ و نسلی بود که هشت سال مرزهای کشور را بسته نگاه داشتند تا کشوری بنام ایران و هویتی به عنوان ایرانی‌ برای من بماند تا فراموش نشوم و فراموش نکنم که چه هستم، نسلی که بچه‌های جنگ نامیده میشوند، از سردار تا سرباز، جماعتی که بی‌ چشم داشت و هر کدام به عشق کسی‌ و چیزی جان‌شان در کف دست‌شان و بود و چشم‌شان به دشمنی که قبل از یورش حساب همه چیز را کرده بود الا عاشقی این لشکریان عشقباز، غیر از جانبازی این جماعت جانباز که فرصت طلبان را چه به خاک جبهه‌، چه به قدم زدن در جایی‌ و تنفس در هوایی که سوغات‌اش اگر ستاندن جان نباشد زخمی است و فلزی که تا عمر عمر است همراه است است، میماند و حضور‌اش را پی‌ در پی‌ یادآور میشود، این همه آنچیزی بود که من از جنگ و جنگاوران آن خوانده بودم و شنیده بودم، تا رسیدیم به دوران فعلی و ایرانی‌ که دوباره به خطر افتاد تا محتاج بازگشت سرداران‌اش شود، تا مردان‌اش خاک از لباس‌های ساده رزم‌شان بتکانند و بجای تفنگ، زبان را اسلحه کنند و بجای گلوله، کلمات را رها کنند تا سهم خود را پاسداری از کیان کشور، انقلاب و حتا حکومت فعلی ادا کنند، سرداران و سربازانی که رسم عشق بازی و رقص در میانه میدان را بلدند.