۱۳۹۴ خرداد ۵, سه‌شنبه

اقتصاد شاهنشاهی در دو نظام پهلوی و جمهوری اسلامی ایران


نمودار مقایسه‌ای تورم در ده سال آخر محمدرضا شاه پهلوی و ده سال منتهی‌ به سال ۲۰۱۲، دو سال آخر محمود احمدی‌نژاد: آن افسانه هویدا و خودکار بیک را بذارید کنار، اقتصاد ایران در سالهای پایانی حکومت پهلوی، به دلیل سیاست‌های شدید انبساطی‌ و بی‌ انضباطی‌های مالی‌ و از همه مهمتر، بی‌ توجهی‌ مسئولین به هشدارهای کارشناسان امر و کوتاه کردن دستشان از امور، دچارِ تکانه‌های شدیدی شد، بطوری که تورم در آستانه‌ انقلاب به نزدیک ۲۵ درصد رسیده بود و نرخ بیکاری با یک شیب ثابت در حال افزایش بود. انقلاب یک پدیده چند عاملی بود، منتها معتقدم بی‌ ثباتی‌های اقتصادی و عدم برنامه ریزی دولت در این زمینه، سهم زیادی در ایجاد و گسترش اغتشاشات سیاسی و اجتماعی داشت. شاه به معنای کامل کلمه "شاه" بود؛ اقتصادش شاهنشاهی بود، سیاست گذاری‌های اجتماعی ا‌ش شاهنشاهی بود و حتا تنظیم سیاست‌های فرهنگی‌ ا‌ش هم شاهنشاهی، بطوریکه که "والامقام، به مثابه یک دانای کل بر صندلی حکمرانی جلوس میکرد و امر می‌فرمود و رعایا باید اطاعت میکردند"، کارشناسی و کارشناسان و دانشگاهیان که ارجی نداشتند تا حرف‌شان شنیده شود. و این سیاست به تعارض عجیبی‌ شبیه سیاست‌های دوران احمدی‌نژاد است، البته با شدت متفاوت.


پی‌نوشت۱: البته اگر خط تورم در زمان محمود احمدی‌نژاد را ادامه می‌دادیم، به عدد چهل درصد تورم میرسیدیم که رکوردی در تاریخ ایران زمین است. و البته اگر آن عدد را با منابع مالی‌ در دسترس مقایسه کنیم، به عظمت کار محمود احمدی‌نژاد بیشتر از پیش پی‌ خواهیم برد!

پی‌نوشت۲: کاتوزیان دربارهٔ توسعه اقتصادی سالهای شکوفائی درآمدهای نفتی‌ زمان شاه می‌نویسد: «آنچه در ایران رخ داد نه پیشرفت اجتماعی و اقتصادی بود و نه مدرنیسم، بلکه شبه‌مدرنیسمی بوده که عواید نفت آن را تسریع کرد. به همین شکل تغییرات ساختاری اقتصاد نیز نه به علت شهرنشینی که به واسطه شهرزدگی بود. هنگامی که کشور در آستانه دروازه­های تمدن بزرگ قرار داشت سهم کل تولیدات صنعتی (شامل تولیدات دستی و روستایی و سنتی) در تولید ناخالص داخلی غیر نفتی ۲۰ درصد بود. در حالی که سهم خدمات ۵۶ درصد بود. با این همه حمل و نقل شهری در همه جا به ویژه تهران به قدری خراب بود که غیر قابل توصیف است وضع مسکونی جز برای وابستگان دولت و جامعه تجار وحشتناک بود و یا مشکلی هولناک. اغلب شهرهای کوچک و بزرگ از جمله تهران فاقد سیستم فاضلاب کار آمد بودند، خدمات درمانی و بهداشتی برای اغنیا بسیار گران و نامطمئن بود و برای فقرا گران و خطرناک».

پی‌نوشت۳: سال ۱۳۵۳، شاه متکبر از رشد اقتصادی ناشی‌ از درآمدهای بادآورده نفتی‌، هشدارهای لازم در مورد تورم و حتا قریب الوقوع بودن بی‌ ثباتی سیاسی در صورت استمرار سیاست‌های جسورانه اقتصادی دریافت کرد، منتها گوش شنوا نداشت. شرح برخورد شاه و نخست وزیر را به زیبایی احمد اشرف، در مکاتبات شخصی‌ ا‌ش بیان کرده: پیشنهادات و مصوبات کنفرانس گارجه برای تصویب نهایی در جلسه‌ای در شهر رامسر تقدیم شاه شد. این کنفرانس روز دهم مرداد ۱۳۵۳ [۱۳۵۳/۰۵/۱۰] آغاز شد و دو روز ادامه داشت. شاه، در حالی که انگشتان دو دستش را در جیب حلیقه‌اش فرو کرده بود، و مشت هر دست را در هوا تکان می‌داد، جلسه را با ذکر این نکته افتتاح کرد که، البته در مورد برنامه‌ریزی‌های آینده، او خود در موقع مقتضی، رهنمودهای لازم را صادر خواهد کرد. می‌گفت چون شما به هر حال در این زمینه‌ کارهای کرده‌‌اید، بیایید و حرفهایتان را بزنید. با این حال، تنها پس از شنیدن بخش‌هایی از چند گزارش آشکارا به خشم آمد. اقتصاد دانان را به مسخره گرفت و به تصریح گفت که دولت باید فکر آهنگ متوسط رشد را یکسره از سر بیرون کند. تاکید داشت که آنچه بیشتر خود گفته بود به اجرا در آید، و پیشتر اصرار کرده بود که دولت عملا باید همه‌ی درآمد نفت را هزنیه کند. گرچه کارشناسان سازمان برنامه، و قاعدتا هویدا و دیگر وزرای کابینه او که در جسله بودند، همه می‌دانستند که سیاست پیشنهادی فرجامی جز "تورم مضاعف" نخواهد داشت، گرچه می‌دانستند که سیاسی بالقوه خطرناک و انقلاب‌زا است، اما همه سکوت کردند. هویدا هیچ مقاومتی نکرد. وزرای کابینه‌اش هم همه سکوت اختیار کردند. برخی ازآن کارشناسان امروزه می‌گویند هویدا و وزرای کابینه‌اش می‌بایست در همان جلسه استعفا می‌دادند. در عین حال، به گمانم به درستی می‌گویند که زعمای قوم "نمی‌توانند ادعا کنند که در مورد پیامدهای احتمالی سیاستی که پیش گرفته بودند. هشدار کافی دریافت نکردند."

۱۳۹۴ فروردین ۲۷, پنجشنبه

حکایت حجاب و بی‌ حجابی؛ شورش نشانه ها

مهشید امیرشاهی در کتاب "در حضر"، شرح تغییراتی میدهد که در رفتار، گفتار، علائق و حتا پوشش مردم، در سالهای پایانی حکومت پهلوی روی داد. خلاصه‌اش این بود که با اوج گرفتن اعتراضات، ظاهر رفتار و گفتار مردم دچار انقلاب شد، نشانه‌های مذهبی‌ به یکباره در محیط شهری فوران کرد؛ لفظ "برادر" و "خواهر"ای که به یکباره در خطاب‌ها ظاهر شد، خرده فروش کنار ساحل که به زنان بی‌ حجاب جنس نمیفروخت، مردمی که خود، صف‌های زن و مرد را جدا میکردند، یقه بسته و ته ریش سمسار دغلکاری که تا دیروز عرق خوری میکرد، تذکری که بابت حجابش می‌شنید. نمونه زیاد بود (کتاب بسیار خوبی‌ است، فارغ از برخی‌ بی‌ انصافی ها، واقعاً زبان شیرینی‌ دارد، درس هم زیاد دارد). نویسنده نه تنها با تغییرات همراه نبود که از کیفیت و کمیت تغییرات گیج شده بود، به نوعی عصبانی‌. 

برگردیم به زمان حال: بعد از سی‌ و خورده‌ای سال کار دستوری فرهنگی‌، نظام با نسلی مواجه شده که از لحاظ ارزشی، در بیشترین فاصله ممکن با آنچه که تبلیغ کرده، واقع شده (۱). حکومت سالها یک نوع پوشش خاص را تبلیغ کرده، بر یک نوع رفتار خاص سرمایه گذاری کرده و میلیاردها در مراکز تبلیغاتی (امری)، و نهادهای امنیتی (نهی) هزینه کرد تا نوع خاصی‌ از ارزش‌ها را به یک نسل منتقل (تحمیل) کند. و بعد از اجرا و آزمایش همه این پروژه ها، با اکثریتی مواجه شده که از درک رفتار و ارزش‌هایشان عاجز است، با مردمی مواجه شده که نه حجاب‌شان را میفهمد، نه پوشش شان، نه علاقه‌شان به فلان نویسنده و بازیگر و نه فلان خواننده. نظام دلیل اضمحلال سازمانش را نمی‌فهمد، نمیخواهد بفهمد. رقیب را در خارج مرزها جستجو می‌کند (تهاجم فرهنگی‌، شبیخون فرهنگی‌، فرهنگ وارداتی)، در حالیکه که ابزارهای تبلیغاتی رقیب (اگر قائل به آن شویم)، اصولا قابل مقایسه با ابزارهای حکومت نیست، نه به لحاظ کیفیت و نه کمیت!

حکایت این تغییرات چندان پیچیده نیست: چند وقت پیش گزارشی خواندم در مورد اینکه "چرا کلیت مردمِ سوئد از پرداخت مالیات سنگین راضی‌ اند"، تحقیقاتی‌ میدانی و یکی‌ دو تا کار آکادمیک هم روی آنها شده بود. بخش بزرگی‌ از آن رضایت از آنجا می‌آمد که مردم به حکومت‌شان اعتماد دارند، از نحوه هزینکرد مالیاتی که میدهند رضایت دارند، شکاف کم دوگانه دولت‌ملت، این بازخورد مثبت دوجانبه را ایجاد کرده بود. (۲)

برگردیم به ایران: ظهور و تداوم این رفتارها چند عاملی است، اما بخشی‌اش به علت مکانیسمی است که علاقه دارم نامش را "شورش نشانه ها" بگذارم؛ در خیابان انقلاب قدم میزنی، فروشنده‌ای نزدیک میشود و تبلیغ کتابی را میکنند که چاپش "ممنوع شده است"، انتظار دارد، به درستی‌، که این عبارت احتمال فروش کتاب را زیاد کند. فیلمی که ممنوع التصویر شده، خبرنگاری که بازداشت شده. مردم با حکومت‌هایی‌ مواجه اند که مایل است یک نوع خاص از فرهنگ را به ایشان تحمیل کند؛ چه زمان شاه که این نمادسازی در مسیر گریز از مذهب، به سمت سمبل‌های مدرن بود، چه اینک که در مسیر برگشت، به سمت نشانه‌های مذهبی‌، در عین حال به کارگزاران نظام بی‌اعتمادی، نتیجتا در هر دو این موارد، ملت دست به نوعی شورش در مقابل این فرهنگ سازی زده اند، نوعی طغیان فرهنگی‌. مردم، آگاهانه، از نمادهای استفاده میکنند که نظام نهی می‌کند، ممنوع می‌کند، حتا برای آن هزینه تعریف می‌کند.

۱- "بیشترین فاصله" به این معنا که بیشترین حدی است که به لحاظ هزینه‌های مقرون به صرفه است. 

۲- این بحث مالیات به موضوعات دیگر هم قابل تعمیم است: بسیاری از قوانین اجتماعی کشور سوئد بسیار سخت و پیچیده است، سطح ممنوعیت‌ها و مجازات‌ها بالاست. مثلا بحث‌های قوانین راهنمایی و رانندگی‌، استفاده از مشروب، روابط اجتماعی. اما به محض تصویب قوانینی، معمولاً، عمیقا آن قانون در جامعه بصورت یک فرهنگ نهادینه میشود. بخش بزرگی‌ از علت همان است که در متن آمده است
*مهشید امیرابراهیمی در کتاب "در حضر"، شرح تغییراتی میدهد که در رفتار، گفتار، علائق و حتا پوشش مردم، در سالهای پایانی حکومت پهلوی روی داد. خلاصه‌اش این بود که مردم در ظاهر مذهبی‌ تر شدند، نشانه‌های مذهبی‌ به یکباره در محیط شهری فوران میکرد؛ لفظ "برادر" و "خواهر"ای که به یکباره در خطاب‌ها ظاهر گشت، خرده فروشی که به زنان بی‌ حجاب جنس نمیفروخت، مردمی که خود، صف‌های زن و مرد را جدا میکردند، یقه بسته و ته ریش سمسار دغلکاری که تا دیروز عرق خوری میکرد، تذکری که بابت حجابش می‌شنید. نمونه زیاد بود (کتاب بسیار خوبی‌ است، فارغ از برخی‌ بی‌ انصافی ها، واقعاً زبان شیرینی‌ دارد، درس هم زیاد دارد). نویسنده نه تنها با تغییرات همراه نبود که از کیفیت و کمیت تغییرات گیج شده بود، به نوعی عصبانی‌. 

برگردیم به زمان حال: بعد از سی‌ و خورده‌ای سال کار دستوری فرهنگی‌، نظام با نسلی مواجه شده که از لحاظ ارزشی، در بیشترین فاصله ممکن با آنچه که تبلیغ کرده، واقع شده (۱). نظام سالها یک نوع پوشش خاص را تبلیغ کرده، بر یک نوع رفتار خاص سرمایه گذاری کرده و میلیاردها پول در مراکز تبلیغاتی (امری)، و نهادهای امنیتی (نهی) هزینه کرد تا نوع خاصی‌ از ارزش‌ها را به یک نسل منتقل (تحمیل) کند. و بعد از همه این پروژه ها، با اکثریتی مواجه شده که از درک رفتار و ارزش‌هایشان عاجز است، با مردمی مواجه شده که نه حجاب‌شان را میفهمد، نه پوشش شان، نه علاقه‌شان به فلان نویسنده و بازیگر و نه فلان خواننده. نظام دلیل اضمحلال سازمانش را نمی‌فهمد، نمیخواهد بفهمد. رقیب را در خارج مرزها جستجو می‌کند (تهاجم فرهنگی‌، شبیخون فرهنگی‌، فرهنگ وارداتی)، در حالیکه که ابزارهای تبلیغاتی رقیب (اگر قائل به آن شویم)، اصولا قابل مقایسه با ابزارهای حکومت نیست، نه به لحاظ کیفیت و نه کمیت!

حکایت این تغییرات چندان پیچیده نیست: چند وقت پیش گزارشی خواندم در مورد اینکه "چرا کلیت مردمِ سوئد از پرداخت مالیات سنگین راضی‌ اند"، تحقیقاتی‌ میدانی و یکی‌ دو تا کار آکادمیک هم روی آنها شده بود. بخش بزرگی‌ از آن رضایت از آنجا می‌آمد که مردم به حکومت‌شان اعتماد دارند، از نحوه هزینکرد مالیاتی که میدهند رضایت دارند، شکاف کم دوگانه دولت‌ملت، این بازخورد مثبت دوجانبه را ایجاد کرده بود. (۲)

برگردیم به ایران: چند عاملی است، اما بخشی‌ بزرگی‌ آاش به علت مکانیسمی است که علاقمندم نامش را "شورش نشانه ها" بگذارم؛ در خیابان انقلاب قدم میزنی، فروشنده‌ای نزدیک میشود و تبلیغ کتابی را میکنند که چاپش "ممنوع شده است"، به درستی‌ انتظار دارد، که این عبارت احتمال فروش کتاب را زیاد کند. فیلمی که ممنوع التصویر شده، خبرنگاری که بازداشت شده. مردم با حکومت‌هایی‌ مواجه اند که مایل است یک نوع خاص از فرهنگ را به ایشان تحمیل کند؛ چه زمان شاه که این نمادسازی در مسیر گریز از مذهب، به سمت سمبل‌های مدرن بود، چه اینک که در مسیر برگشت، به سمت نشانه‌های مذهبی‌، در عین حال به کارگزاران نظام بی‌اعتمادی، نتیجتا در هر دو این موارد، ملت دست به نوعی شورش در مقابل این فرهنگ سازی زده اند، نوعی طغیان فرهنگی‌. مردم، آگاهانه، از نمادهای استفاده میکنند که نظام نهی می‌کند، ممنوع می‌کند، حتا برای آن هزینه تعریف می‌کند.

۱- "بیشترین فاصله" به این معنا که بیشترین حدی است که به لحاظ هزینه‌های مقرون به صرفه است. 

۲- این بحث مالیات به موضوعات دیگر هم قابل تعمیم است: بسیاری از قوانین اجتماعی کشور سوئد بسیار سخت و پیچیده است، سطح ممنوعیت‌ها و مجازات‌ها بالاست. مثلا بحث‌های قوانین راهنمایی و رانندگی‌، استفاده از مشروب، روابط اجتماعی. اما به محض تصویب قوانینی، معمولاً، عمیقا آن قانون در جامعه بصورت یک فرهنگ نهادینه میشود. بخش بزرگی‌ از علت همان است که در متن آمده است

۱۳۹۳ اسفند ۲۶, سه‌شنبه

حاشیه‌ای بر خشکسالی ایران؛ از انقلاب ۵۷ تا ناآرامی‌های سوریه

۱- در کتاب "ایران بین دو انقلاب" یرواند ابراهیمیان، مولف به نقش توسعه نامتوازن اقتصادی، مهاجرت گسترده از روستاها به شهرها و پیدایش حاشیه نشینی گسترده در اطراف شهرها و تاثیر قوی آن بر انقلاب میپردازد. اینکه چگونه توسعه متمرکز در کلان شهرها، موجب خالی‌ شدن روستاها شد و چون زیرساخت‌های اسکان آن در شهرها ایجاد نشده بود، حاشیه‌هایی‌ در اطراف شهرها ایجاد شد که از ابتدایی‌ترین امکانات زندگی‌، از قبیل آب لوله کشی‌ و برق و امکانات تحصیل و حتا معاش، محروم بودند. این مناطق عموما پر جمعیت، مهمترین سوخت مشتعل انقلاب سال ۵۷ شدند. 


۲- نویسنده مقاله "تاثیر گرمایش زمین بر آغاز فاجعه انسانی‌ سوریه"، ژورنال آکادمی ملی‌ علوم آمریکا، به نقش خشکسالی بی‌سابقه در از رونق افتادن کشاورزی در مناطق بسیار گسترده‌ای از شمال سوریه و نتیجتاً خالی‌ شدن روستاها و مهاجرت گسترده به شهرها، بصورتی که جمعیت شهرنشین سوریه، در یک بازه کوتاه هشت ساله، پنجاه درصد رشد کرد، میپردازد. جمعیّتی که عموما شرایط معیشتی مناسبی نداشتند و از امکانات لازم برای زندگی‌ برخوردار نبودند. این حاشیه نشینی گسترده که با اسکان غیرمجاز، ازدحام بیش از حد، فقر، نبود زیرساخت‌های سکونت و بیکاری و رشد جرم و جنایتی که ازطرف حاکمیت مدیریت نشد، زمینه ایجاد نارضایتی گسترده و تسریع نارامی‌های سیاسی شد. 

۳- برگردیم به ایران: ایران در حال ورود به یکی‌ از خشک‌ترین دوره‌های زمانی تاریخ پانصد سال اخیر است. در ضمن، بپردازیم به هشدار علیرضا محجوب، رئیس کمیسیون اجتماعی مجلس ، مبنی بر افزایش ۱۷ برابری زاغه نشینی در سه دهه اخیر. 

پی‌نوشت برای مورد ۱،۲ و شاید ۳: در هر دو مورد اول، این مهاجرت گسترده و جمعیت حاشیه نشین، صرفا باعث تسریع روند ناآرامی سیاسی و نقش تامین مایحتاج خیابانی آن را داشته، وگرنه اصل مناقشات سیاسی از قبل موجود بوده و معمولا دیرپا تر از آن است. حکومت‌های وقت اصلا مناقشهِ عموما سیاسی را مدیریت نکردند تا شرایط اشتعال آن فراهم شد. 

۱۳۹۳ اسفند ۵, سه‌شنبه

اسطوره‌ها در برابر جامعه؛ اختناق و سرکوب، بنام مذهب

موضوع این نوشته این نیست که بخواهم به دوستان اثبات کنم که منظور خبرنگار روزنامه اعتماد تنها یک مصداق از بین باقی‌ مصادیق (سیاوش، دکتر شریعتی‌، جلال آل احمد، ...) بود یا خیر، بحث من دقیقا این است که بیایید اصلا به اشتباه فرض کنیم که منظور مصاحبه کننده این بوده که تاکید کند که این قبیل اسطوره ها، دیگر جایگاه سابق را در میان نسل جوان و دانشجویان ندارند، مشکل چنین مطلبی چیست؟ مگر غیر از این است که دوستان به اصطلاح ارزشی که روزانه در مورد بحران فرهنگی‌ و فاصله گرفتن جوانان از ارزش‌های دینی هشدار میدهند؟ چرا پس از یک چنین دیالوگ ساده و گفتگوی گذرایی در این مورد، میخروشند؟ دوستان معتقدند که اسطوره‌ای بنام سیاوش، نقش خاصی‌ در زندگی‌ جوانان بازی کند؟ معتقدند که "امام حسین" و "محرم" همان تاثیری را در زندگی‌ مردم دارد که فرضا چهل سال قبل داشت؟ فضای جامعه را نمی‌بینند؟ دوستان محرم تشریف میبرند بیرون و حال و فضای خیابان‌ها و دسته‌ها را ندیده اند؟ با غیر حلقه‌های خود، ارتباطی‌ برقرار میکنند؟ اصلا چشم دارند و قوه تشخیص؟ مگر همفکران همین دوستان، روزانه در منابر و مساجد بابت تغییر ذائقه ملت هشدار نمی‌دهند و این را دستاویز هزار حمله نمیکنند؟ همین تغییر فضا را بهانه‌ای نکرده اند برای تخصیص منابع به قصد تبلیغ و ایجاد نهادهایی برای امر به معروف و نهی از منکر؟ الان بیان چنین موضوعی، مخصوصاّ در قالب یک گفتگوی آسیب شناسانه، دقیقا به چالش کشیدن کجای مقدّسات است؟ الان اگر دوستان به دروغ می‌گفتند که اقبال جامعه به امام حسین بیشتر از فرضا ۴۰ سال قبل است، این خدمت به مذهب بود؟ خدمت به مکتب فکری امام حسین بود؟ 

دوستان می‌بینند و می‌دانند که "رنگ باختگی اجتماعی باورهای مذهبی‌ و ملی‌" یک واقعیت واضح و مسلم است، می‌بینند که گزاره‌های مذهبی‌، در قیاس، بسیار کم تاثیر تر در جامعه حضور دارند، منتها بحث اول و آخر‌شان در‌ای مقوله این است که دنبال بهانه‌ای میگردند تا یک مطبوعه اصلاح طلب دیگر را به چهارمیخ بکشند (فرض کنید بدتر از این را یک نشریه اصولگرا زده بود، چه میشد؟) دوستان مذهب برای‌شان کارکرد توجیهی دارد، امام حسین کارکرد ابزاری دارد، استفاده میکنند تا سرکوب کنند، و دقیقا این یکی‌ از دلایلی است که دیگر نسل جوان، مثل سابق، به این گزاره‌ها چندان اقبالی نشان نمیدهد. دوستان ادعای "آزادی خواهی‌"‌شان گوش فلک را کار کرده، روزانه از حق شیعیان یمن و بحرین و از مصائب شیخ سلمان در بحرین و شیخ نمر باقرالنمر در عربستان می‌نویسند و در سوگ سرکوب‌شان فریاد واسفا سر میدهند، غصه سیاه پوستان آمریکا و مسلمانان انگلیس را میخورند (که بسیار کار پسندیده‌ای میکنند)، منتها مشکل آنجاست که بعد که به کشور و حوزهٔ تسلط فکری خودشان که میرسند، یک چنین اشاره‌ای به واقعیتی که خودشان به آن معترف اند را هم تحمل نمیکنند و با همه ابزارها اخلاقی‌ و غیر اخلاقی‌، قانونی‌ و غیر قانونی‌، آن را چماقی میکنند برای انتقام. 
موضوع مصاحبه اعتماد: روزنامه اعتماد یک مصاحبه با محوریت "سبک زندگی‌ و فعالیت‌های دانشجویی در دهه پنجاه و مقایسه‌اش با امروز" با ابراهیم اصغرزاده انجام داد که در بخشی اش، ضمن تمرکز به نقش اسطوره‌ها در سبک زندگی‌، اصغرزاده در بخشی از این گفتگو می‌گوید: «نسل امروز از چنین منابعی برخوردار نیست. منابع زمان ما هم برایشان پذیرفته نیست، چه بسا چندی پیش مشاهده كردیم كه با جملات دكتر شریعتی طنز می‌ساختند و بین یكدیگر منتشر می‌كردند. اما با این وجود نمی‌توان گفت كه اسطوره‌سازی ازبین رفته است بلكه مساله اصلی تعیین مصادیق است. اكنون اینطور نیست كه این اسطوره‌ها یكسان باشند بلكه ازهم منفك‌اند. اما نمی‌توان از نقش اسطوره در فرهنگ جامعه دست كشید. در این باره ما امام حسین(ع) را داریم به عنوان نمونه و به عنوان فرهنگ مذهبی و سیاوش را در فرهنگ ملی كه هیچ یك از اینها را نمی‌توان از جامعه گرفت.» و سپس خبرنگار روزنامه اعتماد می‌گوید: «اما این اسطوره‌ها هم به نظر می‌رسد رنگ باخته‌اند و برای نسل امروز آنقدری که شما می‌گویید اهمیتی ندارند...» و اصغرزاده هم جواب می‌دهد: « ما به دنبال این سوال نیستیم...»

۱۳۹۳ تیر ۲۶, پنجشنبه

پدران، از غزه تا تهران ...


عکس بالا پدر نوجوان شهید شده، محمد ابوخدیر است که در حمله جنایتکاران رژیم صیهونیستی به غزه شهید شد 

عکس پایین هم پدر محمد مختاری، نوجوان ایرانی است که در تجمع اعتراض آمیز ۲۵ بهمن ماه، بوسیله گلوله لباس شخصی‌‌ها شهید شد 
شبیهند؟ اما یک تفاوت بزرگ دارند: بعد از شهادت محمد ابوخدیر، خانواده ‌اش توانستند یک تشییع جنازه در غزه برای فرزندشان برگزار کنند، اما در مورد محمد مختاری نه تنها چنین اجازه‌ای نیافتند که نیروهای لباس شخصی‌ و انتظامی، با یورش شبانه به خانه محمد مختاری، پیکر فرزند را ربودند و در روز بعد، در یک تشییع جنازه فرمایشیِ دولتی، به عنوان بسیجی‌ دفنش کردند. روایت پدر و برادر محمد مختاری دردناک است و عبرت آموز 

پی‌نوشت - یک سوزن هم به بعضی‌ از دوستان همفکر که به هر دلیلی‌، صدای‌شان در مقوله غزه خیلی بالا نیست: این پدر است، پدر یک نوجوان غیر نظامی که در حمله کور اسراییلی‌ها شهید شد. از این جنس پدران روزانه در غزه تولید میشود؛ دردمند، دلشکسته، و از همه مهمتر مظلوم، به اندازه پدر محمد مختاری، مادر سهراب اعرابی. قبلا هم تاکید شد، الان هم موکد می‌کنیم که ظلم محکوم است، چرا ایران، چه غزه و چه فلسطین! 

۱۳۹۳ خرداد ۱۲, دوشنبه

فاجعه اصلی‌ این جاست

دولت محمود احمدی‌نژاد سه هزار نفر را بورس داخل و خارج از کشور کرده که تعداد بسیاری از آنها نه بر مبنای آزمون‌های علمی‌ِ گزینشی، که بر این اساس انتخاب شده اند که مسئولین وقت تشخیص داده اند که بر اساس معیارهای خودشان، آنها "خدمات و فعالیت‌های برجسته فرهنگی و اجتماعی" انجام داده اند و لیاقت دارند جای صدها نخبه این مملکت را بگیرند. تا اینجای کار صرفا سؤ استفاده غیرقانونی از اختیارات، حیف بیت المال و هرز امکانات صورت گرفته که است که چه از لحاظ مبلغ، چه از لحاظ گستردگی و آسیب قابل مقایسه با سایر مفاسد و کاهلی‌ها و سؤ مدیریت‌ها و سؤ استفاده‌های دولت قبل نیست و در قیاس خیلی‌ "مصیبت" محسوب نمی‌شود (از مواهب مدیریت دولت پاکدستان بود که معیارهای قضاوت مان در مورد فساد جابجا شد). اما "فاجعه" آنجایی‌ رخ مینماید که بدانیم که اکثر این بورسیه‌های زیر معدل و فاقد صلاحیت قرار است سیستماتیک جذب هیئت‌های علمی‌ دانشگاه‌های کشور شوند، یعنی‌ دانشجوی متقلبی که صرفا بر اساس رابطه و تعلق به یک اردوگاه خاص انتخاب شده و فاقد اولیه‌ترین صلاحیت‌های علمی‌ است، قرار است سالها بر کرسی آموزشی کشور تکیه بزند، فاجعه اینجاست و دولت اگر قادر نیست حق آن صدها دانشجوی نخبه را احیا کند، باید جلوی حادث شدن این اتفاق فاجعه آمیز را بگیرد و از آسیب‌های آن که سالها سیستم آموزش عالی‌ کشور را تحت تاثیر قرار خواهد داد، جلوگیری کند. 


۱۳۹۳ اردیبهشت ۱۵, دوشنبه

دلواپسیم

دلواپسیم از اقتصادی که هشت سال صحنه گردانانش گروهی نابلدِ برنامه گریز بودند و که سرآخر چنان سیستم فاسدی را تحویل دادند که صفر‌های ارقام اختلاس‌اش در مسابقه با هم انتزاعی شدند، فاجعه‌ای که آمارهای فاجعه آمیزِ اقتصادیِ فعلی تنها نوک کوه یخ بیرون زده از اقیانوس آن است!


دلواپسیم از سیاست داخلی‌ که هشت سال سکاندارانش گروهی اقتدارگرایِ مردم ستیز بودند که سرآخر نگاه امنیتی و تعلق‌های نظامی و محفلی‌شان ملغمه‌ای را تحویل داد خانمان سوز! 

دلواپسیم از سیاست خارجی‌ که هشت سال مدیرانش مشتی ماجراجوی توهم زده بودند که کلید تعامل را در بحران زائی و مذاکره را در بیانیه خوانی می‌دانستند و سر آخر کشوری تحویل دادند غرق در دشمنی‌ها و نفرت و غوطه ور در دریایی از سؤ تفاهمات! 

دلواپسیم برای ملتی که باید سالها تاوان آن هشت سال فاجعه آمیز را بدهد

دلواپسیم برای مذهب مردمی که تنها به ابزار حکومت آقایان تبدیل شد

دلواپسیم برای فرهنگی‌ که لگدمال سلیقه جناح زده آقایان شد، پایکوب اجبار محافلی که بی‌ زور نمیتوانستند کوچکترین تاثیرگذاری فرهنگی‌ داشته باشند

دلواپسیم برای دانشگاه ها

دلواپسیم برای زندانیان

دلواپسیم

۱۳۹۲ اسفند ۲۸, چهارشنبه

نماد ایران

انقلاب است دیگر، فاعلانش میخواهند هر چیزی را که به نوعی بیانگر و نمایانگر سیستم قبلی‌ است نابود کنند تا سازه‌ای بنا کنند متمایز و متفاوت از قبل، پس اولین گام باید ساختمان قبلی‌ کاملا نابود شود، نیست شود، هم خودش، هم یادش، هم نمادهایش. و این وسط چه سرمایه‌هایی‌ بود که از دست رفت، سرمایه نه فقط به معنای دارایی مالی‌، که به معنای منابع انسانی‌، دارایی‌های فرهنگی‌، داشته‌های اجتماعی. 

"پرچم شیر و خورشید نشان" نماد ابداعی حکومت ستمشاهی پهلوی نبود، مثل شیرهای سردر مجلس، مثل تخت جمشید، مثل چهارشنبه سوری، مثل خروار خروار رسوم و نماد‌های فرهنگی‌، که صرفا دستاویز پهلوی‌ها بودند برای ساختن هویت برای سلسله‌ای که به زحمت میتوان هویتی برای آن ساخت، ربط دادن "پهلوی" به "هخامنشی" و شعار "کوروش آسوده بخواب که ما بیداریم"، التیام بخشیدن دردِ شاهِ جوانی‌ که از نسب خود میهراسید، می‌خواست "فره" ایزدی داشته باشد، اما هر چه بیشتر می‌گشت نامش از "آلاشت مازندران" فراتر نمی‌رفت (که مگر نسب آقا محمد خان به کجا میرسید؟ یا نادر شاه؟). به هر حال، حکومت می‌خواست نمادسازی کند، پس دست به دامن دارایی‌های فرهنگی‌ ملت شد، ملغمه‌ای نافرم از کوروش بزرگ تا حضرت ابوالفضل. 

در سمت مقابل، براندازان حکومت پهلوی می‌خواستند نه فقط یک حکومت، که یک فرهنگ را ساقط کنند و این وسط خیلی‌ تفاوتی‌ نمیکرد بین دارایی‌های حکومت و دارایی‌های غصب شده توسط حکومت. به هر حال احمقانه بود، کار اضافی بود، هرز بود، هم عوض کردن پرچم، هم راه افتادن بلدزر‌هایی‌ که می‌خواستند ستون‌های تخت جمشید را بیاندزند،هم آن شعارها بر علیه تاریخ، هم این همه سال تبلیغ بر علیه سنت‌های فرهنگی‌-قومی. متعلق به حکومت نبودند، صرفا تصرف شده بودند، پس چرا بجای آزاد سازی تلاش شد که نابود شوند؟ ولی‌ هر چه بود، هر ماهیتی که داشت و هر چقدر احمقانه بود، انجام شد، اتفاقی‌ است که افتاد. "پرچم شیر و خورشید نشان" تبدیل شد به "پرچم الله نشان"، یک تقابل تصنعی، که نه شیر و خورشید مقابل الله بود و نه اصولا اعتقاد به فرهنگی‌ باستانی در مقابل اعتقاد به باور‌های مذهبی‌. مسیر همان بود که قبلا بود؛ حکومت جدید می‌خواست نماد سازی کند، مثل حکومت پهلوی، منتها از سمت مقابل. 

قرار است از گذشته درس بگیریم، مخصوصا اگر هزینه این گذشته گران و کمرشکن بوده باشد؛ "پرچم الله نشان" نماد صرفا حکومت جمهوری اسلامی نیست، نشان رسمی‌ یک کشور است، یک گستره جغرافیایی با تمام مؤلفه‌های مظروفش، اعم از مردم. مقدس نیست، اما هست، "هست" به معنای اینکه وجود دارد، کاری‌اش نمی‌شود کرد. یک روز به رای مردم انتخاب شده، انشا‌الله یک روز هم با رای مردم تغییر میکند یا میماند (این قسمتش مهم نیست)، اما تا آن روز به اعتبار نظر نسلی که انتخابش کرده اند باید "نماد" بماند، محترم بماند، محور و اصل بماند. این اصرار بر ندیده گرفتنش، این اصرار با تعویض و جایگزنی اش، صرفا درگیر شدن در بازی است که ۳۴ سال قبل انجام شد و امروز منتقد آنیم. 
پرچم ایران


۱۳۹۲ اسفند ۱۴, چهارشنبه

روایت یک خبر؛ وقتی‌ دروغ تکثیر میشود


چند روز قبل تعدادی از خبرگزاری‌های داخلی‌ خبر اعدام دو متجاوز به عنف را با تیتر "اعدام دو متهم به آزار و اذیت در زندان مرکزی شهر رشترا اعلام کردند، اعدامی که بنا به اعلام وبسایت رسمی‌ دادگستری گیلان، با طی تشریفات قانونی و تایید در دادستانی کل کشور و موافقت ریاست قوه قضائیه انجام شد. اما این همه ماجرا نیست؛ بلافاصله نیم دو جین وبسایت‌های خبری که در خارج پایه دارند و عموماً نون ادعاهای حقوق بشری را میخورند، سر و ته خبر را زدند و توضیحات را به میل خود کوتاه کردند و بدون هیچ منبع خبری جدیدی و با اتکا‌ به همان منابع قبلی‌، خبر را به "اعدام دو نفر در رشت به جرم انجام عمل خلاف شرع" و متعاقب آن "اعدام دو مرد همجنسگرا در رشت" کاهیدند، خبری که ترجمه شد و در برخی‌ از وبسایت‌های خبری انگلیسی‌ زبان نیز انعکاس یافت. 


بحث این است که عمده این رسانه‌ها نون مخالفت با ایران را میخورند، نون ضدیّت با نظام ایران، و آنقدر در این نقش فرو رفته اند که خود تبدیل به موجوداتی شده اند بدتر از بدترین بخش‌های همین نظام، دشمنانی که از همه ابزارهای در اختیار استفاده میکنند برای سیاه نمایی، قلب واقعیت، دروغ گویی. برای اینها هرچه ایران زشت تر و سیاه تر باشد کاسبی پر رونق تر است، سودشان در صورتگری یک جامعه فرو رفته در ارزش‌های دوران بربریت است، با قوانین جاری قرون وسطایی که در آن هر روز سنگسار میکنند، دست و پا قطع میکنند و بساط شلاق و اعدام در کوچه و خیابان پهن است. زبان زنان را قطع میکنند و همجنسگرایان را با طناب بر روی زمین میکشند. حالا هی‌ قسم بخور که مجازات "سنگسار"عملا در ایران غیر قانونی است، ختنه زنان مجازات دارد، هیچ خبر موثق و قابل استنادی در مورد اعدام کسی‌ به جرم همجنسگرایی در دهه اخیر موجود نیست، مگر این دوستان باور میکنند؟ برای‌شان بگو که البته نظام ایران بصورت سازمانمند زنان را محدود می‌کند و همه تلاشش را می‌کند تا وجودشان را به نقش سنتی‌ صرف "مادر خانواده" بکاهد، با اینحال زنان قدرتمند و تاثیرگذار در جامعه حاضرند و حضور دارند، بطوریکه شصت درصد دانشجویان دخترند و یک سوم راننده‌های تهران زن، مگه میخ کج‌شان راست میشود؟ 

البته ممکن است دوستان انقلت بیاورند که شما از کجا میدانی‌ که اینها همجنسگرا نبوده اند، جواب من این است که همانقدر که مطمئنم که بن لادن عامل انفجار ساختمان مرکز تجارت جهانی‌ است، همانقدر اطمینان دارم که اتهام اینها تجاوز است، چرا که فهم و اطلاع ما از یک جنس مجاری خبری است، یعنی‌ منابع رسمی‌ قضایی مملکت، بدون آنکه روایت معتبر مخالفش موجود باشد. از طرفی‌ شخصاً نه قاضی‌ام و نه در روند دادرسی حاضر بودم، اما وقتی‌ میبینم که بدون هیچ منبع خبری جدیدی و بر مبنای همان وبسایت‌هایی‌ که خبر اعدام را کار کرده اند، خبر این‌گونه تغییر شکل پیدا می‌کند چاره‌ای ندارم غیر از اینکه به مطلب برسم که دوستان دروغ گویند، دروغ سازند، خبر سازند. 

پینوشت: 
چندین مورد سنگسار در سالهای اخیر در ایران واقع شده که دو مورد در مشهد و قزوین از آن جمله اند که هر دو مورد برخلف دستور رئیس قوهٔ قضا مبنی بر توقف این حکم انجام شد. در مورد مشهد اطلاعات ما ناقص است، اما در مورد قزوین با قاضی برخورد شد. به امید روزی که کلا این دست مجازات‌ها از لیست امکانات قضات حذف شود.
 

۱۳۹۲ بهمن ۸, سه‌شنبه

یک تشییع جنازه به وسعت همه ایران

نشستم فیلم سلاخی کفتار توسط گروهی روستایی (شما بگو هموطن، بگو من، تک‌تک ما) دیدم، اینبار اطراف اصفهان بود، ماه قبل خراسان بود، ماه قبل ترش یک جایی‌ تو شمال، قبل ترش مشکین شهر، خرم آباد، سمیرم، بوشهر ... : نمیدونم این چه مرضی است که به جون ما افتاده؟ این چه اصرار بر خود ویرانگری است که گریبانگیر ما شده؟ تصمیم گرفتیم کشور و با همه داشته‌هایش به هیچ تبدیل کنیم، جنگل و به مرتع و مرتع و به بیابان و همه اینها را به یک آشغال دونی بزرگ تبدیل کنیم تا میزبانی پس مانده‌های زندگی‌ بی‌ فایده ما رو کنه. همه تلاش مون و می‌کنیم تا دریای شمال و از ماهی‌ و کوه‌های جنوب از ‌خرس سیاه و مراتع مرکز از هر چه پستاندار است پاک کنیم. آهوی محصور در حصار و سلاخی کنیم و راسوی پناه گرفته در سوراخ و با دود بیرون بکشیم تا به ضرب چماق له‌ کنیم. منتظریم یک لحظه چشم جنگلبان و دور ببینیم تا با تفنگ بیفتیم به جون پرنده‌های نگونبخت، یک لحظه چشم جنگلبانی و دور ببینیم تا بیفتیم به جون درخت‌ها تا چند متر به زمین‌های کشاورزی مان اضافه کنیم، وقتی‌ هم که به بحث آسیب شناسی‌ می‌رسه یقه دولت و میگیریم و توطئه‌های پشت پرده و نبود مدیریت و اراده و مسٔولیت، و اصلا حواس مون نیست که اینبار این فقط ماییم که قاتلیم، جنایتکاریم، ویران گریم.  
باید به حال این کشور زارزار گریست، وقتی‌ معروف‌ترین مدافع رسانه‌ای محیط زیست کشور و با لاشه شکار غیر قانونی کل شکار شده میگیرند، باید برای محیط زیستش یک تشییع جنازه بزرگ به وسعت همه ایران، همه یک میلیون و ششصد هزار کیلومتر مربع آن برگزار کرد و تمام کرد. برکت از این خاک رفته، از این مردم رفته، ربطی‌ هم به مشیت الهی ندارد، محکومیم به نابود شدن. 



۱۳۹۲ دی ۲۲, یکشنبه

در حاشیه سیاست‌های ممیزی دولت و مطالبات بیان شده؛ تکثر نامطلوب

در بحث ممیزی نتیجه ساده جهت گیری‌های ماه‌های اخیر این است که دولت نمی‌تواند جمیع هنرمندان را با هم راضی‌ نگاه دارد؛ اولین پیشنهاد وزیر ارشاد در این حوزه، ممیزی بعد از انتشار در حوزه نشر بود. بلافاصله گروهی از جمله دبیر اتحادیه ناشران و کتابفروشان این روش را مطلوب ندانستند و تاکید کردند که "ناشران از ممیزی قبل از چاپ "استقبال می‌کنند" ، چرا که "چنین اقدامی زیان‌های قابل توجهی به صنعت نشر وارد می‌کند". در گام بعدی، وزیر ارشاد پیشنهاد ممیزی قبل از انتشار به همراه شفاف کردن قوانین آن را دادند، دویست و پنجاه نفر از هنرمندان برجسته نامه نوشتند که "اصلاح و بهبود کیفیت آثار هنری، تنها از طریق رویارویی آزاد انواع هنرها در جامعه امکان‌پذیراست" ، پس لطفا "ممیزی پیش از نمایش آثار لغو گردد." نامه مشابهی ۲۱۴ نویسنده به وزیر ارشاد نوشتند و تقاضا کردند "سانسور را بردارید، خودمان پاسخگو قوهٔ قضائیّه می‌شویم" (همان ممیزی بعد از انتشار که وزیر ارشاد در ابتدا طرحش کرد).

در سطحی دیگر و در زمینه نهاد ممیزی کننده و شخصیت‌های مسئول ممیزی، دولت تاکید کرد ممیزی " براساس نظر متخصصان و اهالی فن مورد بررسی قرار گیرند نه کسانی که در حوزه‌های مختلف تخصصی ندارند" ، بلافاصله صدای بسیاری از دست اندرکارنحوزه هنر درامد که اینکار تنها انتقال بدنامی سانسور به خود هنرمندان است، که "ناشران کارمندان اداره سانسور نیستند" . از طرفی‌ گروهی دیگر از فعالین حوزه نشر ، از جمله اتحادیه ناشران و کتابفروشان تهران گفتند " ناشران کتاب‌ها را سانسور کنند و سپس انتشار دهند و اگر این شورا تشخیص داد که به موازین عمل نشده، جلو پخش کتاب را بگیرد".

چند نکته:

- این متن اصلا قصد تخطئه کردن و زیر سوال بردن هنرمندان عزیز را ندارد، صرفا قصدش بیان تنوع و بعضا تضاد نظرات دست‌اندرکاران این عرصه در حوزه‌های مختلف است. وزیر ارشاد در چنین حالی‌ قادر به هماهنگی‌ با نظرات قاطبه فعالین این عرصه نیست، به چند دلیل که یکی‌‌اش این است که "نظر واحد وجود ندارد"

- نویسنده این مطلب هنرمند نیست، اما در جایگاه یک نظر بیرونی توجیه بعضی‌ از اظهارنظر‌ها را نمی‌فهمد: یعنی‌ چی‌ سانسور به دست هنرمندان انجام نشود؟ یعنی‌ هنرمندان پیشنهاد میکنند غیر هنرمندان و غیر کارشناسان قیچی بردارند و محصول‌شان را ارزشیابی کنند؟ در چنین شرایطی با چه استدلالی نتیجه‌ای بهتر از رویه دوران احمدی‌نژاد را انتظار داریم؟

- و در پایان: فرض کنیمکه دولت در ادعا صادق است و دولت می‌خواهد در زمینه ارتقا آزادی با نظرات هنرمندان همراهی کند، و فرض کنیم دولت در این مسیر می‌خواهد برخلاف نظر و رای بعضی‌ از نهاد‌های حساسِ قدرتمند عمل کند و طبیعتا تقابل کند. انگیزه دولت در چنین حالتی کسب رضایت جامعه هنر و نتیجتاً افکار عمومی‌ است، حال اگر چنین چشم‌اندازی نداشته باشد با چه انگیزه‌ای چنین کند؟ در چنین حالتی، چنین تکثری در میان هنرمندان چقدر کار دولت را مشکل می‌سازد؟ آنهم در شرایطی که طرفداران راهکارهایی مختلف، پیشنهادات خود را با نظراتی زینت میبخشند که در آن در صورت عملی‌ نشدن پیشنهادات شان، دولت "سانسورچی" است، یا دولت هنرمندان را می‌خواهد سانسورچی کند ... 

۱- مخالفت با سپردن سانسور کتاب به خود ناشران در ایران - بی‌بی‌سی فارسی
۳- نامه نویسندگان به وزیر ارشاد: سانسور را بردارید، خودمان پاسخگو می‌شویم - بی‌بی‌سی فارسی 
۵- در حاشيه‌ي جلسه‌ي هنرمندان با رييس‌جمهور (حاشيه‌اي که خودش متن است) - وبلاگ 
۶-`ناشران ایرانی کارمندان اداره سانسور نیستند - بی‌بی‌سی فارسی 

۱۳۹۲ دی ۲۱, شنبه

از نعیمه اشراقی تا شاهین نجفی و نیک‌آهنگ کوثر

سه ماه قبل نعیمه اشراقی در صفحه فیسبوک شخصی‌‌اش اقدام به انتشار یک لطیفه نسبتا توهین آمیز با موضوع دفاع مقدس از زبان پدربزرگش، امام خمینی کرد، فارغ از صحت این نقل و پس از آغاز موج جبهه‌ گیری جامعه مجازی بر علیه آن، نعیمه اشرقی اقدام به تکذیب اصل اجرا کرد و آن را حاصل عمل صفحه جعلی، و متعاقباً هک شدن صفحه‌اش دانست. در دو هفته پسین، خانم اشراقی در حالت تدافعی، بارها اقدام به نگارش نامه و توجیه آن قضیه کرد تا در انتها، بر فشار‌ها و توصیه ها، صفحه خود را مسدود کرد.

حدود یک سال قبل، سر ماجرای انتشار مکالمه خصوصی مهدی هاشمی‌ توسط نیک‌آهنگ که همزمان با بازداشت ایشان انجام شد، جامعه مجازی بلافاصله شاهد یک موج واکنشی در قبل این قضیه بود. طبق رویه سالهای اخیر صفحه فیسبوک میزبان حجم گسترده‌ای از کامنت‌ها و پیام‌ها و نوشته‌های ارسالی شد. واکنش نیک‌آهنگ در مقابل منتقدان، حتا منتقدان معتدل حذف بود، حذف پیام یا کامنت و مسدود کردن کاربر. و این دقیقا اتفاقی‌ است که بسیار شدیدتر جناب آقای نجفی، این صدای اعتراض ارزش‌های مدرن در مقابل منتقدان انجام داد، منتقدانی که در مواردی انتقاد‌شان آنقدر نجیبانه بود که بیشتر می‌توان نام آن را حمایت گله مندانه نامید، اتفاقی‌ که در رسانه‌های اصولگرا نیز کمتر هم سطح آن مشاهده میشود. 

نعیمه اشراقی یک مثال است؛ فردی از جامعه مذهبی‌ نوگرا که سالهاست میزبان خیل گسترده‌ای از اتهام‌ها و سوظن‌ها اند، متهمند به تمامیت خواهی‌ و انتقاد ناشنوی، متهمند به برخورداری از رانت حکومتی در تقبل با مخالفت ها. در مقابل این مثال، کسانی‌ مثل نیک‌آهنگ و نجفی مدعی اند که صدای اعتراض جامعه در مقابل این گروه‌ها و باند‌ها اند. مدعی اند که در مقابل این قشر مذهبی‌ نوگرا، مدافعین صادق ارزش‌های مدرن اند، سکولار‌های دمکرات که میخواهند ارزش‌های دنیای آزاد را به ایران دربند صادر کنند، اما عملا تنها چیزی که کردند این بود که هر کانال بیان انتقاد را بستند و هر منتقدی را حذف کردند و در عمل تنها یک صدا را تابیدند، صدای همسو، صدای تبلیغ، حمایت. 

۱۳۹۲ آذر ۱۰, یکشنبه

واکنش نماینده اصولگرا در فارس نیوز به اظهارات رضا خاتمی: فتنه‌گران باید اعدام می‌شدند

مصاحبه محمدرضا خاتمی، دبیرکل سابق جبهه‌ مشارکت اسلامی در مورد انتخابات اخیر ریات جمهوری و موضع گیری نسبت به دولت جدید و انتخابات ۸۸ واکنش‌های زیادی در عرصه مجازی و غیر مجازی ایجاد کرده، از جمله فارس نیوز که به عنوان پرچمدار رسانه‌های وابسته به نهادهای امنیتی که آفریننده فجایع سال ۸۸ بودند، در پاسخ به این اظهارات، بلافاصله در قالب مصاحبه و خبر و تحلیل دست به تخریب فضا زد. از جمله مصاحبه‌ای که با نماینده تندر مجلس انجام داد، مصاحبه‌ای که در آن از توهین، تا تهدید را شامل حال دبیرکل سابق مشارکت، همچنین دیگر تغییر خواهان کرد.
متن کامل این مصاحبه در ذیل آمده، بی‌ توضیح: 
حجت‌الاسلام سیدعلی طاهری نماینده مردم گرگان در مجلس شورای اسلامی در گفت‌وگو با خبرنگار پارلمانی خبرگزاری فارس، با اشاره به مصاحبه اخیر محمدرضا خاتمی با یک روزنامه اصلاح‌طلب، گفت: اینگونه اظهارات نتیجه سعه صدر و رأفت بالای نظام جمهوری اسلامی است، کسانی که از سردمداران فتنه سال ۸۸ بودند به جای اعدام در حبس شدند آن هم نه بصورت انفرادی و یا حتی در زندان بلکه در خانه خود و در نهایت آسایش.
وی ادامه داد: نتیجه این کار این می‌شود که فرد خبیثی همچون محمدرضا خاتمی چنین ادعایی را مطرح کند که ما در سال ۸۸ از حق خود گذشته‌ایم و دولت روحانی را ما بر سر کار آورده‌ایم و به گونه‌ای صحبت می‌کند که گویا آنها از مردم طلبکار بوده‌اند در حالیکه اینها بدهکار ملت بوده و هستند.
سخنگوی کمیسیون فرهنگی مجلس اظهار داشت: مادامی که فتنه‌گران سال ۸۸ از جنایت خود عذرخواهی نکنند به عنوان مجرم شناخته می‌شوند اما این رأفت نظام ماست که در فضای بعد از فتنه ۸۸ با این مجرمین با عطوفت برخورد کرده است.
طاهری خاطرنشان کرد: امیدواریم اینگونه برخوردهای رئوفانه نظام که نشان‌دهنده روحیه بالای مسئولان نظام است موجب سوءاستفاده امثال محمدرضا خاتمی نشود و آنها حداقل و حداقل از مردم به خاطر فتنه سال ۸۸ عذرخواهی کنند. فتنه‌ای که پشت صحنه آن آمریکا و رژیم صهیونیستی بوده‌اند.
وی تصریح کرد: اینگونه اظهارات وقاحت، بی‌شرمی و پررویی امسال محمدرضا خاتمی را نشان می‌دهد که اینچنین بزرگواری مردم را با دهن‌کجی پاسخ می‌دهند.
به گزارش فارس، رضا خاتمی در گفت‌وگو با یک روزنامه اصلاح طلب، مدعی شده که انتخاب روحانی به عنوان رییس جمهور، پیروزی اصلاح‌طلبان است.
وی مدعی شده است: «اصلاح‌طلبان در حوادث۸۸ از حق خود گذشتند و مردم هم پاداش طلب اصلاح‌طلبان را در ۲۴ خرداد دادند.»
خاتمی همچنین انتخابات ۲۴ خرداد ۹۲ را شبیه ۲ خرداد ۷۶ دانسته و مدعی شده است که «صحبت‌ها و برنامه‌ها و مواضعی که آقای روحانی گرفته، در عمل نشان می داد که برنامه، برنامه‌ای اصلاح طلبانه است.»
http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=۱۳۹۲۰۹۱۰۰۰۰۹۸۴#sthash.۰U۲۳PXx۰.dpuf

۱۳۹۲ آبان ۲۴, جمعه

عاشورای ۸۸، حکایت یک جنایت

هر شهید جنبش جنبش سبزی به دلیلی‌ برجسته بود، به یادماندنی و شهادتش دردناک؛ سهراب، محسن روح الامینی، اشکان، ندا. آن جوان دانشجویی که آمده بود با نجیبانه‌ترین رفتار اعتراضش را بیان کند، تا آن هموطن کارگری که فشار اقتصادی کمرش را شکسته بود و آمده بود ...  

اما عاشورا ۸۸ یک روایت مخصوص به خود داشت: در میان همه این شهدا، علی‌ حبیبی موسوی، خواهرزاده میرحسین کسی‌ بود که علنا، کاملا هدفدار و با نقشه هدف ترور قرار گرفت، پاترول سیاهی که حامل سه جوان سیاه پوش با ظاهر مذهبی‌ بود، مشخصاً آمده بود تا خواهرزاده میرحسین موسوی را بزند، ...

این وسط رفتار و واکنش میرحسین برام دردناک بود، که همین الان که مینویسم هم حتا با بغض مینویسم: سکوت کرد، صبوری کرد، حاضر نشد یک خط نوشته و بیانیه بده، رفت و سر در چاه کرد و گریه کرد، با این استدلال که «او نیز مانند دیگر درگذشتگان جنبش سبز مثل سهراب و اشکان است.»

و این وسط، فارغ از همه نشانه‌‌ها و دلایل و ادعاها، به یک دلیل ساده مسوول این ترور و مسئولیت این جنایت با مجموعه حکومت است: چون هیچ پیگیری برای این جنایت نشد، چون بانیان آن، به مانند بقیه جنایت و کشتارها از معرفی‌ و مجازات مصون ماندند، در حالیکه که پیدا کردنشان برای حکومتی که بقول معروف، عبدلمالک ریگی رو در هوا دستگیر می‌کند کاری ندارد. 

۱۳۹۲ آبان ۲۳, پنجشنبه

حاشیه‌های جلسه کمیسیون سیاست خارجی‌ کنگره: استعمارگران مدرن


دیروز پخش زنده جلسه کمیسیون سیاست خارجی‌ کنگره آمریکا که در مورد تعویق، یا ارجاع به کنگره تحریم‌های جدید ایران بحث میکردند رو نگاه کردم، فارغ از نکات خوب جلسه کمیسیون که بیشتر به بخش اجرایی آن مربوط است، چند نکته به نظرم در مورد نمایندگان حاضر در کمسیون اومد که مینویسم: 

۱- شخصا از این به بعد در مورد خطاب قرار دادن امثال حسین شریعتمداری و کاتوزیان بیشتر دقت می‌کنم، چون امروز با بی‌ شرف تر از اونها برخورد کردم که در نقاطی بسیار حساس تر مشغول اثرگذاری بر سرنوشت امثال منند، جماعتی که براحتی و با کمال وقاحت از کلماتی‌ در توصیف حکومت و رئیس جمهور استفاده میکردند که نمونه آنها را تنها از زبان این مجاهدین خلق شنیده بودم. واقعا نمیدونم اون توصیفاتی که بصورت واحد در مورد کلیتی بنام "ایران" استفاده میکردند قابل پیگیری هست یا نه، ولی‌ بسیاری از جبهه‌ گیری‌های خصمانه مسئولین وقت برایم توجیه شد. 

۲- دردناک‌ترین بخش کتاب "نگاهی‌ به شاه" برای من رفتار‌هایی‌ بود که سفارت انگلیس و روسیه برای تعیین سرنوشت ایران میکردند، نویی احساس حق و مالکیت بر امور ایران، چیزی که نمونه مدرن آن را امروز دیدم: نگام استعمار زده و قیم مآبانه‌ای که این جماعت نسبت به ایران دارند. اینکه خودشون محق میدونند که تصمیم بگیرند که ایران چه داشته باشد یا نداشته باشد، اینکه براحتی خودشون قادر و قائل میدونند که یک حق و از ایران محروم کنند. تو صحبت‌های دیروز، رسما و علنا تاکید میکردند که ایران حق ندارد تکنولوژی غنی‌سازی، حتا برای مقاصد صلح آمیز داشته باشد ، حال اینها کی‌ هستند و به چه حقی‌ برای خود چنین حقی‌ قائل اند بماند.

۳- دروغ، دروغ، دروغ: والله نصف این دروغ‌ها و اتهام‌هایی‌ که من درمورد ایران تو این ۳ ساعت شنیدم تو یک ماه از تریبون‌های نماز جمعه بر علیه آمریکا نشنیدم. سناتور‌های کشوری که در قلب دنیای ارتباطات قرار دارد ایران را مسئول اتفاقاتی دونستند و خواهان مجازاتش شدند که یا کوچکترین اتهامی نصیب ایران نشده، یا ایران از آن تبرئه شده. در ضمن اینکه اگر قرار باشد ایران مسول جنایت حماس و حزب الله باشد، آمریکا هم مسول جنایت‌های پینوشه در شیلی و کنتراها در نیکاراگوئه است، مسول ایجاد طالبان و اقدامات بعدی آن است.  مسئول تک‌تک اعمال گروه‌هایی‌ است که در دهه شصت تا نود با توجه مقابله با کمونیسم، در کشورهای مختلف ایجاد کرد. 

۴- تنها در یک قلم و یک کشور، آمریکا مسول مستقیم مرگ ششصد هزار کودک بر اثر تحریم‌ها در عراق است. حالا از کشته‌های ناشی‌ از ناامنی‌های بعد از آن بگذریم. از افغانستان و کوبا و ویتنام و کره و خیلی دیگر از کشورها هم بگذریم. حالا سوال من این است: آمریکا بیشتر برازنده عنوان "عامل قتل عام" است یا ایران. شخصا فکر می‌کنم که اگر قرار بر مقایسه باشد، حتا عمر البشیر هم پیش حال و گذشته اینها مادر ترزا است.
 

۱۳۹۲ مهر ۱۲, جمعه

در حاشیه طرح "جمعيت و تعالي خانواده" در مجلس؛ هر دم از این باغ بری می‌رسد ...

فارغ از گرایش سیاسی، مجلس پنجم شورای اسلامی مجلس مدبری بود، متشکل از اکثریتی بود که صدای پای تغییر را درک کرد و در مقابل آن مقاومت نکرد، آبروداری کرد و با درایت دوره خود را تمام کرد. به هر حال بی‌ سبب نیست که با درایت‌ترین محافظه کاران از دل همان جمعیت حال حاضر ایران از دل همان مجلس و مجلسیان اند.

از این طرف مجلس نهم شورای اسلامی، به عنوان یکی‌ از بارزترین نماد‌های توفق اراده شورای نگهبان بر انتخاب مردم، به عنوان یکی‌ از سمبل‌های دوره‌ای که انشا‌الله در حال گذر از آنیم، هنوز در فضای روزهای پس از سال ۸۸ و تسلط افراطی گری زیست می‌کند، مجلس بی‌ تدبیری که در همه شئون، از بحث‌های اجتماعی و خانواده تا منتها علیه اقتصاد و سیاست بر سبیل گذشته شعار میدهد و قانون گذاری می‌کند و هنوز فکر می‌کند با اجبار و فشار، میتواند از حجاب تا زاد و ولد را مهندسی‌ کند.

به هر حال، این بخشی از طرح که توسط ۵۰ نماینده مجلس تهیه شده و در نوبت بررسی است، طرحی که هدفش تبلیغ ازدیاد جمعیت و فرزندآوری است، قضاوت با شما:
ماده ۹:"در كليه بخش هاي دولتي و غير دولتي اولويت استخدام به ترتيب با مردان داراي فرزند و سپس مردان متاهل فاقد فرزند و سپس زنان داراي فرزند مي باشد.به كار گيري افراد مجرد واجد شرايط در صورت عدم وجود متقاضيان متاهل واجد شرايط بلامانع ميباشد."

ماده ۱۰:"پنج سال پس از تاريخ لازم الاجراشدن اين قانون ، جذب افراد مجرد به عضويت هيات علمي در تمامي دانشگاه‌ها و موسسات آموزش عالي و پژوهشي دولتي و غير دولتي و معلمين مدارس در تمام مقاطع تحصيلي ممنوع مي باشد. تنها در صورت نبود متقاضي متاهل واجد شرايط با تائيد بالاترين مقام دانشگاه، جذب افراد مجرد بلامانع مي خواهد بود.

۱۳۹۲ مهر ۳, چهارشنبه

در حاشیه دیدار رؤسای جمهور ایران و آمریکا؛ پرّ پرواز انتظار

اگر نه سه سال پیش و در زمان احمدی‌نژاد، که حتا ۱۴ سال پیش و دوره ریاست جمهوری سید محمد خاتمی، به یک تحلیلگر موجه سیاسی حوزه ایران میگفتید که "احتمال دارد در حاشیه یک کنفرانس روسای جمهور ایران و آمریکا با هم دیدار کنند" یقیناً نگاه عاقل اندر سفیهی به شما می‌انداخت و در مورد فضای سیاسی و موانع بزرگ و لاینحل  و تضاد منافع ملی‌ دو کشور صحبت میکرد چنین اتفاقی را محتمل و قریب الوقوع نمی‌دانست. اما اینک، تنها بعد از چند ماه از سقوط احمدی‌نژاد و افول ستاره اصولگرایان تندرو، نه تنها چنین اتفاقی‌ محتمل فرض شد که بسیاری از عدم وقوع آن (تا این لحظه) متعجب شدند.


آنچه که مشخص است این است که به مدد همت دولت و دولتمردان جدید، و البته حمایت ضمنی‌ رهبری (و حداقل نه مواجه آشکار که پتانسیل تقابلی اصولگرایان را به شدت تضعیف کرده) و در سایه اقدامات بزرگی‌ که در این فرصت کوتاه صورت گرفته، توقع مردم چنان بالا رفته که چنین فرضی‌ در ذهن مردم شکل گرفته که "چنین دیدار و اتفاقی‌ نه محتمل، که محتوم است". تا اینجای کار البته مثبت و مبارک است، میتوان با اطمینان گفت پیدایش چنین ذهنیت نشانه‌ عملکرد مثبت و مسیر درست پیمایش دولت جدید است. "امید" حلقه تضعیف شده زنجیره‌ زندگی مردم در چند سال اخیر بود، عاملی که اینک نه تنها احیا شده که گاها، فراتر و جلوتر از واقعیّات و امکانات در حال پرواز است، به عبارتی "تحول" در سطح چنان ملموس و برای عموم جامعه قابل فهم است که ناخودآگاه، منتظران به همه حوزه تسری‌اش دادند، عمق‌اش بخشیدند و از عدم وقوع موردی‌اش احساس سرخوردگی کردند؛ از لحن و کلام و عبارات استفاده شده توسط منصب نشینان و دولتمردان شروع شد و با انتصاب و تغییر مدیران و روش مدیریت‌ها ادامه یافت و اینک در سیاست‌ها و نتایج کوتاه مدت متظاهر است.

به هر حال، این پیدایش این سطح امید و وجود این جنس توقع البته مثبت است، اما باید مدیریت شود؛ آفت بزرگ آن همین سرخوردگی است، نامیدی‌های مقطعی است. ذهن ملت اگر با اطلاع رسانی و خلق مسیر‌های ارتباطی‌ مهندسی‌ نشود، خودبخود برون یابی‌ می‌کند و منتظر میشود، و چه بسا در تهییج این اتفاق اصولگرایان از ابزارهای خود برای حصول این نامیدی استفاده کنند. "واقعیّات"، "امکانات" و "محدودیت ها" سیاست سازند، توجه نکردن به هر کدام از اینها نقض سیاست و نقص سیاست باز است. اینها باید اطلاع رسانی شود.

۱۳۹۲ شهریور ۱۶, شنبه

حاشیه‌ای بر پیام‌های اخیر رییس جمهور و وزیر امور خارجه: تکرار شگفتی



۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱؛  تهدیدی که تبدیل به فرصت شد

سپتامبر ۲۰۰۱، جهان حیرت زده به شعله‌هایی‌ نگاه می‌کرد که اگرچه از دو برج در منهتن نیویورک برمی خاست، اما شکی‌ وجود نداشت که دامنه‌اش جهان را فرا خواهد گرفت، تهدیدی که موجودیت هر کشور مقابل آمریکا را تهدید میکرد. اما ساعتی‌ بعد از این اتفاق و با آغاز اولین واکنش ها، متنی بر روی تلکس خبری جهان قرار گرفت که حیرتی بر حیرت‌های قبلی‌ افزود: «به نام ملت و دولت جمهوری اسلامی ایران، اقدام تروریستی هواپیماربایی و حمله به مراکز عمومی در شهرهای آمریکا را که شمار زیادی از مردم بی‌دفاع را به کام مرگ کشید محکوم می‌کنم و تأسف عمیق و همدردی خود را با ملت آمریکا به‌ویژه آسیب‌دیدگان و خانواده قربانیان حادثه اعلام می‌دارم.» این متن از طرف رییس جمهور ایران، سید محمد خاتمی صادر شده بود، دیرپا‌ترین و خستگی‌ ناپذیر‌ترین خصم دولت آمریکا، کشوری که تا دو سال قبلش، در روز ملی‌، ارتشیان از روی پرچم پهن شده آمریکا رژه میرفتند و هنوز شعار "مرگ بر آمریکا" پرطنین و پر رونق، از تمامی‌ تریبون‌ها پخش میشد. با این حرکت، سید محمد خاتمی تاریخ ساز شد. تهدید ۱۱ سپتامبر تا مدت‌ها به فرصت تبدیل شد، نزدیکی‌‌ها افزایش یافت و امید‌ها فزونی گرفت، پیام تشکر متقابل آمریکا امید‌ها را افزون کرد، تا روزی که تندرو‌های آمریکایی، به رهبری جان بولتون، عقربه‌ها را دوباره به بدترین روزهای رابطه بازگردانیدند. 

از یک تغییر به تغییر دیگر 
اما انتخابات سال ۸۴ همه چیز را عوض کرد،واقعه‌ای که نه فقط یک رییس دولت که همه ارزش‌های حاکم بر روابط دستگاه خارجی‌ نیز عوض شد؛ تلاش‌های همگرائی جای خود را به سیاست هیجان زده واگرا داد و تکریم متقابل، تبدیل شد به سیاست مواجهه فعال. کار به جایی‌ رسید که "دشمنی و مخالفت" اروپا و آمریکا تبدیل به معیار مشخص درستی‌ مسیر شد و عبارت طعنه آمیزی مثل "چه کرده ایم که اروپا و آمریکا خشنود شده اند" تبدیل به الگویی برای قضاوت گذشته. دوران تبلیغ دشمنی آمریکا هشت سال طول کشید، تا در روز ۲۴ خرداد ماه ۱۳۹۲، در میان حیرت قاطبه تحلیل گران جهان، مردی ردای ریاست جمهوری را بر دوش انداخت که نسبت به هم سلک ماقبل خود، شهره به میانه روی بود، مردی که می‌توانست رویکرد‌ها را عوض کند، اما تا چقدر؟ 

دولت مردان در عرصه‌های نو؛ شگفتی تکرار میشود 
در کشوری که شبکه‌های مجازی عامل نفوذ استبداد خوانده میشود و خطرات آن را، پاره از خطیبان رسمی‌ کشور از بی‌ حجابی و فحشا هم بالاتر می‌دانند، حضور رسمی‌ و علنی وزیر امور خارجه یک اتفاق عجیب و جالب بود. حضوری که تنها به یک نام محدود نمی‌شد که وزیر امور خارجه متواضع کشور، از کامنت گذاری و بحث صبح‌های جمعه با مخاطبین هم ابایی نداشت. اما جواد ظریف شاید اولین، اما تنها‌ترین فرد دولت نبود که قبح حضور آنلاین را شکست: بیژن نامدار زنگنه، اسحاق جهانگیری و سپس مرضیه افخم، سخنگوی امور خارجه از جمله کسانی‌ بودند که رسما و علنا، به دنبال هم صف شکن شدند. تویتر هم به موازات فیس‌بوک میزبان دولتیان شد؛ صفحاتی که به مانند صفحات شخصی‌ مقامات فعالیت میکنند و با تکذیب مقامات مواجه نمیشوند. اما شگفتی نه این صفحات، که محتویاتی است که به واسطه آنها منتشر میشود. اولین اتفاق: "در حالیکه خورشید در تهران غروب می‌کند، برای همه یهودیان به ویژه یهودیان ایرانی، روش هشانای مبارکی را آرزومندم." این نه پیامی از طرف یک فعال مدنی مستقل حکومت ایران، که متنی است که از طرف شیخ حسن روحانی، رییس جمهوری ایران اسلامی در صفحه توئیتر منصوب به ایشان منتشر شده، پیامی که به قول هاله اسفندیاری مدیر برنامه خاورمیانه در مرکز بین المللی وودرو ویسلون در آمریکا ، حتا در زمان شاه هم اتفاق نیفتاده است. اما این تنها شگفتی نیست که شگفتی دوم، با صراحت بیشتر و دامنه وسیع تر در راه بود، محمد جواد ظریف، وزیر امور خارجه ایران در صفحه توئیتر خود، در جواب فردی که می‌گوید "اگر ایران دست از تکذیب هولوکاست برمیداشت سال نو شیرین تر بود" ضمن تبریک سال نو یهودی می‌نویسد "ایران هیچ گاه هلوکاست را تکذیب نکرده، مردی که این کار را می کرد دیگر رفته است ..."، پیامی که میان شک و بهت مخاطبین، به سرعت پخش شد و با بازخورد‌های مثبت زیادی مواجه شد. از همان ابتدا تردید‌هایی‌ نسبت به اصالت خبر مطرح شد که البته با انتشار تائیدیه کریستین امانپور برطرف شد. 
شکی‌ نیست که امروز رییس جمهور و وزیر امور خارجه ایشان تاریخ ساز شدند، پیام‌هایی‌ که همانند پیام ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ سید محمد خاتمی، می توانند نقش مهمی در بهبود وجهه سیاسی ایران را در میان افکار عمومی‌ جهانی‌ که تاثیر قدرتمندی در شکل دهی‌ سیاست‌های کلان کشور‌هایشان دارند ایفا کند. این متن‌ها به درستی‌، پیام تغییر قلمداد شده است، پیام چرخش در روش. یقیناً از فردا افراطی‌های داخلی‌ و جنگ طلبان خارجی‌ که منفعت خود را در شعله ور نگاه داشتن آتش میان ایران و غرب و وجود چنین ذهنیت‌هایی‌ جستجو میکنند، شروع به شلیک خواهند کرد و انواع و اقسام اتهام‌ها را روانه دولت خواهند کرد، اما با توجه به روند ثابت و قاطع رفتاری دولت مردان، باید انتظار شگفتی‌های بیشتری را بکشیم.

لینک مطلب در جرس: http://www.rahesabz.net/story/75230/

۱۳۹۲ شهریور ۱۴, پنجشنبه

در حاشیه تکذیب پیام روحانی برای یهودیان جهان توسط مشاور رئیس جمهور؛ آنجا که حماقت طلا را به خاک تبدیل می‌کند

یک سری اظهارنظر‌ها بی‌ تدبیری محض و حماقت آشکار است، تبدیل فرصت به تهدید است:

یک حساب توییتری که بنام رئیس جمهور فعالیت می‌کند و تصور غالب این بود که تحت نظارت ایشان فعالیت می‌کند طی‌ پیامی سال نو یهودی را تبریک می‌گوید، با این عبارت که ""در حالیکه خورشید در تهران غروب می‌کند، برای همه یهودیان به ویژه یهودیان ایرانی، روش هشانای مبارکی را آرزومندم." پیامی که بلافاصله در صفحات مجازی و رسانه‌های جهانی‌ با بازخورد مثبت و توام با تحسین و تامل آنها مواجه شد. مورد تفسیر قرار گرفت و حمل بر تغییر رویه کلامی‌ و نحوه تعامل ایران با جهان شد. این در حالی‌ است که این پیام در داخل چندان بازتابی نداشت، چرا که به هر حال آن تصویر تبعیض آمیز تبلیغات شده در خارج از کشور، در داخل کمتر به چشم میاید و کمتر جلب توجه می‌کند. 

حال اتفاق نامبارک و بی‌ تدبیری و بی‌ سیاستی محض آقای مشاور اینجا همه چیز را به خطر می‌اندازد: "محمدرضا صادق، مشاور رئیس‌جمهور در واکنش به انتشار اخباری درباره پیام تبریک روحانی به یهودیان جهان در توییتر تاکید کرد: حسن روحانی حساب توییتر ندارد" و در ادامه تاکید می‌کند " ما خبری در این رابطه که رسانه‌های خارجی آن را منعکس کرده‌اند نداریم."

سوال من از آقای صادق این است که چرا باید چنین چیزی، با این ادبیاتی تکذیب شود؟ ایشان میداند معنای این روش تکذیب چیست؟ یک زمانی‌ هست که اتفاقی‌ نمیفتد و تبریکی گفته نمیشود و تکذیبی صورت نمی‌گیرد، خوب به هر حال حساسیتی نیست. یک زمانی‌ هست که چنین تبریکی گفته میشود و چنان حساسیتی ایجاد می‌کند و بعد تکذیب میشود. نتیجه آن میشود که به درست، موضع رئیس جمهور را در مقابل موضع تکذیب شده تعبیر میکنند. یعنی‌ در این مورد خاص، "رئیس جمهور سال نو کلیمیان را تبریک نمی‌گوید"، نمی‌خواهد بگوید، موردی ندارد که بگوید. تعبیر این تکذیب همین است. آنهم در حالیکه یهودیت در ایران دین رسمی‌ است که پیروان آن از حقوق قانونی برخوردارند و در مجلس نماینده خود را دارند و مناسک خود را میتوانند برگزار کنند. آنهم در حالیکه که یکی‌ از کلیدی‌ترین شعار‌های رئیس جمهور اعاده حقوق اقلیت‌های قومی و دینی است و بر همین اساس، رای مطلق همه این اقلیت‌ها را نیز کسب کرد.آنهم در حالیکه که رسانه‌های جهان نشسته اند تا افکار رئیس جمهور را از اعمال‌اش رمزگشایی کنند و بر همین اساس، افکار عمومی‌ جهان را شکل دهند. ایشان به راحتی‌ می‌توانست با اعلام بی‌ خبری از ماهیت این حساب توییتری و حتا تکذیب چنین رابطه ارگانیکی، تبریک و توجه دولت به این عید و کلیمیان را گوشزد کند و برای‌شان سال خوبی‌ آرزو کند ...

انشا‌الله که با تدبیر دولتمردان بازتاب و انعکاس این بی‌ سیاستی کمتر شود، اما در حالیکه که در آمریکا سال نو فارسی را عید رسمی‌ میدانند و در کاخ سفید سفره هفت سین پهن میکنند تا از فواید اجتماعی و بازتاب‌های مثبت آن بهره‌مند شوند، دولت باید بتواند به وظیفه خود در رسمیت دادن شعار "ایران برای همه ایرانیان" عمل کند و با توجه به حساسیت‌های اقوام و اقلیت ها، این حس که رئیس جمهور، رئیس جمهور همه شهروندان است، را در همه ایجاد کند.

حاشیه‌ای بر فاجعه اشرف؛ به جسد‌ها شلیک میکنند تا زنده‌شان کنند


بعد از دو روز مقاومت، بالاخره امروز عکسی‌ از حادثه اخیر اشرف دیدم؛ عکس جسد زهره قائمی؛ محافظ شخصی‌ مسعود رجوی، معاون مریم رجوی و مسئول تیم ترور شهید صیاد شیرازی، و سپس فیلمی در شرح حادثه؛ دوربینی که می‌چرخید و جسد‌ها را نشان میداد و ...

پینوشت - تأسف خوردم، سه مورد تأسف بار بود:
اول برای انسان‌هایی‌ که به آن صورت مقتول شده اند و نفس جنایتی که رخ داده است؛ چنین مرگی سزاوار هیچکس نیست، حتا جنایتکارانی در سطح مجاهدین خلق

دوم برای بی‌ تدبیری کسانی‌ که چنین فاجعه‌ای را شکل داده اند: مجاهدین مرده‌های سیاسی هستند که دنیا فقط مانده با باقیمانده‌هایشان چه کند، نه میتوانند دفن‌شان کرد و نه به صلاح هست که همین شکلی‌ رها شوند. چنین اقداماتی یعنی‌ زنده کردن شان، یعنی‌ بازتاب دادن‌شان که نوع رفتار این جماعت نشان داده که خود حاضرند خودخواسته سلاخی شوند تا چنین محصولی درو کنند.

سوم برای نوع برخورد سازمان با کشته هایشان: یک نفر یک دوربینی گرفته و با صدایی که کوچکترین اندوهی از آن مشاهده نمی‌شود، یک به یک دوربین را از کشته‌ها عبور میدهد و انگار فیلم راز بقا گزارش می‌کند، از طریقهٔ کشتن‌شان صحبت می‌کند. برای این جماعت این اتفاق یک فرصت است، اصلا نگاه‌شان به چنین حوادثی یک مزرعه پر محصول آماده درو است، حس کسی‌ که با دینامیت ماهیگیری می‌کند.