۱۳۹۱ مرداد ۱۰, سه‌شنبه

ما مسئولیم

پدرانی که کمر خم کرده‌اند، مادرانی که اشک و ضجه‌هایشان گوش فلک را کر کرد، برادران و خواهرانی که از عزیزان‌شان فقط یک خاطره برای‌شان ماند، اتاقی‌ خالی‌ با بویی قدیمی‌ و دوستانی که ... . ما مسئولیم، تک تک ما مسئولیم، در برهه‌های مختلف و برحسب شرایط نحوه بروز این مسئولیت متفاوت است، و اینک در آستانه انتخاباتی دیگر: ما مسئولیم، مسئولیتی فراتر از "تنها به پای صندوق نرفتن"، که آنها که به پای "صندوق‌ها رفتند" و به پای این "صندوق رفتن"‌شان در خیابان‌ها ماندند و به هزینه این "در خیابان ماندن"‌شان خون دادند. حق نداریم سکوت کنیم، حق نداریم زبان در کام بگیریم و از عرصه عمل قهر کنیم و نام آن را مبارزه بگذریم و در پسش انتظار چیزی بهتر از شرایط فعلی داشته باشیم. اگر نمی‌خواهیم به پای صندوق‌ها برویم باید هزینه این نرفتن را بپردازیم، باید عواقب آن را قبول کنیم تا آن را توجیه پذیر کنیم، تا شرمنده این عزیزان نباشیم، تا بتوانیم پیش وجدان خودمان آسوده باشیم که راه ما با آنها که به پای صندوق‌ها رفتند یکی‌ است، فقط روش مان متفاوت است

۱۳۹۱ مرداد ۲, دوشنبه

بازی تکراری دیکتاتور ها - نگاهی‌ اجمالی به سیر تحولات بهار عربی‌ در کشور‌های منطقه

صفحه اخبار را که باز می‌کنیم خبر اول همه خبرگزاری‌ها سوریه است و درگیری‌هایی‌ که اینک در پشت درهای ساختمان ریاست جمهوری بشار اسد در جریان است. مولفه‌های بازی تغییر کرده و روند آن بگونه متفاوت از گذشته به پیش میرود؛ دیگر میدان بازی آن نه روستاهای دور افتاده هم مرز با ترکیه که خیابان‌های دمشق است و قربانیان آن نه فقط مردم معترض بی‌ اسلحه که کسانی‌ مثل وزیر دفاع کابینه بشار اسد است. دیگر نه اینگونه است که یک طرف بکشد و تک تیرانداز پشت بام‌ها مستقر کند و دانه به دانه مردم معترضِ بی‌ اسلحه را سیبل خود سازد که آنچه که امروز میبینیم یک جنگ تمام عیار داخلی‌ است که کشتن قاعده و هدف هر دو طرف آن شده است.
اینکه چه شد که از آنجا به اینجا رسید نه عجیب است و نه تازه که روندی است که بارها و بارها در چهار دهه اخیر تکرار شده و به یک نتیجه منتهی‌ شده، با کمی‌ تاخیر و تسریع. نقطه شروع داستان تا حد زیادی مشابه است: مردم ناراضی و خواهان تغییر شرایط، معمولا با ابزار‌های صلح طلبانه و متاثر از شرایط منطقه. آنچه که نتایج پسینی و این نارضایتی و محتوای فصل‌های بعدی این داستان را متفاوت می‌سازد در درجه اول پاسخ و رویکردی است که حاکمیت در قبل این نارضایتی در پیش می‌گیرد، در درجه بعدی شرایط منطقه‌ای و جهانی‌ حاکمیت فوق الذکر. قسمت اول تعیین کننده جنس سرنوشت است و قسمت دوم تعیین کننده زمان و هزینه آن. قسمت اول است که مشخص می‌کند که آن حاکمیت تداوم می‌یابد یا متلاشی میشود و قسمت دوم است که تعیین می‌کند که این اتفاق چقدر زمان میبرد و چقدر هزینه بر آن مردم و ملت و کشور تحمیل می‌کند. شاید برای درک بهتر اثر این دو پدیده بهتر است سراغ چند مثال مشابه در منطقه و زمان مشابه برویم و نگاهی‌ گذرا به آنها بیاندازیم
تونس: کشوری با درجه اهمیت پایین برای قدرت‌های جهان، دارای اقتصادی ضعیف و موقعیت سوق الجیشی نه چندان پر اهمیت برای جهان. انگیزه اصلی‌ اعتراضات ضعف شدید اقتصادی کشور بود. واکنش اولیه زین العابدین بن علی‌، حاکم وقت کشور مقاومتی غیر مرگبار بود. بعد از اوج گرفتن اعتراضات و در پاسخ به آن، در فاصله یک ماه، نخست وزیر تونس تغییر کرد که منتهی به فروکش کردن اعتراضات نشد، اعتراضاتی که در ادامه و تنها در فاصله کمتر از دو ما به خروج حاکم ۲۵ ساله تونس و تغییر حاکمیت انجام شد. عملی‌ که به شدت هزینه‌های تغییر را پایین آورد. قانون اساسی جدید در روندی کم چالش نگاشته شد و کشور به منطقه آسایش بازگشت.
مصر: کشوری با جمعیت بالا، اقتصادی ضعیف و اهمیت بالای سیاسی برای جهان بواسطه نقشی‌ که در تحولات کشور‌های عربی‌ و همچنین اسرائیل بازی می‌کند. این کشور با فلسطین مرز مشترک زمینی‌ دارد و نقشی‌ پر اهمیت در وضعیت شکننده روابط میان اسرائیل و کشور‌های عربی‌ بازی می‌کند. اعتراضات متاثر از راهپیمایی‌های تونس آغاز شد و حتا جرقه اول آن در روز ۱۵ جوی سال ۲۰۱۱ در جلوی سفارت تونس زده شد و در فاصله ده روز کشور را دچار بحران کرد. برخورد اولیه حسنی مبارک برخورد شدید با همه ابزار‌ها بود که بطور مثال در روز ۲۸ جون منجر به کشتن حدود ۸۰ نفر در سه شهر قاهره، اسکندریه و سوئز شد. به علت ترس جامعه جهانی‌ از تکرار وقایع ایران، دنیا سیاست محتاط تری در این زمینه پیش گرفت و از نفوذ خود و وابستگی شدید مالی‌ دولت مصر استفاده کرد و ارتش آن کشور را به بی‌ طرفی‌ مجبور ساخت، اهمیت این بخش در تضمین عدم فروپاشی گسترده مصر حتا بعد از تغییرات گسترده است، چرا که  ارتش بی‌ طرف قادر به جلوگیری از سقوط مجموعه است. در ادامه حسنی با مبارک با همه ابزار‌های در دست اقدام به سرکوب مردم زد که افاقه نکرد و در نهایت در فاصله حدود ۲۵ روز از آغاز درگیری‌ها استعفا داد و به پناهگاه خود در شرم الشیخ پناه برد و تغییر را پذیرفت و در نهایت دستگیر و به حبس ابد محکوم شد. نقش آمریکا در بی‌ طرفی‌ ارتش و همچنین اقناع مبارک به استعفا غیر قابل کتمان است، بطوری که لحن صحبت‌ها و توصیه‌های این کشور به دولت مبارک گاهاً غیر دیپلماتیک و غیر معمول میان دو دولت هم عرض و هم سطح بود.
لیبی: کشوری با ثبات و نسبتا مرفه، با اقتصادی متکی‌ بر نفت و حکومتی نیمه دیوانه که سابقهٔ حمایت از فعالیت‌های تروریستی نیز در کارنامه دارد. روابط‌اش با دنیا به شدت متزلزل و متاثر از رفتار‌های بی‌ قاعده رهبر مادام‌العمر و مطلق آن، معمر قذافی بود. ولی‌ با همه اینها به لطف نفت فراوان و ارزشمند آن رفاهی‌ نسبی‌ و امنیتی متفاوت از آن منطقه برای مردم آن فراهم آمده بود. اولین نشانه‌های بهار عربی‌ جایی‌ دور از پایتخت، در شهر بنغازی، در اواسط فوریه آغاز شد که از همان ابتدا با خشن‌ترین ابزار‌های ممکن سرکوب شد که البته منجر به خاموش شدن آن نشد. به فاصله کمتر از ۱۵ روز با سرعتی عجیب شورای امنیت تشکیل جلسه داد و با اجماع کامل خواهان محاکمه معمر قذافی به اتهام جنایت بر علیه بشریت شد. در فاصله کمتر از یک ماه شهر‌های مصراته و اسکندریه در کنترل مخالفان قرار گرفت و از طرفی‌ ناو‌های جنگی آمریکایی در اطراف لیبی موضع جنگی گرفتند. به فاصله کمی‌ بیشتر یک ماه قطعنامه دوم به تصویب رسید که طی‌ آن لیبی منطقه پرواز ممنوع شد و واحد‌های شورای امنیت مامور حفاظت از این منطقه شدند که البته شواهد حاکی است که به آن قناعت کردند و به کاروان‌های زمینی‌ نیز حمله کردند. و بالاخره در ۲۱ مرداد ۱۳۹۰ طرابلس به دست مخالفین فتح شد و در روز ۲۸ شهریور، بعد از اشغال شهر بنی ولید فتح شد و معمر قذافی دستگیر و بلافاصله کشته شد. بعد‌ها شواهد بسیاری از نحوه آموزش مخالفین توسط کارشناسان فرانسوی منتشر شد که هیچ گاه تایید رسمی‌ نشد.
اردن: موج بهار عربی‌ در اواسط ژانویه به اردن سرایت کرد که با استقبال گروه‌های تحول خواه اردنی مواجه شد. سیاست ملک عبدالله، پادشاه اردن در این زمینه نه بسان همرده‌های عربی‌ مواجه و تقابل که همراهی بود، بطوری که به فاصله ۱۵ روز دولت را منحل کرد و نخست وزیر را عوض کرد و رئیس دستگاه امنیتی را با کسی‌ که مورد وثوق مخالفین بود جایگزین کرد. انتصاب "عون الخصاونه"، نخست وزیر جدید اردن که سابق اشتغال در دیوان بین المللی را داشت همراه شد با وعده تغییر ساختار قانون اساسی آن کشور و افزایش اختیارت نهاد‌های انتخابی که منجر به عبور این کشور از بحران شد
بحرین: کشوری کوچک با اقتصادی ضعیف، با اکثریت شیعه که توسط اقلیتی سٔنی مذهب اداره میشوند. خیزش‌های اعتراضی در اواسط فوریه آغاز شد که از همان ابتدا با کشته شدن دو نفر از مخالفان و دستگیری گسترده آنها همراه شد. در روزهای بعد این اعتراضات ادامه یافت که اگرچه سرکوب آنها با اعتراضات لفظی کشور‌های دیگر همراه شد، اما عملا غیر از همراهی آشکار عربستان که در قالب اعزام نیروی کمکی‌ به قصد سرکوب اعتراضات انجام شد هیچ واکنش عملی‌ صورت نگرفت. با ادامه اعتراضات و گزارشات حاکی از کشته شدن بعضی‌ از معترضین دستگیر شده زیر شکنجه، هیلاری کلینتون به ابراز تاسف و انتقاد از خشونت‌ها اکتفا کرد. سرنوشت تغییرت و بهار عربی‌ در بحرین فراموشی بود،ِ بطوری که با ندیده گرفتن جهانی‌ و حتا مواردی مانند ادامه فروش اسلحه به دولت بحرین توسط دولت‌های اروپائی انتقاد‌های آشکارا در رسانه‌های معتبر دنیا به انتشار رسید.
یمن: کشوری با اقتصاد بسیار ضعیف، دولت مرکزی نه چندان مقتدر که سالها است درگیر مقابل با گروه‌های شورشی شیعی "الحوثی" در شمال و نفوذ روز افزون گروه‌های نزدیک به القاعده در جنوب است. درگیری‌ها در اواسط سال فوریه سال ۲۰۱۱ آغاز شد که با سرکوب شدید حاکمیت به ریاست علی‌ عبدالله صالح همراه شد که به فروکش کردن تظاهرات و ناآرمی‌ها منتهی‌ نشد. ۲۳ نوامبر روزی بود که بعد از کشته شدن صدها نفر از معترضین طی‌ توافق نامه‌ای در ریاض، علی‌ عبدالله اعلام کرد که بعد از ۳۳ سال از قدرت کناره خواهدگرفت و بدین ترتیب دوره گذار دو ساله ریاست جمهوری "منصور هادی" آغاز شد
اگر از مثال بحرین به عنوان مورد فراموش شده بگذریم (که بررسی علت علاقه دنیا به عدم بررسی آن خود محل یک نوشتار مجزا است)، در تمام اینها سرکوب حاکمیت منتهی‌ به سقوط آن میشود و گوش فرا دادن به آنها موجب دوام. شدت سرکوب هم تعیین کننده شدت فروپاشی است که از انهدام کامل حاکمیت لیبی مشاهده شده تا تنها تغییر ریاست تونس و تغییر آرام قانون اساسی. در اولی‌ حاکمیت ابایی نکرد حتا از استفاده از هواپیمای جنگی و در دومی‌ هنوز تعداد قربانیان به عدد ۲۰ نرسیده بود حاکمیت تسلیم شد. یک دلیل آن این است که الگوی مقابله حاکمیت قابل تکثیر است، به این صورت که چون حرکت‌های اعتراضی جواب و تا حدودی بی‌ ریشه اند و عموما حول محور مخالفت با شرایط موجود حیات دارند به شدت تحت تاثیر فضا تغییر راویه میدهند و از رفتار‌های حاکمیت متاثر میشوند.
مورد دوم موقعیت کشور و موضعی است که دیگر کشور و قدرت‌های جهانی‌ و منطقه‌ای نسبت به آن دارند. مثال لیبی و بحرین دو مثال کاملا متفاوت است که در اولی‌ دنیا با سرعتی عجیب و مشکوک دست به تغییر حاکمیت زد و بحرین موردی است که علی‌رغم کشتار‌های حاکمیت، دنیا با سکوتی رقت برانگیز شاهد اعزام نیروهای عربستانی برای سرکوب معترضان بحرینی بود. مصر نیز کشوری بود که حمایت کنترل شده جهانی‌ تعیین کننده جنس واکنش‌های حاکمیت در قبال معترضان شده بود که در نهایت با تعمیق مخالفت‌ها منجر به برکناری حسنی مبارک شد.
در تمام این مثال‌ها اردن تنها کشوری بود که با درک زود هنگام لزوم تغییر، این بحران را به یک فرصت تبدیل کرد و با ایجاد تغییرات، مشروعیتی غیر قابل خدشه برای خود ایجاد کرد.
سوریه امروز و روند آنچه که تا الان گذشته و آنچه که در آینده اتفاق خواهد افتاد نیز چیزی مجزا از سایر کشور‌ها نخواهد بود: سوریه کشوری است با حکومت سکولار، با اقتصادی نه چندان ضعیف، اما وابسته. از لحاظ ژئوپلیتیک به شدت در منطقه‌ای حساس واقع شده که باعث شده شده تا سرنوشت‌اش برای بسیاری از کشور‌ها اهمیت داشته باشد. از لحاظ سیاسی دشمن اسرائیل و دوست ایران، ولی‌ به هر حال در مقام مقایسه با مخالفین اش، مخالفی قابل اعتماد برای اسرائیل و آمریکا است و این شاید مهمترین دلیلی‌ باشد که حتا کشور‌های غرب خواهان فروپاشی آن نباشند. از طرفی‌ سوریه با شدید‌ترین ابزار‌های ممکن دست به سرکوب مخالفت‌ها زده و برای چنین کاری از حیثه درجه کشتاری فروگذار نبوده. این نسخه تا الان نه تنها موثر نبود که باعث هر چه رادیکال تر شدن مخالفین و پیشروی آنها به سمت پایتخت گردیده است، بطوری که اینک جنگ در دو شهر حلب و دمشق با شدت هر چه بیشتر در جریان است. با نگاهی‌ گذرا به الگوهای موجود پیشبینی‌ این قضیه که دیر یا زود سوریه فرو خواهد پاشید سخت نیست، آنچه که محل نگرانی است این است که با توجه به برخورد‌های حاکمیت و دگردیسی مخالفین و گرایش روزافزون آنها به خشونت، آینده سوریه چیزی بهتر از گذشته آن نشود. این نگرانی وقتی‌ شدید تر میشود که در نظر بگیریم که چه از لحاظ قومیتی و چه مذهبی‌، این کشور به شدت متشتت و پراکنده و تا حدودی رادیکال است.

۱۳۹۱ تیر ۳۰, جمعه

اولین بانگ اذان صبح ماه رمضان

از ۷-۸ سالگی کامل و بی‌ نقص، ماه رمضون میهمان خدای زیبای بچگی‌‌هایم بودم، انگیزه‌ام نه شاید خیلی‌ مذهبی‌ که این بود که مسحور سحر سحری و فضای جادوئی‌اش بودم؛ کنار سفره، با پدر و مادر و خاله و احیانا برادران بزرگ ترم، صدای آرام قرآن، سمفونی جادوئی قاشقی که چای رو به هم میزد و زمزمه مادری که آخرین توصیه‌ها رو میکرد. لحظات آخر همیشه با شتاب بیشتری طی‌ میشد تا به اذان برسیم و وضو بگیریم و پشت پدر نماز نیمه جماعتی بخوانیم. از آن روزها سالها گذشت، خیلی‌ چیزها عوض شد، در من و آن فضا، ولی‌ سحر سحری و آن فضای جادوئی سر جایش بود، حتا اگر گاه گاهی‌ اعتقاد روزه مستحکم نبود؛ نیمه شب کنار سفره بودم، اینبار ولی‌ در حسرت نماز کنار پدر. 

چند دقیقه قبل بانگ اذان اولین شب ماه رمضان زده شد، تنها نشسته‌ام و بزور اشکم و نگاه داشتم و به چائی زل زده‌ام که نیمه کاره مانده، لعنتی یک سری خاطرات چنان به دیوار ذهن آدم میخ میشه که هیچ جوره نمیشه با هیچ چیز جایگزین‌اش کرد، معصومیت‌هایی‌ که قصد ندارم با هیچ استدلال مدرن و هیچ اصطلاح امروزی جایگزین‌اش کنم، که مگر این عطر دنیای مدرن چه به من میدهد؟ آرامش میدهد؟ بوی خانه قدیمی‌‌ام را میدهد؟ احساس تنها نبودن میدهد؟ نمیدهد، بوی خشک منطقی‌ میدهد که اجازه نمیدهم پایش به حریم خانه‌ام باز شود، به دلم، به ... 

۱۳۹۱ خرداد ۱۵, دوشنبه

روایت من از انتخابات و جنبش سبز: سیلی که با هم ساختیم

آخرینتصویر نگاه گذرا دوستانی بود که برای بدرقه پشت پنجره غبار گرفته قطار دست تکان میدادند، با چشمانی نگران و البته حسرت آمیز. مقصدم فرودگاه و پروازی بود که من و به سرزمینی وصل میکرد که مصرع به مصرع حکایت‌های این چند وقته‌اش جانم را به آتش می‌کشید، قرار بود بروم تا بخشی از آن سرود شوم، بخشی از آن همسرایانی که حکایت شاعری‌شان دنیا را برداشته بود. دوباره حساب می‌کردم: امروز پنجشنبه است، فردا جمعه است و روز قدس، شنبه و یکشنبه هم که با دوستان فعال قرار دارم، کی‌ به خانواده اطلاع دهم که برگشته ام؟ شاید هفته بعد. 

فرودگاه، کنترل پاسپورت و نگاه قفلِ مأمور به دستبند سبزم: سیدی؟ سکوت و لبخند و جواب لبخند و فضای باز فرودگاه و دستهای رقصان دوستان و نگاهی‌ که بلا اشکال بودن شرایط رو اعلام میکرد. به خانه رسیدیم، هنوز تنها چمدانم کامل باز نشده که گزارشات شروع شد: عکس‌ها را لای روزنامه بذاریم و ببریم بهتره، کفش کتونی خوبه، ولی‌ تابلو می‌کنه که چرا داریم میریم بیرون، مکان؟ هم آزادی و هم هفت تیر، معلوم نیست. راستی‌، چند نفریم؟ فعلا ۱۵ نفر، ولی‌ بهتره ماشین رو دور پارک کنیم ... . سر میز شام نگاه‌ها به میز دوخته شده و سکوت. باید از نگاه‌ها فرار کرد، مخصوصا نگاه مادر و پدری که از سر شب چندین بار تاکید کرده بودند که فردا باید در خانه بمانیم تا کمک‌شان شویم، و البته می‌دانستند که نه ما میتونیم بمانیم و نه آنها کمکی‌ میخواهند، آخرین تلاش‌های مادرانه، اینبار بی‌ رمق تر و در نهایت: مواظب خودتان باشید، ناهار منتظریم، منتظر همه تان. 

ناشتا نخورده شال و کلاه کردیم، مقصد اول آزادی بود، نتیجه تنها خیابان‌های ساکت و خلوت و البته چهار راه‌هایی‌ که میزبان ون‌های سیاه و سربازانی بود که ترس‌شان را پشت لباس‌های مشکی‌‌شان پنهان کرده بودند، پس کجایند؟ و دوباره دلهره همیشگی‌: نکنه نیایند، نکنه ... . هنوز به هفت تیر نرسیده بودیم که تجمع سنگین گاردی‌ها فضا را عوض کرد، در یک فرعیِ نزدیک ماشین‌ها را پارک کردیم و با دست خالی‌ و نشان‌های سبز مخفی‌ شده به سمت میدان راه افتادیم، عکس‌ها و پوستر‌ها لای روزنامه، در ماشین. فضای فرعی‌ها پر بود از عابرینی که کفش‌های کتانی به پا داشتند و با نگاهی‌ شک آمیز به هم نگاه میکردند، مقصد یکی‌ بود. دور میدان هم خبری نبود، تعدادی ایستاده و چند نفری نشسته و به تعداد ما نیروهای ضّد شورش. چه کنیم؟ چه میتوانیم کنیم؟ یعنی‌ نمی‌شه؟ باید بشه، وظیفه است، وظیفه. هنوز نیم ساعتی‌ نگذاشته بود که ندایی آمد: دوستان وسط، میخواهیم شروع کنیم. شناختمش، نمیدونم کجا و کدوم مراسم و جلسه، ولی میشناختمش، شاید هم فقط نگاه‌اش آشنا بود. دست اولین دوست و کشیدم و باقی‌ رو صدا کردم: وسط. می‌شناسی‌ اش؟ وسط، فقط وسط. چند نفریم؟ با این ۴۰ نفر نمی‌شه تجمع آغاز کرد: وسط و هنوز حرف کامل منعقد نشده بود که سفیر "یا حسین" اول آمد و جواب "میر حسین" و ناگهان زمین دهان باز کرد و چنان سیلی از انسان فواره زد که همه حیرت زده فقط به سمت خیابان کریم خان رانده شدیم، به رنگ سبز، به آواز امید، کنار هم، با هم و مأمورینی که تنها کاری که میکردند باز کردن راه بود که مگر کسی‌ یارای ایستادن در مقابل این سیل هست؟ خدایا شاهد باش





۱۳۹۱ خرداد ۱۴, یکشنبه

روایت من از انتخابات و جنبش سبز: ستاد سبز "امید"



تا روز انتخابات:
چند ماهی‌ بود که فضای انتخابات ما رو هم گرفته بود، با معدود بچه‌های دانشجو جمع شده بودیم و یک ستاد انتخاباتی تشکیل داده بودیم، عکس چاپ میکردیم و بنر می‌ساختیم و مردم را به حضور در انتخابات دعوت میکردیم. زیر نگاه متعجب غیر ایرانی‌‌ها و البته سرزنشگر مخالفین پرچم دست میگرفتیم و راه میفتادیم تا به سهم خودمان همداستان شوری شویم که کشور را گرفته بود، همراه موجی شویم که وعده به تغییر میداد، می‌خندیدیم و سرود می‌خواندیم و به امید هم امیدوار بودیم، رنگ سبز شده بود رمز وحدت ما، قلم مو به دست گرفته بودیم و مابین همه شکاف‌ها را سبز میکردیم تا در نهایت پیکری بسازیم که هیچ حاکمیتی یارای مقابل با آن را نداشته باشد. این میان ته دلم دلشوره‌ای عجیب همیشه حضور داشت، ترسی‌ که زمزمه میکرد که نمی‌گذارند، اینها مردِ به رایِ ملت احترام گذاشتن نیستند، اینها زبان مدنیّت نمی‌فهمند، هراسی که دائما با من بود و البته نمیگذاشتم رنگ لبخند‌هایم را کمرنگ کند، چرا که ما به قدرت امید ایمان داشتیم. روز به روز سپری کردیم تا رسیدیم به روزِ انتخابات و آن شب غم‌انگیز و آن اخبار رعب آور و کابوسی‌ای که در قالب تک جمله خبری به واقعیت تبدیل شد: کودتا کردند ... 

۲۴ خرداد:
تو یک اتاق ۱۶ متری حدود بیست نفر نشسته بودیم، چند نفری با بهت به دیوار زل زده بودند و یکی‌ دو نفری هم آنقدر گریه کرده بودند که دیگر توان همان زل زدن هم نداشتند؛ سر به زیر انداخته بودند و گاه گاهی‌ آهی عمیق میکشیدند. معدود صدایی هم اگر بود اخباری بود که خوانده میشد: "سحرخیز هنوز دستگیر نشده"، "رمضان زاده ناپدید است" ...، می‌دیدیم که ایمان مان به قدرت "امید" ترک خورده و جایش خشم و هراس جوانه زده. بارها و بارها متن صحبت‌های آخرِ شب میر را مرور میکردیم: "تسلیم این صحنه آرایی خطرناک نخواهم شد". ولی‌ اگر بشود چه؟ زمزمه‌ای بود که چندان جدی نبود: میر با آقای خامنه‌ای دیدار کرده، نتیجه هر چه بوده مثبت نبوده و میر می‌خواهد ملت را دعوت به یک تجمع اعتراضی کند. تجمع؟ پیچک نامیدی چه با قدرت رشد میکرد و روی هر سطحی را میپوشاند: شکل نخواهد گرفت، رهبران قانع خواهند شد که حفظ نظام، آنهم با تفسیر و شرایط خامنه‌ای از اوجب واجبات است. و اینکه فرضا هم قانع نشوند و بر قول بمانند، چه کسانی‌ تجمع خواهند کرد؟ ملتی که در یک شب قیمت سوخت‌شان را چند برابر کردند و حداکثر مقاومت‌شان چند بوق شبانه بود؟ اصلا بیایند، حداکثر می‌خواهد ده پانزده هزار نفری شود که ساکت کردن و جارو کردنشان کار نیروهای ۴ تا پایگاه بسیج خواهد بود. تلفن بدست با دوستان درگیر و نزدیک به ستاد‌ها صحبت میکردیم، نامیدی مان قدرتمند تر شد: هوا دلگیر، سرها در گریبان، دست‌ها پنهان ...، واقعا زمستان است؟ دستی‌ که به پیراهنم آویزان شد و نگاهی‌ که از فرط سرخی توان تمرکزی بی‌ لرزش نداشت: چه میشود؟ و صدایی ناله گونه که بزور از گلویم خارج میشد: امیدوارم که بشود، واقعاً بودم؟ 

غروب ۲۵ خرداد:
باور نمیکردم، دروغ است، یعنی‌ چی‌ این عکس ها؟ یعنی‌ چی‌ این جملات که تهران با مردم فرش شده؟ تلفن بدست مثل دیوانه‌ها سالن رو بالا و پایین می‌کردم: بهروز، کجایی‌؟ چه خبره اونجا؟ چرا گریه میکنی‌؟ بگو به‌خدا؟ یعنی‌ چی‌ ته جمعیت و نمی‌بینی؟ بهروز می‌کشمت اگه دروغ بگی‌، بهروز دارم گریه می‌کنم، راستش و بگو؟ کی‌ میام؟ بزودی، هفته دیگه، نه، بذار ببینم، میام، من باید برم، ... . و دوباره امید و البته ستادی که باید دوباره فعال شود.





۱۳۹۱ خرداد ۲, سه‌شنبه

شادی‌ها و احتیاط‌های این روزهای من: از حکم لغو انحلال خانه سینما تا سالروز دوم خرداد و توافق احتمالی‌ هسته ای

شادی‌های این روزهای من:

۱- رييس ديوان عدالت اداري از صدور راي در پرونده شكايت خانه سينما از وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي و نقض تصميم انحلال خانه سينما خبر داد.

۲- رگه‌هایی‌ از عقلانیت در واکنش‌های ایران مشاهده شده؛ توافق احتمالی‌ ایران و آژانس و امید به کم شدن فشار بر مردم

۳- در آستانه ماه خرداد فضاهای جامعه حقیقی‌ و همچنین مجازی نشون میده که هنوز آن نوع تغییری که دوم خرداد و همچنین ۲۲ خرداد نماد‌های آن هستند اقبال عمومی داره. ملت هنوز قصد نکرده اند از ترس عقرب جرّار به مار غاشیه پناه ببرند.

۴- محبوبه کرمی آزاد شد.

احتیاط‌های این روزهای من (به ترتیب شادی ها)

۱- احکام بسیار داریم که اجرا نشده با روی زمین است، مخصوصا وقتی‌ که دولت خطاب و بازنده رای آن باشه.

۲- امیدوارم حقوق ملی‌ ما قربانی نشده باشد و حاکمیت به امتیاز دهی‌ از جیب ملت نیفتاده باشد.

۳- امیدوارم دوام داشته باشه و این فضا مناسبتی نباشه.

۴- بجاش تا همین الان ۳ نفر از عزیزان مون رو به زندان برده اند، یعنی‌ معمولا این نسبت آزاده شده به دستگیر شده‌ها یک به سه است، حکومت جداً میترسه‌ای این قسمت نام خوبی‌ از خودش بجا بذاره

۱۳۹۱ اردیبهشت ۲۵, دوشنبه

خانم محتشمی، همسر سید مصطفی تاجزاده: ۴۵ روز اقامت در شکنجه گاه دو الف ناچیزتر از آن بود که بی‌غیرتمان کند


سپاه به فرموده، رسماً مانع درمان همسرجان ماست!
معاون حقوقی‌اش فرموده دیگر با من تماس نگیرید
ما قبلا هم با ایشان تماسی نداشتیم
تماس با مابقی‌شان را هم که همسرجان قدغن فرمودند برایمان
حالا این ماییم و این چشم شهلای نازنین روزه دار دربندمان که تار می بیند:(
چشم‌ها را می بندم تا نبینم این همه سفاکی کینه توزانه را 
وای اگر تار مویی از سر همسرم کم شود! این هشداری بود که به ماه قمری سه سال پیش به مهاجمان دادم هنوز هم سر حرفم هستم و ۴۵ روز اقامت در شکنجه گاه دو الف ناچیزتر از آن بود که بی‌غیرتمان کند
چشم‌ها و همه جسم و جانش را سالم می خواهیم
همین که گفتم