۱۳۹۳ اسفند ۵, سه‌شنبه

اسطوره‌ها در برابر جامعه؛ اختناق و سرکوب، بنام مذهب

موضوع این نوشته این نیست که بخواهم به دوستان اثبات کنم که منظور خبرنگار روزنامه اعتماد تنها یک مصداق از بین باقی‌ مصادیق (سیاوش، دکتر شریعتی‌، جلال آل احمد، ...) بود یا خیر، بحث من دقیقا این است که بیایید اصلا به اشتباه فرض کنیم که منظور مصاحبه کننده این بوده که تاکید کند که این قبیل اسطوره ها، دیگر جایگاه سابق را در میان نسل جوان و دانشجویان ندارند، مشکل چنین مطلبی چیست؟ مگر غیر از این است که دوستان به اصطلاح ارزشی که روزانه در مورد بحران فرهنگی‌ و فاصله گرفتن جوانان از ارزش‌های دینی هشدار میدهند؟ چرا پس از یک چنین دیالوگ ساده و گفتگوی گذرایی در این مورد، میخروشند؟ دوستان معتقدند که اسطوره‌ای بنام سیاوش، نقش خاصی‌ در زندگی‌ جوانان بازی کند؟ معتقدند که "امام حسین" و "محرم" همان تاثیری را در زندگی‌ مردم دارد که فرضا چهل سال قبل داشت؟ فضای جامعه را نمی‌بینند؟ دوستان محرم تشریف میبرند بیرون و حال و فضای خیابان‌ها و دسته‌ها را ندیده اند؟ با غیر حلقه‌های خود، ارتباطی‌ برقرار میکنند؟ اصلا چشم دارند و قوه تشخیص؟ مگر همفکران همین دوستان، روزانه در منابر و مساجد بابت تغییر ذائقه ملت هشدار نمی‌دهند و این را دستاویز هزار حمله نمیکنند؟ همین تغییر فضا را بهانه‌ای نکرده اند برای تخصیص منابع به قصد تبلیغ و ایجاد نهادهایی برای امر به معروف و نهی از منکر؟ الان بیان چنین موضوعی، مخصوصاّ در قالب یک گفتگوی آسیب شناسانه، دقیقا به چالش کشیدن کجای مقدّسات است؟ الان اگر دوستان به دروغ می‌گفتند که اقبال جامعه به امام حسین بیشتر از فرضا ۴۰ سال قبل است، این خدمت به مذهب بود؟ خدمت به مکتب فکری امام حسین بود؟ 

دوستان می‌بینند و می‌دانند که "رنگ باختگی اجتماعی باورهای مذهبی‌ و ملی‌" یک واقعیت واضح و مسلم است، می‌بینند که گزاره‌های مذهبی‌، در قیاس، بسیار کم تاثیر تر در جامعه حضور دارند، منتها بحث اول و آخر‌شان در‌ای مقوله این است که دنبال بهانه‌ای میگردند تا یک مطبوعه اصلاح طلب دیگر را به چهارمیخ بکشند (فرض کنید بدتر از این را یک نشریه اصولگرا زده بود، چه میشد؟) دوستان مذهب برای‌شان کارکرد توجیهی دارد، امام حسین کارکرد ابزاری دارد، استفاده میکنند تا سرکوب کنند، و دقیقا این یکی‌ از دلایلی است که دیگر نسل جوان، مثل سابق، به این گزاره‌ها چندان اقبالی نشان نمیدهد. دوستان ادعای "آزادی خواهی‌"‌شان گوش فلک را کار کرده، روزانه از حق شیعیان یمن و بحرین و از مصائب شیخ سلمان در بحرین و شیخ نمر باقرالنمر در عربستان می‌نویسند و در سوگ سرکوب‌شان فریاد واسفا سر میدهند، غصه سیاه پوستان آمریکا و مسلمانان انگلیس را میخورند (که بسیار کار پسندیده‌ای میکنند)، منتها مشکل آنجاست که بعد که به کشور و حوزهٔ تسلط فکری خودشان که میرسند، یک چنین اشاره‌ای به واقعیتی که خودشان به آن معترف اند را هم تحمل نمیکنند و با همه ابزارها اخلاقی‌ و غیر اخلاقی‌، قانونی‌ و غیر قانونی‌، آن را چماقی میکنند برای انتقام. 
موضوع مصاحبه اعتماد: روزنامه اعتماد یک مصاحبه با محوریت "سبک زندگی‌ و فعالیت‌های دانشجویی در دهه پنجاه و مقایسه‌اش با امروز" با ابراهیم اصغرزاده انجام داد که در بخشی اش، ضمن تمرکز به نقش اسطوره‌ها در سبک زندگی‌، اصغرزاده در بخشی از این گفتگو می‌گوید: «نسل امروز از چنین منابعی برخوردار نیست. منابع زمان ما هم برایشان پذیرفته نیست، چه بسا چندی پیش مشاهده كردیم كه با جملات دكتر شریعتی طنز می‌ساختند و بین یكدیگر منتشر می‌كردند. اما با این وجود نمی‌توان گفت كه اسطوره‌سازی ازبین رفته است بلكه مساله اصلی تعیین مصادیق است. اكنون اینطور نیست كه این اسطوره‌ها یكسان باشند بلكه ازهم منفك‌اند. اما نمی‌توان از نقش اسطوره در فرهنگ جامعه دست كشید. در این باره ما امام حسین(ع) را داریم به عنوان نمونه و به عنوان فرهنگ مذهبی و سیاوش را در فرهنگ ملی كه هیچ یك از اینها را نمی‌توان از جامعه گرفت.» و سپس خبرنگار روزنامه اعتماد می‌گوید: «اما این اسطوره‌ها هم به نظر می‌رسد رنگ باخته‌اند و برای نسل امروز آنقدری که شما می‌گویید اهمیتی ندارند...» و اصغرزاده هم جواب می‌دهد: « ما به دنبال این سوال نیستیم...»

۱۳۹۳ تیر ۲۶, پنجشنبه

پدران، از غزه تا تهران ...


عکس بالا پدر نوجوان شهید شده، محمد ابوخدیر است که در حمله جنایتکاران رژیم صیهونیستی به غزه شهید شد 

عکس پایین هم پدر محمد مختاری، نوجوان ایرانی است که در تجمع اعتراض آمیز ۲۵ بهمن ماه، بوسیله گلوله لباس شخصی‌‌ها شهید شد 
شبیهند؟ اما یک تفاوت بزرگ دارند: بعد از شهادت محمد ابوخدیر، خانواده ‌اش توانستند یک تشییع جنازه در غزه برای فرزندشان برگزار کنند، اما در مورد محمد مختاری نه تنها چنین اجازه‌ای نیافتند که نیروهای لباس شخصی‌ و انتظامی، با یورش شبانه به خانه محمد مختاری، پیکر فرزند را ربودند و در روز بعد، در یک تشییع جنازه فرمایشیِ دولتی، به عنوان بسیجی‌ دفنش کردند. روایت پدر و برادر محمد مختاری دردناک است و عبرت آموز 

پی‌نوشت - یک سوزن هم به بعضی‌ از دوستان همفکر که به هر دلیلی‌، صدای‌شان در مقوله غزه خیلی بالا نیست: این پدر است، پدر یک نوجوان غیر نظامی که در حمله کور اسراییلی‌ها شهید شد. از این جنس پدران روزانه در غزه تولید میشود؛ دردمند، دلشکسته، و از همه مهمتر مظلوم، به اندازه پدر محمد مختاری، مادر سهراب اعرابی. قبلا هم تاکید شد، الان هم موکد می‌کنیم که ظلم محکوم است، چرا ایران، چه غزه و چه فلسطین! 

۱۳۹۳ خرداد ۱۲, دوشنبه

فاجعه اصلی‌ این جاست

دولت محمود احمدی‌نژاد سه هزار نفر را بورس داخل و خارج از کشور کرده که تعداد بسیاری از آنها نه بر مبنای آزمون‌های علمی‌ِ گزینشی، که بر این اساس انتخاب شده اند که مسئولین وقت تشخیص داده اند که بر اساس معیارهای خودشان، آنها "خدمات و فعالیت‌های برجسته فرهنگی و اجتماعی" انجام داده اند و لیاقت دارند جای صدها نخبه این مملکت را بگیرند. تا اینجای کار صرفا سؤ استفاده غیرقانونی از اختیارات، حیف بیت المال و هرز امکانات صورت گرفته که است که چه از لحاظ مبلغ، چه از لحاظ گستردگی و آسیب قابل مقایسه با سایر مفاسد و کاهلی‌ها و سؤ مدیریت‌ها و سؤ استفاده‌های دولت قبل نیست و در قیاس خیلی‌ "مصیبت" محسوب نمی‌شود (از مواهب مدیریت دولت پاکدستان بود که معیارهای قضاوت مان در مورد فساد جابجا شد). اما "فاجعه" آنجایی‌ رخ مینماید که بدانیم که اکثر این بورسیه‌های زیر معدل و فاقد صلاحیت قرار است سیستماتیک جذب هیئت‌های علمی‌ دانشگاه‌های کشور شوند، یعنی‌ دانشجوی متقلبی که صرفا بر اساس رابطه و تعلق به یک اردوگاه خاص انتخاب شده و فاقد اولیه‌ترین صلاحیت‌های علمی‌ است، قرار است سالها بر کرسی آموزشی کشور تکیه بزند، فاجعه اینجاست و دولت اگر قادر نیست حق آن صدها دانشجوی نخبه را احیا کند، باید جلوی حادث شدن این اتفاق فاجعه آمیز را بگیرد و از آسیب‌های آن که سالها سیستم آموزش عالی‌ کشور را تحت تاثیر قرار خواهد داد، جلوگیری کند. 


۱۳۹۳ اردیبهشت ۱۵, دوشنبه

دلواپسیم

دلواپسیم از اقتصادی که هشت سال صحنه گردانانش گروهی نابلدِ برنامه گریز بودند و که سرآخر چنان سیستم فاسدی را تحویل دادند که صفر‌های ارقام اختلاس‌اش در مسابقه با هم انتزاعی شدند، فاجعه‌ای که آمارهای فاجعه آمیزِ اقتصادیِ فعلی تنها نوک کوه یخ بیرون زده از اقیانوس آن است!


دلواپسیم از سیاست داخلی‌ که هشت سال سکاندارانش گروهی اقتدارگرایِ مردم ستیز بودند که سرآخر نگاه امنیتی و تعلق‌های نظامی و محفلی‌شان ملغمه‌ای را تحویل داد خانمان سوز! 

دلواپسیم از سیاست خارجی‌ که هشت سال مدیرانش مشتی ماجراجوی توهم زده بودند که کلید تعامل را در بحران زائی و مذاکره را در بیانیه خوانی می‌دانستند و سر آخر کشوری تحویل دادند غرق در دشمنی‌ها و نفرت و غوطه ور در دریایی از سؤ تفاهمات! 

دلواپسیم برای ملتی که باید سالها تاوان آن هشت سال فاجعه آمیز را بدهد

دلواپسیم برای مذهب مردمی که تنها به ابزار حکومت آقایان تبدیل شد

دلواپسیم برای فرهنگی‌ که لگدمال سلیقه جناح زده آقایان شد، پایکوب اجبار محافلی که بی‌ زور نمیتوانستند کوچکترین تاثیرگذاری فرهنگی‌ داشته باشند

دلواپسیم برای دانشگاه ها

دلواپسیم برای زندانیان

دلواپسیم

۱۳۹۲ اسفند ۲۸, چهارشنبه

نماد ایران

انقلاب است دیگر، فاعلانش میخواهند هر چیزی را که به نوعی بیانگر و نمایانگر سیستم قبلی‌ است نابود کنند تا سازه‌ای بنا کنند متمایز و متفاوت از قبل، پس اولین گام باید ساختمان قبلی‌ کاملا نابود شود، نیست شود، هم خودش، هم یادش، هم نمادهایش. و این وسط چه سرمایه‌هایی‌ بود که از دست رفت، سرمایه نه فقط به معنای دارایی مالی‌، که به معنای منابع انسانی‌، دارایی‌های فرهنگی‌، داشته‌های اجتماعی. 

"پرچم شیر و خورشید نشان" نماد ابداعی حکومت ستمشاهی پهلوی نبود، مثل شیرهای سردر مجلس، مثل تخت جمشید، مثل چهارشنبه سوری، مثل خروار خروار رسوم و نماد‌های فرهنگی‌، که صرفا دستاویز پهلوی‌ها بودند برای ساختن هویت برای سلسله‌ای که به زحمت میتوان هویتی برای آن ساخت، ربط دادن "پهلوی" به "هخامنشی" و شعار "کوروش آسوده بخواب که ما بیداریم"، التیام بخشیدن دردِ شاهِ جوانی‌ که از نسب خود میهراسید، می‌خواست "فره" ایزدی داشته باشد، اما هر چه بیشتر می‌گشت نامش از "آلاشت مازندران" فراتر نمی‌رفت (که مگر نسب آقا محمد خان به کجا میرسید؟ یا نادر شاه؟). به هر حال، حکومت می‌خواست نمادسازی کند، پس دست به دامن دارایی‌های فرهنگی‌ ملت شد، ملغمه‌ای نافرم از کوروش بزرگ تا حضرت ابوالفضل. 

در سمت مقابل، براندازان حکومت پهلوی می‌خواستند نه فقط یک حکومت، که یک فرهنگ را ساقط کنند و این وسط خیلی‌ تفاوتی‌ نمیکرد بین دارایی‌های حکومت و دارایی‌های غصب شده توسط حکومت. به هر حال احمقانه بود، کار اضافی بود، هرز بود، هم عوض کردن پرچم، هم راه افتادن بلدزر‌هایی‌ که می‌خواستند ستون‌های تخت جمشید را بیاندزند،هم آن شعارها بر علیه تاریخ، هم این همه سال تبلیغ بر علیه سنت‌های فرهنگی‌-قومی. متعلق به حکومت نبودند، صرفا تصرف شده بودند، پس چرا بجای آزاد سازی تلاش شد که نابود شوند؟ ولی‌ هر چه بود، هر ماهیتی که داشت و هر چقدر احمقانه بود، انجام شد، اتفاقی‌ است که افتاد. "پرچم شیر و خورشید نشان" تبدیل شد به "پرچم الله نشان"، یک تقابل تصنعی، که نه شیر و خورشید مقابل الله بود و نه اصولا اعتقاد به فرهنگی‌ باستانی در مقابل اعتقاد به باور‌های مذهبی‌. مسیر همان بود که قبلا بود؛ حکومت جدید می‌خواست نماد سازی کند، مثل حکومت پهلوی، منتها از سمت مقابل. 

قرار است از گذشته درس بگیریم، مخصوصا اگر هزینه این گذشته گران و کمرشکن بوده باشد؛ "پرچم الله نشان" نماد صرفا حکومت جمهوری اسلامی نیست، نشان رسمی‌ یک کشور است، یک گستره جغرافیایی با تمام مؤلفه‌های مظروفش، اعم از مردم. مقدس نیست، اما هست، "هست" به معنای اینکه وجود دارد، کاری‌اش نمی‌شود کرد. یک روز به رای مردم انتخاب شده، انشا‌الله یک روز هم با رای مردم تغییر میکند یا میماند (این قسمتش مهم نیست)، اما تا آن روز به اعتبار نظر نسلی که انتخابش کرده اند باید "نماد" بماند، محترم بماند، محور و اصل بماند. این اصرار بر ندیده گرفتنش، این اصرار با تعویض و جایگزنی اش، صرفا درگیر شدن در بازی است که ۳۴ سال قبل انجام شد و امروز منتقد آنیم. 
پرچم ایران


۱۳۹۲ اسفند ۱۴, چهارشنبه

روایت یک خبر؛ وقتی‌ دروغ تکثیر میشود


چند روز قبل تعدادی از خبرگزاری‌های داخلی‌ خبر اعدام دو متجاوز به عنف را با تیتر "اعدام دو متهم به آزار و اذیت در زندان مرکزی شهر رشترا اعلام کردند، اعدامی که بنا به اعلام وبسایت رسمی‌ دادگستری گیلان، با طی تشریفات قانونی و تایید در دادستانی کل کشور و موافقت ریاست قوه قضائیه انجام شد. اما این همه ماجرا نیست؛ بلافاصله نیم دو جین وبسایت‌های خبری که در خارج پایه دارند و عموماً نون ادعاهای حقوق بشری را میخورند، سر و ته خبر را زدند و توضیحات را به میل خود کوتاه کردند و بدون هیچ منبع خبری جدیدی و با اتکا‌ به همان منابع قبلی‌، خبر را به "اعدام دو نفر در رشت به جرم انجام عمل خلاف شرع" و متعاقب آن "اعدام دو مرد همجنسگرا در رشت" کاهیدند، خبری که ترجمه شد و در برخی‌ از وبسایت‌های خبری انگلیسی‌ زبان نیز انعکاس یافت. 


بحث این است که عمده این رسانه‌ها نون مخالفت با ایران را میخورند، نون ضدیّت با نظام ایران، و آنقدر در این نقش فرو رفته اند که خود تبدیل به موجوداتی شده اند بدتر از بدترین بخش‌های همین نظام، دشمنانی که از همه ابزارهای در اختیار استفاده میکنند برای سیاه نمایی، قلب واقعیت، دروغ گویی. برای اینها هرچه ایران زشت تر و سیاه تر باشد کاسبی پر رونق تر است، سودشان در صورتگری یک جامعه فرو رفته در ارزش‌های دوران بربریت است، با قوانین جاری قرون وسطایی که در آن هر روز سنگسار میکنند، دست و پا قطع میکنند و بساط شلاق و اعدام در کوچه و خیابان پهن است. زبان زنان را قطع میکنند و همجنسگرایان را با طناب بر روی زمین میکشند. حالا هی‌ قسم بخور که مجازات "سنگسار"عملا در ایران غیر قانونی است، ختنه زنان مجازات دارد، هیچ خبر موثق و قابل استنادی در مورد اعدام کسی‌ به جرم همجنسگرایی در دهه اخیر موجود نیست، مگر این دوستان باور میکنند؟ برای‌شان بگو که البته نظام ایران بصورت سازمانمند زنان را محدود می‌کند و همه تلاشش را می‌کند تا وجودشان را به نقش سنتی‌ صرف "مادر خانواده" بکاهد، با اینحال زنان قدرتمند و تاثیرگذار در جامعه حاضرند و حضور دارند، بطوریکه شصت درصد دانشجویان دخترند و یک سوم راننده‌های تهران زن، مگه میخ کج‌شان راست میشود؟ 

البته ممکن است دوستان انقلت بیاورند که شما از کجا میدانی‌ که اینها همجنسگرا نبوده اند، جواب من این است که همانقدر که مطمئنم که بن لادن عامل انفجار ساختمان مرکز تجارت جهانی‌ است، همانقدر اطمینان دارم که اتهام اینها تجاوز است، چرا که فهم و اطلاع ما از یک جنس مجاری خبری است، یعنی‌ منابع رسمی‌ قضایی مملکت، بدون آنکه روایت معتبر مخالفش موجود باشد. از طرفی‌ شخصاً نه قاضی‌ام و نه در روند دادرسی حاضر بودم، اما وقتی‌ میبینم که بدون هیچ منبع خبری جدیدی و بر مبنای همان وبسایت‌هایی‌ که خبر اعدام را کار کرده اند، خبر این‌گونه تغییر شکل پیدا می‌کند چاره‌ای ندارم غیر از اینکه به مطلب برسم که دوستان دروغ گویند، دروغ سازند، خبر سازند. 

پینوشت: 
چندین مورد سنگسار در سالهای اخیر در ایران واقع شده که دو مورد در مشهد و قزوین از آن جمله اند که هر دو مورد برخلف دستور رئیس قوهٔ قضا مبنی بر توقف این حکم انجام شد. در مورد مشهد اطلاعات ما ناقص است، اما در مورد قزوین با قاضی برخورد شد. به امید روزی که کلا این دست مجازات‌ها از لیست امکانات قضات حذف شود.
 

۱۳۹۲ بهمن ۸, سه‌شنبه

یک تشییع جنازه به وسعت همه ایران

نشستم فیلم سلاخی کفتار توسط گروهی روستایی (شما بگو هموطن، بگو من، تک‌تک ما) دیدم، اینبار اطراف اصفهان بود، ماه قبل خراسان بود، ماه قبل ترش یک جایی‌ تو شمال، قبل ترش مشکین شهر، خرم آباد، سمیرم، بوشهر ... : نمیدونم این چه مرضی است که به جون ما افتاده؟ این چه اصرار بر خود ویرانگری است که گریبانگیر ما شده؟ تصمیم گرفتیم کشور و با همه داشته‌هایش به هیچ تبدیل کنیم، جنگل و به مرتع و مرتع و به بیابان و همه اینها را به یک آشغال دونی بزرگ تبدیل کنیم تا میزبانی پس مانده‌های زندگی‌ بی‌ فایده ما رو کنه. همه تلاش مون و می‌کنیم تا دریای شمال و از ماهی‌ و کوه‌های جنوب از ‌خرس سیاه و مراتع مرکز از هر چه پستاندار است پاک کنیم. آهوی محصور در حصار و سلاخی کنیم و راسوی پناه گرفته در سوراخ و با دود بیرون بکشیم تا به ضرب چماق له‌ کنیم. منتظریم یک لحظه چشم جنگلبان و دور ببینیم تا با تفنگ بیفتیم به جون پرنده‌های نگونبخت، یک لحظه چشم جنگلبانی و دور ببینیم تا بیفتیم به جون درخت‌ها تا چند متر به زمین‌های کشاورزی مان اضافه کنیم، وقتی‌ هم که به بحث آسیب شناسی‌ می‌رسه یقه دولت و میگیریم و توطئه‌های پشت پرده و نبود مدیریت و اراده و مسٔولیت، و اصلا حواس مون نیست که اینبار این فقط ماییم که قاتلیم، جنایتکاریم، ویران گریم.  
باید به حال این کشور زارزار گریست، وقتی‌ معروف‌ترین مدافع رسانه‌ای محیط زیست کشور و با لاشه شکار غیر قانونی کل شکار شده میگیرند، باید برای محیط زیستش یک تشییع جنازه بزرگ به وسعت همه ایران، همه یک میلیون و ششصد هزار کیلومتر مربع آن برگزار کرد و تمام کرد. برکت از این خاک رفته، از این مردم رفته، ربطی‌ هم به مشیت الهی ندارد، محکومیم به نابود شدن.