۱۳۹۰ دی ۲۵, یکشنبه
۱۳۹۰ دی ۲۴, شنبه
به بهانه نامه سردار سرفراز جنگ، حسین علایی: رقصی چنین میانه میدانم آرزوست
عکسهای نه چندان واضح صحنههای جنگ، مزارهای منقوش به عکسهای قدیمی سیاه و سفید و کهنه سربازهایی که اینک صورتشان مزین به نشانههای سفیدی شده که گذر زمان بر چهرههایشان نشانده، این همه خاطره من از جنگ و نسلی بود که هشت سال مرزهای کشور را بسته نگاه داشتند تا کشوری بنام ایران و هویتی به عنوان ایرانی برای من بماند تا فراموش نشوم و فراموش نکنم که چه هستم، نسلی که بچههای جنگ نامیده میشوند، از سردار تا سرباز، جماعتی که بی چشم داشت و هر کدام به عشق کسی و چیزی جانشان در کف دستشان و بود و چشمشان به دشمنی که قبل از یورش حساب همه چیز را کرده بود الا عاشقی این لشکریان عشقباز، غیر از جانبازی این جماعت جانباز که فرصت طلبان را چه به خاک جبهه، چه به قدم زدن در جایی و تنفس در هوایی که سوغاتاش اگر ستاندن جان نباشد زخمی است و فلزی که تا عمر عمر است همراه است است، میماند و حضوراش را پی در پی یادآور میشود، این همه آنچیزی بود که من از جنگ و جنگاوران آن خوانده بودم و شنیده بودم، تا رسیدیم به دوران فعلی و ایرانی که دوباره به خطر افتاد تا محتاج بازگشت سرداراناش شود، تا مرداناش خاک از لباسهای ساده رزمشان بتکانند و بجای تفنگ، زبان را اسلحه کنند و بجای گلوله، کلمات را رها کنند تا سهم خود را پاسداری از کیان کشور، انقلاب و حتا حکومت فعلی ادا کنند، سرداران و سربازانی که رسم عشق بازی و رقص در میانه میدان را بلدند.
۱۳۹۰ دی ۱۹, دوشنبه
دکتر مهدی خزعلی ساعتی پیش بازداشت وبه مکانی نامعلوم منتقل شد
دکتر مهدی خزعلی ساعتی پیش بازداشت وبه مکانی نامعلوم منتقل شد شواهد حاکی از ضرب و شتم ایشان توسط نیروهای لباس شخصی در هنگام دستگیری میباشد.
۱۳۹۰ دی ۱۴, چهارشنبه
در حاشیه حملهها بر علیه خانواده هاشمی: چرا جنبش باید از همراهان خود دفاع کند
فائزه هاشمی، دختر علی اکبر هاشمی رفسنجانی به حبس و ممنوعیت از فعالیتهای اجتماعی محکوم شد. قبلا ایشان در چند نوبت به دلیل شرکت در راهپیماییهای سبزها در تهران و سخنرانیهای آن بازداشت و مضروب شده بود.
وبسایت رسمی هاشمی رفسنجانی به دلیل ارتکاب به اعمال مجرمانه مسدود گردید، خود ایشان نیز ب دلیل آنچه که عدم همراهی در تایید کودتای انتخاباتی سال ۸۸ نامیده میشود به شدت محدود شده و از اثرگذاری محروم شده است.
محسن هاشمی بعد از سالها مقاومت بالاخره با فشارهای مسئولین رده بالا استعفا یش از مدیریت مترو تهران پذیرفته شد.
حسن لاهوتی، نوه ۲۳ ساله هاشمی رفسنجانی به اتهام توهین به رهبری هنگام ورود به کشور بازداشت شد و به زندان انتقال یافت.
حمله گروه منسوب گروه فشار به خانه هاشمی رفسنجانی در جماران تخریب بخشهای از درِ ورودی آن و تلاش به ورود به آن.
آنچه که در بالا آمد مختصر از آنچه که بر سر او این خانواده آمده است، خانوادهای که تا پیش از این آن را صاحب بخش بزرگی از قدرت در ایران میدانستند و بسیاری معتقد بوده اند که در ایران آب از آب تکان نمیخورد، مگر آنکه یکی از اعضای این خانواده آن را اراده کرده باشد. از این ادعاها و شایعات بگذریم شاکی در این نیست که هاشمی رفسنجانی فاعل بزرگ بخش بزرگی از اقدامات جمهوری اسلامی بوده است، ریاست بر عالیرتبهترین جایگاههای این نظام، از ریاست بر مجلس خبرگان بگیرید تا ریاست مجلس و ریاست جمهوری و مجمع تشخیص مصلحت نظام. قضاوت نوع عملکرد آقای هاشمی در این مناصب موضوع این نوشته نیست، موضوع این نوشته زمان نزدیکتری از عمل اعضای این خانواده را مد نظر دارد، از ماههای منتهی به انتخابات سال ۸۸ تا الان.
فائزه هاشمی، دختر هاشمی رفسنجانی و نقشاش در تبلیغات پیش از انتخابات به نفع میرحسین و جنبش سبز و شرکت در تظاهراتها و تجمعهای بعد از آن بر کسی پوشیده نیست. ماقبل انتخابات صراحتا بر علیه محمود احمدینژاد موضع میگرفت و سخنرانی میکرد و مابعد آن در تجمعهای اعتراضی حضور داشت و حتا سخنرانی هم میکرد. دو بار دستگیر شد، مورد ضرب و شتم واقع شد. از مصاحبههای تند ابائی نداشت و از بین اینکه هیچگاه خامنهای را "مقام معظم رهبری" نمیداند ترسی نداشت. صراحتاش تا آنجایی پیش رفت که اداره کنندگان کشور را عدهای اراذل و اوباش نامید. و آخرین خبر حکم زندان و محرومیت از فعالیتهای اجتماعیاش آمد.
علی اکبر هاشمی رفسنجانی از آن روز تمام غمت به میانه میدان آمد که احمدینژاد، حامل و توهین به ایشان و خانوادهاش را بخشی از استراتژی انتخاباتیاش قرار داد. در مقابل ایشان نامهای به خامنهای نوشتند و صریحاً جبهه گیری کردند و خواهان برگزاری انتخاباتی سالم شدند، نامهای که جنجالی بپا کرد و بسیاری از گروههای نزدیک به گروههای تندرو آن را توهین به رهبری دانستند. بعد از انتخابات و شروع فاز خیابانی اعتراضها موضع ایشان تا حدودی تغییر کرد و تا اظهار نظر صریح ایشان در نماز جمعه تهران ادامه یافت، سخنرانی که صریحاً در آن ذکر شک در نتیجه انتخابات رفت و خواهان آزادی دستگیر شدگان شد، سخنرانی که بعد از محمد یزدی در جملاتی بی سابقه خطاب به سهامی گفت که "شما چکاره هستید" و ذوالنور، جانشین رهبر در سپاه ایشان را به فعالیت گسترده علیه دولت و رهبر متهم کرد.
البته این همه داستان نیست که علی اکبر هاشمی رفسنجانی ابائی ندارد اگر هرزگاهی با انتشار نامهای و ذکری مخالفت خودش و دلگیری شدیداش را از شرایط فعلی بیان کند. آخرین نمونه آن انتشار نامه بی سلام گروهی از خواص که آقای خامنهای هم جزو آن بود به امام بود که خشم بسیاری از مرکز قدرت را برانگیخت.
این مقدمه نه چندان کوتاه را نویشتیم تا برسیم به این موضوع که خانواده هاشمی، فارغ از اینکه چگونه راس آن، علی اکبر هاشمی رفسنجانی در دوران مدیریتیشان عمل کرده اند و چه قدر در اتفاقات حادث شده نقش مثبت یا منفی یا حتا تعدیل کننده داشته یا دارند، اینکه، قرین دو سال است که بدون هیچ حرف و حدیثی پشت جنبش تغییر خواهی ایران ایستاده اند و هیچ ابایی نداشته اند برای هزینه دادن. یک به یک پستها را از دست داده اند و گام و به گام از مناصب قدرت فاصله گرفته اند، تا جایی که اینک شنیدن حکم زندان دختر ایشان ما را بهت زده نمیکند و حمله به خانه ایشان در جماران چندان بر شگفتی ما نمیفزاید. حال با این هزینهها چگونه است که بسیاری از مدعیان جنبش از دفاع از این خانواده ابا دارند و در مقابل چنین حملههای سازمان یافتهای که یقینا تنها و مهمترین ریشهاش همراهی این خانواده با جنبش است سکوت میکنند؟ شاید یکی از معدود دفاع ها، نوشته ابراهیم نبوی بود که در هیاهوی بسیاری از منتقدین کم به آن پرداخته شد، ولی آیا چنین رفتاری در مقابل کسانی که چنین در دو سال اخیر همراهی خود را اثبات کرده اند محل اشکال نیست؟ محل ایراد نیست؟
جنبش سبز باید بتواند از همرهان خود دفاع کند، مخصوصا همراهانی که در ازای این همراهی در حال پرداخت هزینه اند، وگرنه چگونه میتواند در همراه کردن نیروهای جدید موفق باشد؟ هاشمیها بخشی از سرمایه جنبش اند که باید مورد حمایت صریح ما باشند و بمانند، وگرنه باید در یک سری رفتارهای سیاسی و اخلاقهای مبنای آن شک کرد
۱۳۹۰ آذر ۲۷, یکشنبه
قصه ما و رستم های زمان ما
ما ملت قصه شنیدنیم، عاشق نقالان و قصه گوها، عاشق قهوه خانه هایی که در گوشه آن نقالی چوبی بدست دارد و از رستمی سخن میگوید که گرز میچرخاند و با سپاهی از کوه پیکران شبیه خود از ملت و هویت و مرزهای کشور دفاع میکند، عاشق شنیدن روایت هایی هستیم که در آن منجی هایی با قدرت هایی خارق العاده و نسخه هایی سحرآمیز گره از سخترین مشکلات باز میکنند، سریع و آسان و بیدغدغه! این عشق و این میل ما از کودکی در ما شکل میگیرد و برخلاف بسیاری دیگر در سنین بلوغ هم همراه مان میماند، مخصوصاً وقتی به حوزههای پر زحمت است و بهای تغییر و تحول در آن سنگین، مخصوصا عرصه هایی که زمان بر است و زمان برداشت محصول آن نه به کام ما. بسیاری از ما غافل از آنیم که این عرصه را بازی دیگری است و این زمان را روایتی غیر، رستم داریم، اما نه با آن پیکر و نه آن هیبت و نه با آن یال کوپال، کسانی از جنس خودمان که اسلحه شان بجای گرز آگاهی مردم است و روش شان به جای از هم پاشیدن سر دشمنان، صیقل فکر های مردم خودمان است، رستم هایی که کنار هم و با هم حماسه هایی بزرگتر و البته واقعی تر و پایدارتر از آنچه که در کتاب ها با اوهام و خیال به هم آغشته شده، رستم هایی که پشت شان گرم به مردم است و همه قدرت شان در گرو صبر و استقامت آنها و همه هدف شان انداختن قلاده ی بر گردن اسب چموش حکومت و سپردنش به دست مردم تا اختیار دار سرنوشت خود باشیم! این حاشیه طولانی را نوشتم تا برسم به قصه این روزهای سرزمین خودمان و رستم هایی که دربند حاکمیت اند و امید شان و پشت گرمی شان به ملتی که به ضمانت پایمردی آنها پا به عرصه تغییر گذاشتند، رستم هایی که فرجام عمل خود را میدانستند و با علم بر آنها پا به میدان گذاشتند، به صبر ما دل بستند و به امید استقامت ما قدرت گرفتند که هنوز بر همین امید و دل بستن است که یارای مقاومت دارند. به یاد شان باشیم و به حرمت همه قول هایی که دادیم و همه آرزوهایی که داریم و همه هزینه هایی که دادیم شعله امید را در دل هایمان زنده و روشن و پر نور نگاه داریم!
۱۳۹۰ آذر ۲۳, چهارشنبه
کمپین ۹۹، کارانجا در وال استریت برای مجید توکلی
چند وقت پیش حرکتی زیبا توسط یک سری از فعالین ساکن در آمریکا آغاز شد که عنواناش "کمپین ۹۹" بود. هدف آن ایجاد نوعی از رابطه متقابل مابین فعالین درگیر در جنبش وال استریت و زندانیان سیاسی و به نوعی باز روایت این دو جنبش برای هم بود.
در همین رابطه ویدئویی که یکی از دوستان از همین مجموعه را برایم فرستاده بود را با هم ببینیم
نامهای به سید محمد خاتمی: محمد نوریزاد میوه باغی است که درختهایش را با هم کاشتیم
آقای خاتمی عزیز، دست به قلم بردهام تا نامهای برایِ شما بنویسم، برای کسی که میدانم که میشنود، میدانم که صخرهای نیست که درون آن فریاد بزنم و تنها حاصل بازخورد صدایم با سرمای سرد سنگ را به من بازگردند، میدانم که گوش دارد و البته اراده شنیدن، شنیدن صداها و نجوها و پندها و حتا فریادهای خشم الود مردمی که نیک یقین دارم که به حقشان بر حکومت و حاکمان واقفید. که خود بهتر از من و هزاران نفر به مانند من آگاهید که خاتمی را پشتیبانی ملت خاتمی کرد، پشتیبانی که اولین بار در حماسه دوم خرداد ظاهر شد و آنقدر تکرار شد تا به بهمن ماه سال ۱۳۸۷ رسید، دیدید که چه کردیم تا قانع تان کنیم تا دوباره ردای ریاست جمهوری به تن کنید و دیدی چه حسرتی خوردیم وقتی کناره گرفتید و آن ردا را بر قامت میرحسین عزیز اندازه کردید. برای شما مینویسم چون میدانم که میدانید که مسئولید، که شما یکی از ستونهای این جنبشید، که میدانم که میدانید که در نبود میر و شیخ این مسئولیت به چه اندازه سنگین میشود، آنقدر سنگین که هراس دارم کسی غیر از شما یارای کشیدن آن را داشته باشد!
آقای خاتمی عزیز، زندانها لبریز از سیاست ورزان، خبرنگاران و فعالینی است که جرمشان مصلحت خواهی این جامعه و ملت و البته نظام است، کسانی که دل به قدرت و قدرتمداران و زر و زور اندوزان ندادند؛ مردانه در میانه میدان ایستادند و در برابر همه بی شرفی این حاکمیت از انسانیت دست شسته قد خم نکردند تا دین خود را نسبت به آرمان خود ادا کرده باشند، عزیزانی که شما میشناسیدشان که اکثرشان رشد کرده همان دورانی اند که شما در قامت رئیس جمهور ملت در بوجود آمدن و حفاظت از آن نقش داشتید، اکثرشان همانهایی اند که در روزنامهها و فرهنگ سراها و مرکز علمی و فرهنگی کشور الفبای "حق داشتن" را توانستند فرا بگیرند، الفبیی که اینک، بعد از گذشت این همه سال بکار جنبشی آمد که هدفش به چالش کشیدن حاکمیتی بود که همه هدفش نفی همان "حق" است، حاکمیتی که مردم را مطیع میخواهد، گوسفندانی که چشم بر زمین دارند و گوش به رهبری که چوپان وار گلّه رو رو به دره نیستی سوق میدهد.
اینک اینها در زندانند و خانوادههایشان در رنجی غیر قابل باور، روزی نیست که عزیزی را تحدید نکنند و به چوب تهدید آسایشاش را مختل نسازند. روزی نیست که گروهی بنام مامور حکومتی و به رسم لاتهای خیابانی بر خانه عزیزی گرانقدر نریزند و شرافتش را بهانهای نسازند برای هتک حرمت شان. میدانم که اینها را بهتر از من میدانید و میدانم که بی فعل نبوده اید، که اگر این میان یک خبر دیدار شما با خانواده زیدآبادی را رسانهها فریاد میزند، چندین برابر آن در سکوت در جریان انجام داده اید. ولی آقای خاتمی، در نبود میرحسین و آن بیانیههای دلنشینش که هنوز روزانه خوانده میشود و در غیبت شیخ با آن فریاد هایش، در این سکوت قبرستانی که اگر جنبندهای بجنبد مدعیان ولایت شمشیر میچرخانند، دلتنگ آن خاتمی ایم که در روزهای پس از انتخابات شاهد بودیم. آگاهیم که شرایط فرق کرده و دایره محدودیت حاکمیت تا به چه اندازه عرصهٔ را برای مصلحان مصلحت خواه بسته است، ولی چه کنیم که فقط خاتمی برای ما خاتمی است.
آقای خاتمی، محمد نوریزاد را بهتر از همه ما میشناسید، نه در هیبت امروز که در لباسی غیر از این، در زمانی که نه فضا این فضا بود و نه محمد نوریزاد این محمد نوریزاد. امروز مردانه به پای مردم ایستاده و در مقابل ظلم ظالمان زبان در کام نمیکشد به تاوان این گردنکشی به چوب زندان و انفرادی و شکنجه نواختنش و از هتک حرمت به خانواده ایشان هم ابائی نکرده اند، ولی هنوز ایستاده. همانها که روزی با بی شرفی عکسی بنام دختران میرحسین نشان دادند تا بقول خودشان به هدفی برسند، همانها که بر مجید توکلی به دروغ ننگ رابطه با مجاهدین زدند و بر شما دو چندان بهتان دیگر، اینک اراده کرده اند تا بر ایشان همینگونه رفتار کنند. در مقابل ایشان درخواستی دارد که هر کدام از عزیزان به رسم خود و به روش خود داد از حاکم نابینا این شهر در شرف ویرانی بخواهد؛ نامهای بنویسد و شرح "آسیب ها" و "الفت ها" دهید تا شاید چشمی باز شود، با آنکه امیدی نیست، ولی مگر در این بحبوحه سقوط "امید موفقیت" مؤلفهٔای محوری است؟ که مگر شما چقدر باور داشتید که سه شرط شما مورد قبول حاکمیت شود؟ که مگر نه آن بود که خواستید اتمام حجتی کرده باشید؟ اینک نیز همین است!
آقای خاتمی، نوریزاد میوه همان باغی است که همه با هم درختانش را در زمین غرس کردیم، میوه همان درختانی است که با خون دل یک به یک با هم بر زمین نشاندیمشان و این میان میدانم که بزرگوارید، آنقدر بزرگوار که خاطره یک گذشته دور و یک حال عجول آزرده تان نمیکند. قلم بردارید و اینبار به خواست این عزیز در رنج نامهای بنویسید.
اشتراک در:
پستها (Atom)





