۱۳۹۱ خرداد ۱۵, دوشنبه

روایت من از انتخابات و جنبش سبز: سیلی که با هم ساختیم

آخرینتصویر نگاه گذرا دوستانی بود که برای بدرقه پشت پنجره غبار گرفته قطار دست تکان میدادند، با چشمانی نگران و البته حسرت آمیز. مقصدم فرودگاه و پروازی بود که من و به سرزمینی وصل میکرد که مصرع به مصرع حکایت‌های این چند وقته‌اش جانم را به آتش می‌کشید، قرار بود بروم تا بخشی از آن سرود شوم، بخشی از آن همسرایانی که حکایت شاعری‌شان دنیا را برداشته بود. دوباره حساب می‌کردم: امروز پنجشنبه است، فردا جمعه است و روز قدس، شنبه و یکشنبه هم که با دوستان فعال قرار دارم، کی‌ به خانواده اطلاع دهم که برگشته ام؟ شاید هفته بعد. 

فرودگاه، کنترل پاسپورت و نگاه قفلِ مأمور به دستبند سبزم: سیدی؟ سکوت و لبخند و جواب لبخند و فضای باز فرودگاه و دستهای رقصان دوستان و نگاهی‌ که بلا اشکال بودن شرایط رو اعلام میکرد. به خانه رسیدیم، هنوز تنها چمدانم کامل باز نشده که گزارشات شروع شد: عکس‌ها را لای روزنامه بذاریم و ببریم بهتره، کفش کتونی خوبه، ولی‌ تابلو می‌کنه که چرا داریم میریم بیرون، مکان؟ هم آزادی و هم هفت تیر، معلوم نیست. راستی‌، چند نفریم؟ فعلا ۱۵ نفر، ولی‌ بهتره ماشین رو دور پارک کنیم ... . سر میز شام نگاه‌ها به میز دوخته شده و سکوت. باید از نگاه‌ها فرار کرد، مخصوصا نگاه مادر و پدری که از سر شب چندین بار تاکید کرده بودند که فردا باید در خانه بمانیم تا کمک‌شان شویم، و البته می‌دانستند که نه ما میتونیم بمانیم و نه آنها کمکی‌ میخواهند، آخرین تلاش‌های مادرانه، اینبار بی‌ رمق تر و در نهایت: مواظب خودتان باشید، ناهار منتظریم، منتظر همه تان. 

ناشتا نخورده شال و کلاه کردیم، مقصد اول آزادی بود، نتیجه تنها خیابان‌های ساکت و خلوت و البته چهار راه‌هایی‌ که میزبان ون‌های سیاه و سربازانی بود که ترس‌شان را پشت لباس‌های مشکی‌‌شان پنهان کرده بودند، پس کجایند؟ و دوباره دلهره همیشگی‌: نکنه نیایند، نکنه ... . هنوز به هفت تیر نرسیده بودیم که تجمع سنگین گاردی‌ها فضا را عوض کرد، در یک فرعیِ نزدیک ماشین‌ها را پارک کردیم و با دست خالی‌ و نشان‌های سبز مخفی‌ شده به سمت میدان راه افتادیم، عکس‌ها و پوستر‌ها لای روزنامه، در ماشین. فضای فرعی‌ها پر بود از عابرینی که کفش‌های کتانی به پا داشتند و با نگاهی‌ شک آمیز به هم نگاه میکردند، مقصد یکی‌ بود. دور میدان هم خبری نبود، تعدادی ایستاده و چند نفری نشسته و به تعداد ما نیروهای ضّد شورش. چه کنیم؟ چه میتوانیم کنیم؟ یعنی‌ نمی‌شه؟ باید بشه، وظیفه است، وظیفه. هنوز نیم ساعتی‌ نگذاشته بود که ندایی آمد: دوستان وسط، میخواهیم شروع کنیم. شناختمش، نمیدونم کجا و کدوم مراسم و جلسه، ولی میشناختمش، شاید هم فقط نگاه‌اش آشنا بود. دست اولین دوست و کشیدم و باقی‌ رو صدا کردم: وسط. می‌شناسی‌ اش؟ وسط، فقط وسط. چند نفریم؟ با این ۴۰ نفر نمی‌شه تجمع آغاز کرد: وسط و هنوز حرف کامل منعقد نشده بود که سفیر "یا حسین" اول آمد و جواب "میر حسین" و ناگهان زمین دهان باز کرد و چنان سیلی از انسان فواره زد که همه حیرت زده فقط به سمت خیابان کریم خان رانده شدیم، به رنگ سبز، به آواز امید، کنار هم، با هم و مأمورینی که تنها کاری که میکردند باز کردن راه بود که مگر کسی‌ یارای ایستادن در مقابل این سیل هست؟ خدایا شاهد باش





۱۳۹۱ خرداد ۱۴, یکشنبه

روایت من از انتخابات و جنبش سبز: ستاد سبز "امید"



تا روز انتخابات:
چند ماهی‌ بود که فضای انتخابات ما رو هم گرفته بود، با معدود بچه‌های دانشجو جمع شده بودیم و یک ستاد انتخاباتی تشکیل داده بودیم، عکس چاپ میکردیم و بنر می‌ساختیم و مردم را به حضور در انتخابات دعوت میکردیم. زیر نگاه متعجب غیر ایرانی‌‌ها و البته سرزنشگر مخالفین پرچم دست میگرفتیم و راه میفتادیم تا به سهم خودمان همداستان شوری شویم که کشور را گرفته بود، همراه موجی شویم که وعده به تغییر میداد، می‌خندیدیم و سرود می‌خواندیم و به امید هم امیدوار بودیم، رنگ سبز شده بود رمز وحدت ما، قلم مو به دست گرفته بودیم و مابین همه شکاف‌ها را سبز میکردیم تا در نهایت پیکری بسازیم که هیچ حاکمیتی یارای مقابل با آن را نداشته باشد. این میان ته دلم دلشوره‌ای عجیب همیشه حضور داشت، ترسی‌ که زمزمه میکرد که نمی‌گذارند، اینها مردِ به رایِ ملت احترام گذاشتن نیستند، اینها زبان مدنیّت نمی‌فهمند، هراسی که دائما با من بود و البته نمیگذاشتم رنگ لبخند‌هایم را کمرنگ کند، چرا که ما به قدرت امید ایمان داشتیم. روز به روز سپری کردیم تا رسیدیم به روزِ انتخابات و آن شب غم‌انگیز و آن اخبار رعب آور و کابوسی‌ای که در قالب تک جمله خبری به واقعیت تبدیل شد: کودتا کردند ... 

۲۴ خرداد:
تو یک اتاق ۱۶ متری حدود بیست نفر نشسته بودیم، چند نفری با بهت به دیوار زل زده بودند و یکی‌ دو نفری هم آنقدر گریه کرده بودند که دیگر توان همان زل زدن هم نداشتند؛ سر به زیر انداخته بودند و گاه گاهی‌ آهی عمیق میکشیدند. معدود صدایی هم اگر بود اخباری بود که خوانده میشد: "سحرخیز هنوز دستگیر نشده"، "رمضان زاده ناپدید است" ...، می‌دیدیم که ایمان مان به قدرت "امید" ترک خورده و جایش خشم و هراس جوانه زده. بارها و بارها متن صحبت‌های آخرِ شب میر را مرور میکردیم: "تسلیم این صحنه آرایی خطرناک نخواهم شد". ولی‌ اگر بشود چه؟ زمزمه‌ای بود که چندان جدی نبود: میر با آقای خامنه‌ای دیدار کرده، نتیجه هر چه بوده مثبت نبوده و میر می‌خواهد ملت را دعوت به یک تجمع اعتراضی کند. تجمع؟ پیچک نامیدی چه با قدرت رشد میکرد و روی هر سطحی را میپوشاند: شکل نخواهد گرفت، رهبران قانع خواهند شد که حفظ نظام، آنهم با تفسیر و شرایط خامنه‌ای از اوجب واجبات است. و اینکه فرضا هم قانع نشوند و بر قول بمانند، چه کسانی‌ تجمع خواهند کرد؟ ملتی که در یک شب قیمت سوخت‌شان را چند برابر کردند و حداکثر مقاومت‌شان چند بوق شبانه بود؟ اصلا بیایند، حداکثر می‌خواهد ده پانزده هزار نفری شود که ساکت کردن و جارو کردنشان کار نیروهای ۴ تا پایگاه بسیج خواهد بود. تلفن بدست با دوستان درگیر و نزدیک به ستاد‌ها صحبت میکردیم، نامیدی مان قدرتمند تر شد: هوا دلگیر، سرها در گریبان، دست‌ها پنهان ...، واقعا زمستان است؟ دستی‌ که به پیراهنم آویزان شد و نگاهی‌ که از فرط سرخی توان تمرکزی بی‌ لرزش نداشت: چه میشود؟ و صدایی ناله گونه که بزور از گلویم خارج میشد: امیدوارم که بشود، واقعاً بودم؟ 

غروب ۲۵ خرداد:
باور نمیکردم، دروغ است، یعنی‌ چی‌ این عکس ها؟ یعنی‌ چی‌ این جملات که تهران با مردم فرش شده؟ تلفن بدست مثل دیوانه‌ها سالن رو بالا و پایین می‌کردم: بهروز، کجایی‌؟ چه خبره اونجا؟ چرا گریه میکنی‌؟ بگو به‌خدا؟ یعنی‌ چی‌ ته جمعیت و نمی‌بینی؟ بهروز می‌کشمت اگه دروغ بگی‌، بهروز دارم گریه می‌کنم، راستش و بگو؟ کی‌ میام؟ بزودی، هفته دیگه، نه، بذار ببینم، میام، من باید برم، ... . و دوباره امید و البته ستادی که باید دوباره فعال شود.





۱۳۹۱ خرداد ۲, سه‌شنبه

شادی‌ها و احتیاط‌های این روزهای من: از حکم لغو انحلال خانه سینما تا سالروز دوم خرداد و توافق احتمالی‌ هسته ای

شادی‌های این روزهای من:

۱- رييس ديوان عدالت اداري از صدور راي در پرونده شكايت خانه سينما از وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي و نقض تصميم انحلال خانه سينما خبر داد.

۲- رگه‌هایی‌ از عقلانیت در واکنش‌های ایران مشاهده شده؛ توافق احتمالی‌ ایران و آژانس و امید به کم شدن فشار بر مردم

۳- در آستانه ماه خرداد فضاهای جامعه حقیقی‌ و همچنین مجازی نشون میده که هنوز آن نوع تغییری که دوم خرداد و همچنین ۲۲ خرداد نماد‌های آن هستند اقبال عمومی داره. ملت هنوز قصد نکرده اند از ترس عقرب جرّار به مار غاشیه پناه ببرند.

۴- محبوبه کرمی آزاد شد.

احتیاط‌های این روزهای من (به ترتیب شادی ها)

۱- احکام بسیار داریم که اجرا نشده با روی زمین است، مخصوصا وقتی‌ که دولت خطاب و بازنده رای آن باشه.

۲- امیدوارم حقوق ملی‌ ما قربانی نشده باشد و حاکمیت به امتیاز دهی‌ از جیب ملت نیفتاده باشد.

۳- امیدوارم دوام داشته باشه و این فضا مناسبتی نباشه.

۴- بجاش تا همین الان ۳ نفر از عزیزان مون رو به زندان برده اند، یعنی‌ معمولا این نسبت آزاده شده به دستگیر شده‌ها یک به سه است، حکومت جداً میترسه‌ای این قسمت نام خوبی‌ از خودش بجا بذاره

۱۳۹۱ اردیبهشت ۲۵, دوشنبه

خانم محتشمی، همسر سید مصطفی تاجزاده: ۴۵ روز اقامت در شکنجه گاه دو الف ناچیزتر از آن بود که بی‌غیرتمان کند


سپاه به فرموده، رسماً مانع درمان همسرجان ماست!
معاون حقوقی‌اش فرموده دیگر با من تماس نگیرید
ما قبلا هم با ایشان تماسی نداشتیم
تماس با مابقی‌شان را هم که همسرجان قدغن فرمودند برایمان
حالا این ماییم و این چشم شهلای نازنین روزه دار دربندمان که تار می بیند:(
چشم‌ها را می بندم تا نبینم این همه سفاکی کینه توزانه را 
وای اگر تار مویی از سر همسرم کم شود! این هشداری بود که به ماه قمری سه سال پیش به مهاجمان دادم هنوز هم سر حرفم هستم و ۴۵ روز اقامت در شکنجه گاه دو الف ناچیزتر از آن بود که بی‌غیرتمان کند
چشم‌ها و همه جسم و جانش را سالم می خواهیم
همین که گفتم

۱۳۹۱ اردیبهشت ۲۰, چهارشنبه

مهسا را پیش مسعود‌ اش بردند ...

مهسا امرآبادی رو پیش مسعود‌ اش بردند، امروز صبح، مصیبتی است، ولی‌ مصیبت بزرگتر این است که باید حتما چنین اتفاقی می‌افتاد تا ما یادمان به "مسعود باستانی" و ده‌ها مسعود دیگر برود. یادمان بیاید که در گوشه‌ای از این کشور، در کنج یک زندان تاریک، کسانی‌ ایستاده اند، کسانی‌ تسلیم نشده اند، کسایی‌ سر خم نکرده اند، کسانی‌ که شاید فریاد‌شان به زمزمه تبدیل شده باشد، ولی‌ به سکوت نمرده است، کسانی‌ که وزیر بوده اند، وکیل بوده اند، خبرنگار یا حتا دانشجو و دانش آموز، ولی‌ نقطه اشتراک‌شان اصرار و ابرام‌شان است و البته امید و مسئولیت شان. خدا نگاه‌شان دارد که اگر امیدی بر این پهنه هست (که هست) به واسطه روح بلند آنهاست، به پشتوانهٔ اراده خلال ناپذیر آنها.

۱۳۹۱ اردیبهشت ۱۰, یکشنبه

رؤیای فردای من


یکی از دوستان خوبم، حمزهٔ غالبی‌ در یادداشتی با عنوان "چرا باید بیشتر از رویا‌هایمان بگوییم؟" گروهی از دوستان (که من در حلقه‌شان قرار نداشتم) را دعوت کرد تا در مورد رویا‌هایشان بنویسند که گروهی اجابت کردند و بعضی‌ دیرتر انشا‌الله. موضوع جالبی‌ بود، بی‌ اجازه و بی‌ دعوت قلم دستم گرفتم و چشم‌هایم رو بستم و روایات رویایم را آغاز کردم: 

قبل از شروع دو نکته بنویسم:

- اول اینکه تاکید کنم که در این نوشته "رویا" اصلا به معنای آن "تصویر دور دستِ نیافتنیِ آرمانی" که شب به شب مادر‌ها سر بالین بچه‌هایشان میخوانند تا خواب را در چشمان‌شان بنشانند نیست: چیزی است از جنس امید، تصویری ممکن که حادث شدن آن را نه تنها نامحتمل نمی‌دانم که می‌دانم و یقین دارم روزی نه چندان دور حاکم خواهد شد، شرحی مختصر از مختصاتی است که در آینده نه چندان دور در توصیف وطنم بکار خواهد رفت، تصویری که از پنجره اتاقم در تهران (یا خانه پدری ام در گرگان) شاهد‌ش خواهم بود، نه اینکه در لابلای متون کتاب ببینم اش.
- فکر نکردم و نوشتم تا واقعی‌ باشد، برای همین رؤیاهای مختلف‌ام همپوشانی خواهند داشت و حتا ممکن است از یک جنس باشند.


کشوری داریم هفتاد رنگ، فرشی بافته از هفتاد طرح و گٔل مختلف که با هم و در کنار هم معنا دارند که بی‌ هم پاره‌هایی‌ هستند هویت گم کرده و سرگردان. این مجموعه لایق حاکمیتی است که بداند و بتواند این مجموعه را باهم به رسمیت بشناسد و در کنار هم بپذیرد شان، لایق حاکمیتی است که درک کند که این رنگارنگی یک فرصت است، نه یک تهدید، بفهمد که این نعمتی است که هر کشوری واجد و مالک آن نیست، که ببیند که هر کدام از این پاره‌ها واجد ظرفیت‌های فرهنگی‌ و اجتماعی هستند که میتوانند یک مجموعه را با هم به کمال برسانند، نه آنکه آنها را تهدید فرض کند و با دست زدن به حماقت‌هایی‌ کم سود و پر ضرر برنجتشان. آرزوی اول‌ام دیدن آن روزی است که ملت و دولت در کنار هم، در عین تفاوت‌ها در پیشگاه هم محترم بمانند و از فرصت‌های برابر بهره ببرند. رؤیای مردمی را دارم که فارغ از اینکه از چه نژادی هستند و به چه خدایی معتقدند و به چه لهجه‌ای تکلم میکنند در کنار هم، به داشته‌های مشترک‌شان افتخار کنند.

کشوری داریم که بافت جمعیتی آن جوان است، هنوز جوان محسوب میشود، چنین جامعه‌ای زود تغییر می‌کند، زود چیز‌های جدید می‌خواهد، زود ارزش‌های جدید را می‌پذیرد و در کنار قدیمی‌‌ها یا بجای آنها استفاده می‌کند، حال می‌خواهد این ارزش‌ها ارزش‌های اجتماعی باشد یا مولفه‌های فرهنگی‌ یا مختصات حکومتی. دومین رویایم این است که حاکمیتی داشته باشیم که برآیند خواست و نیاز این جامعه باشد: مقابل این خواست‌ها و تغییرات نباشد و بپذیرد که به همراه آنها تغییر کند، نه آنکه تیغ بردارد و لشکر بکشد تا سرکوب‌شان کند و اجبار‌شان کند تا آنگونه که می‌پندارد رفتار کنند و آنگونه که صلاح میداند انتخاب کنند. آرزو می‌کنم که حکومتی داشته باشیم که درک کند که اصل مردم اند و حکومت فرعی است که هویت‌اش در ذیل خواست آنها تعریف میشود، بپذیرد که تغییر خواستن حق ملت است، بپذیرد که این آنها نیستند که میزان راستی‌ و درستی‌ اند و آنها نیستند که باید مختصات سمت مقابل را به ضرب زور تعیین کنند و به یکی‌ از مسیر تمکین، تطمیع، تبعید، زندان یا انزوا هدایت‌شان کند. 

و آخرین رویایم که شاید شخصی‌ تر بنظر آید، ولی‌ تابعی است از رویایی بزرگتر: شیمی‌ می‌خوانم و عاشق سروده‌های محمد مصدق و شفیعی کدکنی و فریدون مشیری ام، عاشق رنگ‌ام و سینما و کتاب بزرگترین تفریح‌ام است و در کنار همه اینها دوست دارم صبح تا شب بی‌ هدف راه بروم. بجای همه اینها معمولا یا سیاسی مینویسم یا اخبار سیاسی می‌خوانم، وقت‌های فراغتم به بودن در جمع‌هایی‌ می‌گذرد که رنگ و بوی سیاسی در آنها مشهود است و دیوار‌های اتاق خوابم مفروش به عکس و تیکه‌های روزنامه‌های سیاسی است: آرزو می‌کنم روزی بیاید که هیچ کدام از این کارها را نکنم و هیچ کدام از این رفتار‌ها را از خود بروز ندهم، روزی که دلم بیاید که عکس‌های شادی‌ام را بر روی تاقچه خانه‌ام بگذرم و با دوستانم، حتا آنها که سیاسی اند یک رابطه غیر سیاسی داشته باشم. روزی که به وجود این وبلاگ در این ظاهر و محتوا هم نیازی نباشد: شخصی‌ بنویسم و شخصی‌ زندگی‌ کنم













۱۳۹۱ اردیبهشت ۹, شنبه

مسئولیت ما در خشک شدن دریاچه ارومیه: روایت یک ملت به خود مشغول



دریاچه ارومیه یک ثروت و سرمایه ملی‌ است، ملک مشاع همه ملت است، ملک مشاع نسل هاست، بحث فقط آذربایجان و ایران و مردم زنده و حاضر آن نیست، بحث گستره گسترده جغرافیایی است که تحت تاثیر مستقیم آن قرار دارد، اصلا یک گام فراتر: بحث حتا فقط ایران هم نیست، این دریاچه و سرنوشت آن ذینفع‌هایی‌ فراتر از این مرز‌های جغرافیایی دارد، اصلا مگر بحث محیط زیست بحث داخلی‌ یک کشور است؟ حال در شرایطی قرار داریم که جان این دریاچه به خطر افتاده، نفس‌هایش به شماره افتاده، شرایط بحرانی است و مدیریت بحران ما تا اینجا جواب نداده، مدیریت بحران مسئولین امر و همچنین ملت مدعی جواب نداده، عذر‌ها هم پذیرفته شدنی نیست ، مدرک ناکارائی آن هم حال نزار دریاچه و بستر خشک در حال گسترش آن است. این میان دو سمت مردم و مسئولین دو نگاه متفاوت دارند که هر دو ملغمه‌ای از حقیقت و توجیه است که باید سهم هر کدام مشخص شود. از طرف خودمان بنویسم که تا الان فضای غالب بحث‌ها اینگونه بوده که مسئولیت آن را کامل بر دوش حاکمیت انداخته ایم و تقصیر‌ها را بخش نکرده گذاشته ایم در سینی حاکمیت و در جایگاه مدعی فقط طلب کرده ایم و شکایت کرده ایم و داد و هوار راه انداخته ایم و نتیجه نگرفته ایم و الحمدالله حاکمیتی که سؤ مدیریت‌اش شهره عام و خاص است و دست ما برای چنین ادعا‌هایی‌ باز: ربط‌اش داده ایم به اینکه حاکمیت میخواهد ما دریاچه نداشته باشیم، می‌خواهد ما کویر نمک داشته باشیم و ...، ولی‌ آیا این ادعا‌ها عقلانی است؟

بگذارید با این سوال آغاز کنیم: چه سودی در خشک شدن این دریاچه برای حاکمیت نهفته است؟ چرا مسئولین باید خواهان خشک شدن دریاچه شوند؟ اصلا در سطحی بالاتر: آب این دریاچه چه شده است؟ اگر دغدغه دریاچه ارومیه داریم باید به این سوال‌ها را فارغ از غرض ورزی و دلخوری‌هایی‌ که در زمینه‌های دیگر داریم جواب دهیم، وگرنه به عنوان یک فعال قومی میتوانم ربط‌اش دهم به کینه حاکمیت از قوم ترک و کرد و با خیال راحت دریاچه ارومیه رو قربانی کنم برای در بوق کردن مطالبات ام، می‌تونم به عنوان یک فعال سیاسی بحث حاکمیت مستبد و ضّد مردمی را پیش بکشم و همان کنم که دشمنان این دریاچه بر علیه آن میکنند، باید از این فضاها جدا شویم و بعد در پی‌ این جواب‌ها باشیم:

- این که قائل به این تفسیر شویم که حاکمیت عامدا در پروژه خشک کردن دریاچه ارومیه سهیم است ناشی‌ از ذهن توطئه پرداز ماست: خشک شدن و به خطر افتادن حیات این دریاچه برای حاکمیت در بحران فرو رفته یکپارچه ضرر است، حاکمیت به سبب سؤ مدیریت‌ها در عرصه‌های مختلف نمی‌تواند پذیرای سطح نارضایتی از این بالاتر باشد، یعنی‌ اصولا حاکمیت اصلا خواهان نارضایتی نیست، مشکل این است که هر جا آمده سودی برساند گندی زده، هر جا آمده ابرویی را درست کند چشمی را کور کرده. از مباحث مربوط به تقسیم قدرت و به خطر افتادن سهم‌شان در حاکمیت اگر بگذریم در باقی‌ موارد سعی‌ کرده اند که مفید باشند، ولی‌ چون غرق در سؤ مدیریت و جاهلی اند و با بسته کردن دایره مدیران و مشاوران و راندن همه خیر خواهان از بسیاری از ظرفیت‌ها محروم شده اند تنها دست آورد‌شان در نمایش آمار‌های منفی‌ خلاصه میشود. تاثیر اول این کارنامه این است که افکار عمومی‌ را به شدت مقابل اعمال و برنامه‌هایشان قرار میدهد و قاعدتا عدم همکاری عمومی جامعه امکان موفقیت آنها را کاهش میدهد (این میشود آن که شعار "انرژی هسته‌ای حق مسلم ماست" که در ظاهر و باطن‌اش هیچ مشکلی‌ ندارد میشود ابزار طنازی ما)، تاثیر دوم که متاثر از همان تاثیر اول هم هست این است که اعتماد بنفس حاکمیت برای ارائه و اجرای برنامه‌های اصلاحی و اجرائی کاهش می‌یابد. در این مورد خاص جرم حاکمیت در درجه اول بی‌ عملی‌ است، یا ارائه برنامه‌هایی‌ است که بیشتر از اینکه عقلانی باشد ناشی‌ از ترس حاکمیت از قضاوت‌های افکار عمومی‌ است که به مصادیق آن در قسمت‌های بعد خواهیم پرداخت.

- مجموعه تحلیل‌های کارشناسان امر در زمینه چرایی به خطر افتادن جان این دریاچه ما را به دوه نوع مختلف استدلال راهنمایی‌ می‌کند که شامل تغییرات جوّی و سد سازی‌ها و کاهش سهم آب ورودی دریاچه است. مورد اول که مستقیم ربطی‌ به حاکمیت ندارد، اگرچه مدیریت آن از مسئولیت‌های مستقیم حاکمیت است. ولی‌ مورد دوم حاصل فعالیت‌های عمرانی حاکمیت به قصد مدیریت منابع آب به قصد سود رسانی به اقتصاد منطقه است. قضاوت غالب کارشناسان مشکل فعلی را نتیجه ترکیب این دو عمل می‌داند: هر منطقه جغرافیایی دوره‌های خشکسالی دارد که به تناوب تکرار میشود که طبیعتاً بخشی از چرخه حیات هر اکوسیستم است و بخودی خود یک فاجعه طولانی‌ مدت عمیق ایجاد نمیکند، ولی‌ در شرایطی که بخش بزرگی‌ از منابع آبی‌ به بخش‌های دیگر از قبیل کشاورزی تخصیص داده شده میتواند به یک فاجعه منتهی‌ شود، اتفاقی‌ که اکنون در بطن حادث شدن آنیم: سهم ورودی آب دریاچه به دلیل مختلف قابل تامین نیست، تامین این سهم مستلزم باز کردن سد‌ها و کاستن یا قطع سهم آب کشاورزی منطقه است، حاکمیت تا الان نخواسته یا نتوانسته چنین مهمی‌ را انجام دهد، در مورد چرائی آن تحلیل‌های مختلفی‌ وجود دارد که ساده‌ترین و مستقیم‌ترین آن این است که حاکمیت ضعیف و بی‌ اعتماد بنفس ، شجاعت لازم برای مدیریت بحران آن را ندارد و نمی‌تواند شجاعانه به این بحث ورود کند، چون یقینا کاستن از سهم آب کشاورزی منطقه باعث ایجاد نارضایتی و کاهش رشد اقتصادی منطقه میشود،بحث اینجاست که عدم ورود به این ماجرا‌ و واگذاشتن دریاچه و اکوسیستم منطقه به خود یقینا مشکلات بعدی عظیم تر اقتصادی را برای منطقه به ارمغان خواهد آورد، ولی‌ ضرر‌های مستقیم کمتری متوجه مسئولین منطقه‌ای می‌کند.

ولی‌ سهم ما در این داستان چگونه است: اگر از نقش مستقیم خود در بروز چنین فاجعه‌ای اگر بگذریم به این نکته توجه کنیم که در حال حاضر حاکمیت احساس می‌کند که درگیر یک بازی باخت باخت شده است و در رساندن آن به این تفسیر ما نیز مقصریم: وقتی‌ چنین بجای پرداختن به دلایل اصلی‌ بی‌ پروایانه تحلیل‌هایی‌ میدهیم که حاکمیت در قامت عزرائیل کمر به کشتن منطقه و دریاچه بسته و هر کدام بنا بر خواست خود آن را محملی می‌کنیم برای فریاد مطالبات حق و ناحق خود نتیجه همین میشود که مسئولین هم ترجیح میدهند به چنین حوزه خطرناکی ورود نکنند یا اگر ورود میکنند با طرح‌هایی‌ مثل انتقال آب از ارس ورود کنند که اگرچه ظاهر قشنگی دارد، ولی‌ اجرائی نیست. سوال این است که چند نفر از ما روی دیگر سکّه را دیده ایم و در مورد کشاورزی منطقه صحبت کرده ایم تا به مسئولین جسارت عمل بدهیم؟ اصلا در سطحی بالاتر اگر مسئولین سد‌ها را باز کنند و ۱۰ هزار کشاورز با زمین‌های خشک شده دم استانداری ارومیه و تبریز تحصن کنند چند نفر ما آن را محملی نمی‌کنیم برای ثابت کردن ظالم بودن حاکمان؟ سؤ مدیریت در این داستان و هزاران قضیه  مشابه بیداد می‌کند، ولی‌ درک کنیم که مسئولین منطقه‌ای دست و پای‌شان در توجیه‌های امنیتی بسته شده است و ما در بوجود آمدن آن مسئولیم.

- عکس از وبلاگ عرصه سوم برداشته شده است