۱۳۹۰ دی ۳۰, جمعه

در حاشیه ضرب و شتم مهدی محمودیان و وضعیت مسعود باستانی؛ نامه‌ای به خدا


گاهی وقت‌ها خوشحال میشم وقتی‌ این وبلاگ رو دارم، جایی‌ که می‌تونم داد بزنم، توش فریاد بزنم و بی‌ صدا و بی‌ اشک گریه کنم، با خودم حرف بزنم و گلایه کنم، توش حتا با خدا هم می‌تونم صحبت کنم، بی‌ وضو، بی‌ تشریفات، بی‌ نیت، منتظر اذان هم نخواهم ماند. می‌تونم دو زانوم‌ام رو بذارم رو زمین، سرم و بگیرم بالا و به خدای خودم بگم که آخه بزرگوار، این رسمشه؟ بهترین‌های سرزمینم و کردند تو حصر و حبس و بی‌ گناه‌ترین‌های این مملکت رو کردند زیرِ خاک، همه‌اش هم به نام تو، همه‌اش به خرج تو، نمی‌خوای یک تکونی به خودت بدی؟ نمی‌خوای یک دادی بزنی‌ و جلوه‌ای از "جباریت" خودت رو به رخ این ظالمان بکشی؟ زیرِ حرفت نزن، خودت گفتی‌ " وَ ما تَشاؤُنَ إِلاَّ أَنْ یَشاءَ اللَّهُ رَبُّ الْعالَمین" ، خوب آخه عزیز من، خدای من، خدای مهربانِ من، منِ بنده مگر چقدر طاقت دارم؟ باور کن طاقت‌ام به اندازه قدرت‌ام نیست، میترسم قبل از اینکه قدرتم سرنوشت ساز بشه طاقت‌ام تمام بشه، میترسم نتونم که تا آخر بمونم، گناه تسلیم شدن‌ام بیفته گردنت؟

"بدون دست بند و پا بند، درمانش کنید" ، این همه درخواست پدر و مادر مسعود باستانی است، خبرنگاری که نوشته‌هایش زینت بخش روزنامه‌های "شرق" و "جمهوریت" بود، خبرنگاری که به جرم خبرنگار بودن و متعهد ماندن به الزامات آن باید ۶ سال در زندان رجائی شهر بمونه، سردرد داره، سردرد‌های شدید، بدن‌اش بی‌ حس می‌شه. چند ماه قبل هم جلوی خانواده اش، جلوی همسر و مادر نازنین‌اش زده بودنش، جلوی مهسای عزیز ...، خدا، اون موقع که میزدنش شما دردت نیومد؟ یا مهدی محمودیان، می‌شناسیش؟ خبر رسیده که به شدت زدنش، جرمش رو هم حتما بهتر از من میدونی‌: که نمیخواد ساکت بشه، که نمیخواد وقتی‌ ظلم میبینه مثل خیلی‌ از ماها زبان در کام بگیره و ساکت بشه، نمیخواد مثل من باشه، مثل خیلی‌ از ماها، اصلا یک سوال، همین الان گریه کنم راضی‌ میشی‌؟ میدونم که نمیشی‌ که اگه لنگ گریه بودی صدای گریه مادر سهراب رو میشنیدی و هزاران هزار مادر اسیر دار و شهید داده. 

این هم از کاربرد‌های وبلاگ منه، توش من خدا دارم، توش من زمینی‌ دارم که بشینم و آسمونی که بهش زل بزنم و هزاران گوش شنوا که به غرغر هام گوش بدن. 

۱۳۹۰ دی ۲۸, چهارشنبه

کاش که به یاد آوریم که ...


کاش که به یاد آوریم که چه میخواستیم و برای این خواستن چه کردیم و در مقابل این خواستن مان حاکمیت به چه ذلت‌هایی‌ دست یازید.

کاش که به یاد آوریم که من نداشتیم، ما بودیم، تنها نبودیم، که وقتی‌ موج راه میانداختیم چهار گوشه کشور را تکان میداد

کاش که به یاد آوریم که چه می‌گفتیم، چه زمزمه میکردیم و چه شعار‌هایی‌ میدادیم، که چگونه با یا حسین میرحسین‌های روزانه و الله اکبر‌های شبانه همه اقتدار یک حاکمیت را به سخره گرفته بودیم

کاش که به یاد آوریم که کسانی‌ بودند که با ما بودند و با ما ماندند، تا جایی‌ که حاکمیت پای حضور‌شان را بست، تا جایی‌ که به حصر و حبس‌شان افکند، کسانی‌ که مدعی نبودند، ولی‌ ستون بودند.

کاش که به یاد آوریم که اینک زمانه به یاد آوردن آنهاست، که اینک آن زمانی‌ است که باید از پستو‌ها به بیرون بیاوریمشان، دستمالی بدست گیریم و خاک‌شان را بتکانیم که باید بکار‌شان گیریم، آن شعار‌ها را، آن حماسه‌ها را، آن شور و شوق تغییر را.

تا ۲۵ بهمن چند روز مانده، چند گام، شروع کنیم که ما همان ملتیم.

۱۳۹۰ دی ۲۷, سه‌شنبه

مردی از تبار باران، مردی از تبار آتش

من، میرحسین موسوی آمده‌ام تا کرامت انسان‌ها را پس بدارم، آمده‌ام تا از حق ملت از اطلاع امور کشور دفاع کنم، آمده‌ام تا از آزادی اندیشه پاسداری کنم و مدافع آزادی‌های مصرح در قانون باشم، آمده‌ام تا وسیله‌ای باشم باری بازگردانیدن اقتدار، عزت و هویّت ایرانی‌، آمده‌ام تا راهی‌ و همراهی باشم برای رفتن به سو‌ی ایرانی‌ مستقل، آباد، آزاد، پیشرفته و سربلند. 

اردبیهشت ماه یکهزار سیصد و هشتاد و هشت، ‌ستاد انتخابات وزارت کشور، یک مرد و خیل خبرنگارانی که می‌خواستند مردی را ببینند که هنوز به تبار انقلابی‌اش میبالد، مردی که هنوز آرام سخن گفتن را فضیلت می‌داند و یگانه راه نیل به سعادت جامعه را احیا کرامت بر باد رفته شان، مردی که متفاوت بود، مردی که نامش میرحسین بود، مردی که مرد بود. مردی که مردانگی را دگرباره باز تعریف کرد، انقلابی بودن را همینطور، گفت می‌آیم و می‌مانم، گفتم می‌آیم تا تغییر دهم، آمد و ماند و تغییر داد، آمد و ماند و پا پس نکشید، آمد و ماند که تنها چیزی که تغییر کرد صدایش بود که لحظه به لحظه بلند تر بلند تر شد تا شاید گوش‌های کار حاکمان این شهر در باد غرور خوابیده بشنوند و بیدار شوند و ببینند که چگونه جامعه سقوط میکنند و یک به یک همه دستاورد‌های یک انقلاب ساقط میشوند، که افسوس که ندیدند و پنداشتند که باید صدای تدبیر را قطع کرد و مدبران را حصر و حبس، ندیدند و خوابیدند تا برسد روزی که موج این سیلاب تا پشت در‌های قصر‌هایشان برسد و بیدار‌شان کند و نمی‌دانند که آن روز هیچ بلندی پناه‌شان نخواهد بود. 

۱۳۹۰ دی ۲۶, دوشنبه

صدای خانواده‌های شهدای سبز مان باشیم که به حنجره‌های ما نیاز دارند




یکی‌ از کارهائی که منظم توسط میرحسین موسوی و بانوی سبز  مان، زهرا رهنورد و شیخ مهدی کروبی انجام میشد بازدید از خانواده‌های اسرای سبز مان و وابستگان شهدای عزیز مان بود، خانواده شهدایی که به قیمت فشار‌های وحشتناک حکومت و ظلم‌های معمول حاکمان ظالم، از قبول دیه و عدم پیگیری پرونده‌های عزیزان‌شان سرباز زده اند، به قیمت تحمل شرایط غیر منصفانه حاکمیت از آرمان‌های عزیزان‌شان دست نکشیده اند و این میان یگانه چیزی که آنها را در طی‌ کردن این مسیر دشوار یاری میدهد همراهی ماست، اینکه پی‌ در پی‌ یاد‌شان کنیم و وجود و حضور خودشان و آرمان‌هایشان را یادآور شویم و از این طریق جنبش مان را زنده و پویا نگاه داریم، جنبشی که رشد خود را مدیون و مرحوم فداکاری این عزیزان و خیل مردم جان در کف دست گرفته بوده و هست

۱۳۹۰ دی ۲۵, یکشنبه

برای ثبت این لحظه: جدایی نادر از سیمین بر بام فستیوال گلدن گلوب


افتخاری دیگه برای فیلم جدایی نادر از سیمین، این‌بار در گلدن گلوب. شاید که بشود که مسئولین سینمایی و فرهنگی‌ کشور چشم باز کنند و این چشمه جوشان فرهنگی‌ را بسان بسیاری از عرصهٔ‌های دیگه به گنداب تبدیل نکنند

۱۳۹۰ دی ۲۴, شنبه

به بهانه نامه سردار سرفراز جنگ، حسین علایی: رقصی چنین میانه میدانم آرزوست



عکس‌های نه چندان واضح صحنه‌های جنگ، مزار‌های منقوش به عکس‌های قدیمی‌ سیاه و سفید و کهنه سرباز‌هایی‌ که اینک صورت‌شان مزین به نشانه‌های سفیدی شده که گذر زمان بر چهره‌هایشان نشانده، این همه خاطره من از جنگ و نسلی بود که هشت سال مرزهای کشور را بسته نگاه داشتند تا کشوری بنام ایران و هویتی به عنوان ایرانی‌ برای من بماند تا فراموش نشوم و فراموش نکنم که چه هستم، نسلی که بچه‌های جنگ نامیده میشوند، از سردار تا سرباز، جماعتی که بی‌ چشم داشت و هر کدام به عشق کسی‌ و چیزی جان‌شان در کف دست‌شان و بود و چشم‌شان به دشمنی که قبل از یورش حساب همه چیز را کرده بود الا عاشقی این لشکریان عشقباز، غیر از جانبازی این جماعت جانباز که فرصت طلبان را چه به خاک جبهه‌، چه به قدم زدن در جایی‌ و تنفس در هوایی که سوغات‌اش اگر ستاندن جان نباشد زخمی است و فلزی که تا عمر عمر است همراه است است، میماند و حضور‌اش را پی‌ در پی‌ یادآور میشود، این همه آنچیزی بود که من از جنگ و جنگاوران آن خوانده بودم و شنیده بودم، تا رسیدیم به دوران فعلی و ایرانی‌ که دوباره به خطر افتاد تا محتاج بازگشت سرداران‌اش شود، تا مردان‌اش خاک از لباس‌های ساده رزم‌شان بتکانند و بجای تفنگ، زبان را اسلحه کنند و بجای گلوله، کلمات را رها کنند تا سهم خود را پاسداری از کیان کشور، انقلاب و حتا حکومت فعلی ادا کنند، سرداران و سربازانی که رسم عشق بازی و رقص در میانه میدان را بلدند. 








۱۳۹۰ دی ۱۹, دوشنبه

دکتر مهدی خزعلی ساعتی پیش بازداشت وبه مکانی نامعلوم منتقل شد

دکتر مهدی خزعلی ساعتی پیش بازداشت وبه مکانی نامعلوم منتقل شد شواهد حاکی از ضرب و شتم ایشان توسط نیروهای لباس شخصی در هنگام دستگیری میباشد.