۱۳۸۹ اردیبهشت ۲, پنجشنبه

حدیث خودکشی‌ نهنگ‌هایی‌ که باید به آب بازگردانیده شوند


دانشجویانی که دستگیر میشوند و روزنامه‌هایی‌ که به مسلخ میروند، اندیشمندانی که به کنج عزلت رانده میشوند و تحول خواهانی که در زیر خروار‌های جهالت مدفون میشوند، بند هایی‌ که هر روز بیشتر بر پای دگر اندیشان تنیده میشود و حصار هایی‌ که هر روز افزون تر از دیروز قد میکشند و خودنمائی میکنند و زمزمه‌هایی‌ که هر روز بیشتر در پس هیاهوی تمامیت خواهان میمیرند یا به قتگاه کشنده میشوند.

حدیث حاکمیت ایران امروز دیگر حدیث استبداد پیشرونده نیست که حدیث مستبدانی است که بر همه جا و همه چیز دست انداخته اند، حدیث انسان‌هایی‌ است که انسانیت را گونه‌ای دیگر تعریف میکنند، گونه‌ای که در آن حق انتخاب، حق آزادی، حق دانستن، حق شمرده شدن و حق خواستن جعلیاتی است که خدایان آنها نمیپسندند، انسان‌ها آفریده شده اند تا اطاعت کنند، نه از خدا که از نمایندگان خود خوانده خدا. حدیث امروز ایران حدیث خود استبداد است، در قامت حاکمیت، حاکمیتی نه برخاسته از مردم که اتفاقا قد کشیده در مقابل خواست مردم!

کشتار دانستن و قتل‌عام صاحبان اندیشه دقیقا آن چیزی است که این حاکمان سوار بر اسب قدرت هدف دارند، نمیخواهند که دانش انتشار یابد که آگاهند که انتشار آن یعنی‌ به خطر افتادن حریم آنها، حریمی که تنها در سایه نادانی ما تداوم دارد، میخواهند نادانی را نهادینه کنند، تاریخ جدید بنویسند و معانی جدید پایه گذاری کنند و در سایه این نادانی‌ حقی‌ جدید برای انسان تعریف کنند، حقی‌ که در حوزه آن حاکمیت بر سرنوشت مطرح نیست، که حکومت‌ها دیگر حاصل خواست مردم نیستند که اتفاقا چوپانانی هستند از برای رمه مردم، که خدا دیگر رحیم نیست که اتفاقا فقط جبار است، که رحمت تنها از آن کسانی‌ است که اتفاقا انسانیت انسان را نفی کنند، کسانی‌ که سر به پایین اندازند و هیچ نگویند و نشنوند و نخوانند غیر از آنکه این خدایان دنیای جدید می‌گویند!

میخواهند داستان را گونه‌ای دیگر پیش ببرند؛ نادانان بر تخت سوار باشند و صاحبان اندیشه فرسوده در کنجی در حال احتضار، گوشه نشینی و احتضاری که واقع نمی‌شود مگر آنکه مردم هم همپای حاکمیت کنونی در آن نقش ایفا کنند، پس ابتدا سلب اعتماد میکنند تا این دو بال پرواز را، مردم و اندیشمندان، دور از هم، منفردا، به حرکت درآیند، حرکتی که پرواز را مقصود ندارد که سقوط فرجام آن است! که چون سیاه قلبند و سیاه چهره و واقف بر آگاهی‌ مردم از این سیاهی دل و رو، پس ابا ندارند در تبلیغ همداستانی اندیشمندانی در سیاهی شان، تا آن تفرقه پا بگیرد که "اندیشمندان تنها" و "مردم جدا" رمز پیروزی آنهاست.

اندیشمندان پهنه زرین کشور ما شاید غبار‌های شبق گونه‌ای بر لباس داشته باشند ولی‌ سیاه قلب نیستند، این را چهره سرشار از عرق تلاش و چهره سرخ از سختی راه و حنجره خسته از فریاد گواهی میدهد، این را خشم بدکارانی که از ظلمات درون شان اطمینان داریم شهادت میدهد، این را لبخند‌هایی‌ گواهی میدهد که بر چهره دارند و جهل ما را نمیخواهند، زمزمه‌هایی‌ بر لبشان که دانستن را نه تنها حق ما میدانند که خود دانستنی‌ها را فریاد میزنند.

هنوز کسی‌ راز خودکشی‌ نهنگ‌ها را نمی‌داند، نمی‌داند که چرا نهنگ‌ها خود را از آبی‌ دریاها به سیاهی خاک میکشانند تا جان دهند، هیچ کس نمی‌داند که راز این خواست چیست، خواستی‌ که از ذهنی‌ مریض برمیخیزد و در نهایت فرجام خود را به فرجام نهنگ تبدیل می‌کند، ذهن مریضی که مرگ را آرزو دارد و سیاهی خاک را که روشنایی آبی‌ اقیانوس‌ها محل حیات آن نیست، و چه نا‌ عادلانه که مرگ نهنگ فقط مرگ این ذهن مریض نیست که همه چیز به فرجام تباهی دچار خواهد شد و چه رقت بار حدیث بازندگانی که از مرگ بدکاران نا‌ امیدند و چشم امید به این مرگ دارند تا دوباره در نوزاد نهنگی جدید متبلور شوند تا اندام بیفزایند به نهنگانی تنومند تبدیل شود! نهنگانی که طعمه‌ای جدید خواهند بود برای موجوداتی که هدفشان سیاهی خاک است.

جامعه امروز مان در حال غرق شدن است و گنداب جهالت حاکمان هر روز بیشتر ما را در خود فرو میبرد، از مرگ نمیهراسند چون نابودی آرمان آنهاست، آنقدر فرو میروند و فرو میبرند تا نفسی بر تن مان نماند که این کار حاصل نمی‌شود مگر در سایه قصور ما، آرام باشیم و دست و پا نزنیم تا فرو رفتن مان را تعجیل نکنیم و به ندای عقلی که سالهاست مستبدان بر انزوای آنها تلاش کرده اند گوش فرا دهیم و طنینی بیش از گذشته!

۱۳۸۹ فروردین ۲۷, جمعه

نیک‌آهنگ و نوری زاد، دو روی سکّه چرخش


نیک‌آهنگ و نوریزاد دو روی سکه تغییرند، تغییری که اگر چه با الگویی کاملا متفاوت انجام شد ولی‌ به هر حال به ترک یک نقش در یک جناح و پذیرفتن نقشی‌ جدید نه الزاماً در جناح مقابل منتهی‌ شد. انگیزه‌های منتهی‌ به این تغییر موضوع تفاسیر متفاوتی بوده که شاید هر کدام مالک بخشی از حقیقت باشند. به هر حال در نظر گرفتن مجموعه عوامل دخیل مانند خاستگاه فکری، دوری یا نزدیکی‌ به فضای سیاسی کنونی ایران بالطبع آن نزدیکی‌ به شرایطی که کنشگران اصلی‌ یک سمت سیاسی در آن دست به عمل سیاسی میزنند و در نهایت بررسی اتفاقاتی که کمتر رنگ اجتماعی و شاید بیشتر شخصی‌ دارند قضاوتی در اختیار انسان قرار میدهد که شاید بتوان با کمک آن این تغییر را ریشه یابی‌ کرد. در مورد شخص نوریزاد این قضاوت سهل تر است که ایشان نه تنها این تغییر را به رسمیت شناختند که حتا صریحأ در مورد "چرایی" این تغییر سخن رانده اند و آن را به مربوط به رفع یا نسخ دلایلی میدانند که به رفتار گذشته ایشان منجر میشد نامه اول ایشان صریحأ گویای این سوال است. در مورد نیک‌آهنگ با طیفی از دلایل روبرو هستیم که از مسائل شخصی‌ تری که منجر به دلخوری ایشان از شخص خاتمی و دولت ایشان است را شامل میشود تا مسائل بزرگتر، دلایل شخصی‌ که قطعاً قادر به پذیرفتن نقش "دلیل اصلی‌" نیستند که شاید تنها بتوان به آنها به عنوان یک نقطه آغاز نگریست. عدم حمایت گروه‌های فعال اصلاح طلب از ایشان در پی‌ گسست ایشان از این سمت سیاسی که در تشکیل ائتلافی مستقل در انتخابات شورای شهر سال ۱۳۸۱ نمود یافت و به شکست ایشان منتهی‌ شد نیز دلیلی‌ دیگری است که باز هم فاقد قوت کافی‌ برای پذیرفتن این نقش است. زیستن در خارج از کشور و دور بودن از فضای واقعی‌ حاکم بر عرصه‌های مختلف هم دلیل دیگری‌ است که در در توجیه علت این تغییر تدریجی‌ ذکر میشود، آفتی که دامنگیر بسیاری از عزیزان "بریده از تحلیل کنشگران داخلی‌" ساکن در خارج کشور میشود، عاملی که باعث میشود که فرد با مختصات فرهنگی‌ و سیاسی کشور ثانی‌ دست به قضاوت در مورد معادلات داخلی‌ ایران بزند، موردی که منجر میشود که فرد اولا هزینه‌های بودن و ماندن را لحاظ نکند و ثانیا توقعی غیر واقعی از دایره حرکت و "آنچه می‌توان گفت" و " آنچه می‌توان کرد" و کلا "آنچه که به مصلحت هدف است" در ذهن خود ایجاد کند! البته دسته بندی‌های درون گروهی بین فعالین عرصه فرهنگ هم بی‌ تاثیر در حدت و شدت جهت گیری‌های اجتماعی نیست که با توجه به جوان بودن و احساساتی‌ بودن شخصیت این هنرمند می‌توان آن را عاملی شمرد در کنار بقیه عوامل.


۱۰ ماه از انتخابات ۲۲ خرداد می‌گذرد، روزی که منجر به یک تغییر انقلاب گونه در همه ارکان جامعه سیاست زده ایران شد، گروه‌های مختلف سیاسی وارد یک جنگ تمام عیار شد و به دنبال آن کنشگران دیگر عرصه‌ها هم جنگ‌های نهانی در ظاهری ناپایدار را آشکار کردند، انتقادات رنگ حمله به خود گرفت و مرزبندی های آشکار تری نسبت به "آنچه که بود" در طرفین شکل گرفت. در عرصه فرهنگی‌ هم چنین اتفاقی‌ حادث شد، به دنبال حوادث هفته های تبلیغات و در پی‌ آن حوادث بعد از انتخابات طیف فعال در بدنه‌های مختلف فرهنگی‌ اعم سینما، مطبوعات، انجمن های مختلف فرهنگی‌ و حوزه‌های مختلف صنعت نشر موضع گیری‌های عیان تری نسبت به آنچه که به آنچه که به آن معتقد بودند اتخاذ کردند و حتا گاهاً چرخشی انقلاب گونه در افکارشان شکل دادند و بالطبع آن سنگر‌هایی‌ که خاستگاه های خود میدانستند را ترک گفتند و بر اساس آنچه درست میپندشتند نقشی‌ دیگر پذیرفتند.

محمد نوری زاد، نویسنده اصولگریی که سابقه‌ فعالیت در روزنامه کیهان را دارد و بیش از این با پسوند تندرو در مجامع ادبی‌ شناخته میشد و نیک‌آهنگ کوثر، کاریکاتوریست خوش ذوقی که نقش‌هایش زینتگر روزنامه‌هایی‌ بود که بعد از دوم خرداد مجال تنفس میفتند از مثال‌هایی‌ هستند که این چرخش ها را تجربه کردند؛ اولی‌ در یک دوره کوتاه مخرجی شد برای صریح‌ترین انتقادات به بدنه محافظه کار نظام و شخص رهبر و آن یکی‌ در یک بازه بلند تر زمانی به منتقدی تبدیل شد سرسخت بر علیه سید محمد خاتمی و میر حسین موسوی از رهبران جنبش سبز، اولی‌ چرخش خود را فریاد زد و "آنچه کرده بود" را حاصل اشتباهات درکی خود دانست و آن دیگری منکر هر چرخشی شد و قضاوت عمومی‌ معتقد به این چرخش را با توجیه "نقشی‌ که برای خود به عنوان خبرنگار و نه سیاستمدار قائل است" جواب داد، به هر حال این چرخش‌ها اتفاق افتاد و نقش‌ها تغییر کرد، ولی‌ شاید با نگاهی‌ دقیق تر بتوان خاستگاهی متفاوت برای این دو نوع تغییر متصور شد

محمد نوریزاد، هنرمندی که فعالیت هنری خود را با روایت فتح کلید زد و با ساختن فیلم‌های کوتاه و نگرش مقاله‌های فرهنگی‌ و سیاسی با موضوعیت اتفاقات جاری در روزنمه‌های کیهان و رسالت تداوم بخشید. از نظر دسته بندی‌های مرسوم ایشان نویسنده‌ای ولایت مدار بود که از اقرار به غرق شدن در "بحر ولایت" شرمندگی یا ابایی نداشت. سالها بر طبق اعتقاد به آنچه که در اولین نامه جنجالی بعد از انتخابات توضیح داد نوشت و فعالیت کرد و از هیچ تلاشی برای حمله به طیفی که اصلاح طلبان نامیده می‌شدند و دفاع از آن طیف موسوم به محافظه کاران فرو نگذاشت، تا آنکه عقربه‌های زمان چرخید و برگه‌های تاریخ ۲۹ خرداد سال ۱۳۸۸ را نشان داد، هفته بعد از انتخابات ریاست جمهوری که منجر به درگیری‌های شدیدی گشت، تا بدانجا که آقای خامنه‌ای در نطقی تاریخی‌ حجت را بر مخالفان تمام کرد و واضحاً از جایگاه رهبر به سمت یکی‌ از طرفین جانبدارانه خطبه نماز جمعه را بجا آورد و داستانی دیگر آغاز گشت. این قسمتی‌ از اولین نامه محمد نوریزاد است خطاب به آقای خامنه ای:

"......حوادث بعد از انتخابات ، همه معادلات فكري و انساني ما را بهم زد . رفتاري كه تحت امرحضرتعالي بامردم شد ، رفتار همشان و همطراز زحمت و فهم و همراهي مردم نبود . مردم اگر انتظار داشتند اين رفتار را از ماموران خود سر نظام ببينند ، درعوض ، انتظار اين راهم داشتند كه رهبرشان ، بلافاصله به رسم علي علي هاي مكررش ، همچون علي به مددشان بيايد و دادشان بستاند . نه اين كه مرتب روح و رفتار وحشيانه ماموران را تاييد كند و به مردم معترض خودش ، همسنگ اغتشاشگران و براندازان نگاه كند.....

شما درآن سالها ، مسئوليت چنداني نداشتيد اما در اين سالهاي رهبري ، كدام مسئوليت است كه بدون تاييد شما مقبوليت داشته باشد ؟ و چرا اين سخن ، به جان جامعه درنيفتاد ؟ و چرا جامعه از نورانيت آن بهره مند نشد ؟ پاسخم را خود مي دانم : درقرآن نيز سراسرنورهست اما آيا به چه ميزان در طريقت ما سهم دارد ؟ درباره همان سخنان ديرين شما ، بگويم كه ما هرگز شخص شما را به آن آفات مورد اشاره متهم نمي كنيم اما شما هم درخيرخواهي ما شك نكنيد"

نامه‌ای که با ذکر دلیل "آنچه که کرده بود" آغاز شد و به "آنچه که به آن رسیده بود" به پایان برد و در جای جای آن از طرح گلایه‌هایی‌ که مستقیماً رهبر را نشانه رفته بود ابا نکرد، عملی‌ که در قاموس فعالین مطبوعات داخل کشور هنوز عملی‌ است که تابو محسوب میشود و هزینه‌هایی‌ سنگین در پی‌ خواهد داشت. گذشت زمان ثابت کرد که نگرش این نامه حاصل یک لحظه احساسی‌ ناشی‌ از یک اتفاق نبود، نامه از پس نامه و مصاحبه از پس مصاحبه تداوم تفکر برخاسته از این تغییر را تایید کرد، محمد نوری زاد دیگر نویسنده‌ای نیست که آرمان‌های خود را در کردار آقای خامنه‌ای می‌بیند! در مورد علل این چرخش بحث زیاد رفته که تحلیل‌هایی‌ هماند تعلق قلبی ایشان به خمینی و بالطبع آن شخص میرحسین و مشاهده آنچه که نظام میتواند با چنین فردی بکند را شامل میشود تا ربط دادن آن به ظهور طیفی جدید از محافظه کاران و تعریفی‌ جدید از محافظه کاری، استدلالی که حتا به فرض صحت دلیلی‌ برای این تغییر نیست که بروز این تحول اتفاقا خوانی پر نعمت جدید برای هم قطاران قدیم ایشان گشود! پیرو این نامه مجموعه‌ای از مصاحبات و نامه‌های دوم و سوم از طرف ایشان منتشر گشت که آنها نیز حاوی تند‌ترین حمله‌ها به شخص رهبر و دیگر ارکان نظام بود تا به دستگیری ایشان در روز ۲۹ آذر منتهی‌ شد.

اما تغییر‌ها فقط به این جناح محدود نشد که ریزش‌هایی‌ هم جناح مقابل داشت، هر چند که این تغییر جبهه هیچگاه صریحأ از طرف فاعل تایید نشد। نیک‌آهنگ کوثر، کاریکاتوریستی که هرازگاهی دستی‌ درنوشتن دارد و زندگی‌ هنری خود را بر فراز درخت پر بار نشرییه آقای صابری، گل آقا، آغاز کرد، ابراهیم نبوی سالها بعد این آغاز را این گونه تصویر می‌کند "روزی جوانی بلند قد با لهجه‌ای شیرازی که سالها بعد...". به هر حال تا سالها آثار این هنرمند باهوش زینت گر روزنامه و نشریاتی همانند آفتاب امروز، بنیان، ایران امروز، مشارکت، نوروز، همبستگی‌،... بود تا سرانجام لطف آنروز‌های بدنه مستبد پیش رونده شامل حال ایشان شد و در پی‌ طرح از مصباح یزدی در قامت یک تمساح سبز شکایت و تحصن و تجمع‌هایی‌ که خواهان برخورد با ایشان بودند شکل گرفت و حکومت هم مضایقه نکرد که در نهایت به مهاجرت ایشان به خارج از کشور و راحل اقامت افکندن در جایی‌ غیر از ایران منتهی‌ شد. سرنوشتی تکراری، نویسنده‌ای که در پی‌ فضای باز ناشی‌ از سر کار آمدن دولت خاتمی صدای خود را تا دورترین درز‌های کشور می‌کشاند و حکومتی که می‌خواهد این صداهای منتقد را به چراغ جادو برگرداند. به هر حال در خارج از کشور نیک‌آهنگ داستان خود را با کار در نشریاتی مانند روز آنلاین و وبلاگ‌ها و وبسایت‌های شخصی‌ ادامه داد، ولی‌ طی‌ این مدت تغییری شگرف نسبت به "آنچه که کنشگران عرصه مطبوعات از ایشان انتظار داشتند" ایجاد کرد، جهت گیری‌های ایشان که با رنگی‌ غلیظ در نوشته‌های منثور بر علیه موسوی و خاتمی نمایان شد که البته با رنگی‌ کمتر ولی‌ پیش رونده در کاریکاتور‌های ایشان هم نمود پیدا کرد، تا جاییکه این روزها می‌توان تعلق ایشان را به یک جناح فکری و نه فقط سیاسی مورد تردیدی جدی قرار داد. چرخشی که هیچگاه صریحأ از طرف نیک‌آهنگ مورد قبول واقع نشد.


نیک‌آهنگ و نوریزاد دو روی سکه تغییرند، تغییری که اگر چه با الگویی کاملا متفاوت انجام شد ولی‌ به هر حال به ترک یک نقش در یک جناح و پذیرفتن نقشی‌ جدید نه الزاماً در جناح مقابل منتهی‌ شد. انگیزه‌های منتهی‌ به این تغییر موضوع تفاسیر متفاوتی بوده که شاید هر کدام مالک بخشی از حقیقت باشند. به هر حال در نظر گرفتن مجموعه عوامل دخیل مانند خاستگاه فکری، دوری یا نزدیکی‌ به فضای سیاسی کنونی ایران بالطبع آن نزدیکی‌ به شرایطی که کنشگران اصلی‌ یک سمت سیاسی در آن دست به عمل سیاسی میزنند و در نهایت بررسی اتفاقاتی که کمتر رنگ اجتماعی و شاید بیشتر شخصی‌ را دارند قضاوتی در اختیار انسان قرار میدهد که شاید بتوان با کمک آن این تغییر را ریشه یابی‌ کرد. در مورد شخص نوریزاد این قضاوت سهل تر است که ایشان نه تنها این تغییر را به رسمیت شناختند که حتا صریحأ در مورد "چرایی" این تغییر سخن رانده اند و آن را به مربوط به رفع یا نسخ دلایلی میدانند که به رفتار گذشته ایشان منجر میشد نامه اول ایشان صریحأ گویای این سوال است. در مورد نیک‌آهنگ با طیفی از دلایل روبرو هستیم که از مسائل شخصی‌ تری که منجر به دلخوری ایشان از شخص خاتمی و دولت ایشان است را شامل میشود تا مسائل بزرگتر، دلایل شخصی‌ که قطعاً قادر به پذیرفتن نقش "دلیل اصلی‌" نیستند که شاید تنها بتوان به آنها به عنوان یک نقطه آغاز نگریست. عدم حمایت گروه‌های فعال اصلاح طلب از ایشان در پی‌ گسست ایشان از این سمت سیاسی که در تشکیل ائتلافی مستقل در انتخابات شورای شهر سال ۱۳۸۱ نمود یافت و به شکست ایشان منتهی‌ شد نیز دلیلی‌ دیگری است که باز هم فاقد قوت کافی‌ برای پذیرفتن این نقش است. زیستن در خارج از کشور و دور بودن از فضای واقعی‌ حاکم بر عرصه‌های مختلف هم دلیلی‌ است که در مورد این تغییر تدریجی‌ ذکر میشود، آفتی که دامنگیر بسیاری از عزیزان "بریده از تحلیل داخلی‌" ساکن در خارج کشور میشود، عاملی که باعث میشود که فرد با مختصات فرهنگی‌ و سیاسی کشور ثانی‌ دست به قضاوت در مورد معادلات داخلی‌ ایران بزند، موردی که منجر میشود که فرد اولا هزینه‌های بودن و ماندن را لحاظ نکند و ثانیا توقعی غیر واقعی از دایره حرکت و "آنچه می‌توان گفت" و " آنچه می‌توان کرد" در ذهن خود ایجاد کند! البته دسته بندی‌های درون گروهی بین فعالین عرصه فرهنگ هم بی‌ تاثیر در حدت و شدت جهت گیری‌های اجتماعی نیست که با توجه به جوان بودن و احساساتی‌ بودن شخصیت این هنرمند می‌توان آن را عاملی شمرد در کنار بقیه عوامل.

راز اعتلای هنر در آزادی آن است و عدم حصر آن در چارچوب‌های مختلف، نگارنده به این امر واقف است و قصدی در مورد قضاوت این تغییر‌ها ندارد، یعنی‌ درستی‌ محتوای فکری مبدأ و مقصد این تغییر‌ها مورد قضاوت این نوشته نیست که تنها سعی‌ شد چگونگی‌ این دگردیسی ریشه یابی‌ شود! آنچه که مبرهن مینماید این مودلیل برای شخص نوریزاد بیشتر معنایی است تا نیک‌آهنگ، بیشتر بر باورها تکّیه دارد و آنچه که مجموعه اعتقادات ایشان را می‌سازد، تا جاییکه در میانه میدان فریاد می‌کشد و آگاه بر عواقب عمل می‌کند، عطای احترامی و سابقه‌ای را که در سمتی‌ دارد را به لقایش می‌بخشد و ترجیح میدهد "آنگونه که درست می‌پندارد" رفتار کند. در مورد چرخش نیک‌آهنگ هر آنچه که در مورد نوریزاد گفتیم شاید صدق کند، ولی‌ با رنگ و بوی کمتر، به عبارتی رد پای باورهای اعتقادی در آنها کمتر است، یعنی‌ مثلا در دوره‌ای که نقش پذیری فردی مثل خاتمی نسبت به بقیه کنشگران و حتا ماقبل خود ایشان کمتر است بیشتر مورد عنایت آثار ایشان قرار می‌گیرد که گویای نقشی است که حافظه شخصی‌ ایشان بازی می‌کند در قضاوت اجتماعی ایشان. قضاوت‌ها یی که روز به روز بیشتر تشدید میشود و با بازخورد‌های منفی‌ و مثبتی که در محافل مختلف با آن صورت می‌گیرد تشدید میشود و نمود‌های بیشتر می‌یابد. نقش اعتقاد و احساسات در این چرخش و سهمی که هر کدام ایفا میکنند شاید مهمترین تفاوت این دو نوع تغییر رفتار باشد.



۱۳۸۹ فروردین ۲۰, جمعه

خدایان مستبدی که حاکمان می‌‌آفرینند




"اندیشه آزادی هرگز در عمل آفریدگار وجود نداشته! از ازدحام آرا مردم چیزی جز شورش و نا‌ بسامانی عاید نمی‌شود؛ شورش و نا‌ بسامانی در جهانی‌ که برای عبودیت و ثبت آفریده شده گناه است! مشیّت الهی با فرمان بیان میشود، نه با برهان. خداوند خود مستبد عالم بود ... " از چشم غربی، جوزف کنراد، ترجمه احمد میر علایی
متن بالا قسمتی‌ از سند دولتی است که رئیس امنیت مستبد و جنایتکار حکومت جاری روسی در رمان "از چشم غربی" در توجیه اعمال خود بیان میدارد، جملاتی که از اعماق اعتقاد یک سر سپرده برمیخیزد، از عمق وجود فردی که به آزادی به چشم یک ابزار مینگرد برای نابودی سعادتی که تنها در عبودیت قابل حصول است، عبودیتی محض به خدا و در نبود آن به بندگان و حکومت‌های جایگزین صالح آن و چه بسیار زنان و مردانی که با این اعتقاد کشته شدند و به تبعید فرستاده شدند، چه بسیار قلم‌ها که شکسته شد و کتاب‌ها که به توده‌ای از خمیر مبدل گردید. خدای رئیس امنیت این رمان، خدایی است که به استبداد نه تنها معنا میدهد که خود اولین مستبد عالم است، فرمان میدهد و آتشی و پاداشی، که استدلال و برهان در ادبیات وی جایی‌ ندارد، خدایی که حکومتی با هدف نیل به آن ساخته شد و کافران معتقد به آزادی آن را برانداختند و خدایی جدید آفریدند و دوباره آزادی را به مسلخ بردند و این تسلسل تلخ را باز آفریدند، نویسنده واقف است که خدای مستبد باز آفریده میشود تا حکومت‌ها برای سلطه خود به آن دست یازند و انقلاب تنها محملی است برای دست بدست شدن این خدا: "بی‌ قانونی‌ خود کامگی و بی‌ قانونی‌ انقلاب"
خدای مستبدی که گاه بی‌ نام است و بی‌ وجود، دور از دسترس در آسمان‌ها جایگاه دارد، و گاه هم جسم دارد و هم سبیلی به فراخی استالین، که در مورد اول همیشه کارگزارانی هستند که مدعی نمایندگی‌ خدایند و به نام وی زندان‌ها را لبریز میکنند و چوبهٔ دار را پیاپی سنگین. خدایانی که آفریده میشوند و سرنگون میشوند و باز آفریده میشوند ، در هیبتی‌ جدید، مستقل از زمان، تا آنجایی‌ که حکومتها به آنها نیاز دارند.
و چه تلخ که این حکایت ظهور‌ها و سقوط‌ها در سرزمین ما هم جاری است، خدایانی که مهربان از رحم آزادیخواهان زاده میشوند و در اندک زمانی‌ به اژدها یی مبدل میگردند که نه آزادی میشناسند و نه آن را مطلوب میشمارند، به نامش اسیر میکنند و شکنجه میدهند و میکشند و کارگزارانی که منتظر جهنم وعده داده شده نمیشوند، در همین دنیا آتشی برپا میکنند سوزنده تر از آن یکی‌ و تنها افرینش بهشت را وامیگذارند به آن خدا!
در سرزمین ما، خدای ما را کشتند، خدایی که با لفظ "به نام خداوند بخشنده مهربان" ستایش آن را آغاز میکردیم و کرامت و غفوریت او را هر دم زمزمه میکردیم که عبارت "لاه اکراه فی‌ الدین" را از خود وی آموختیم. خدایی که به نامش حتا آزار به حیوان هم حرام بود، نمی‌شد سر بر بالین گذشت اگر همسایه‌ای در زجر باشد. خدای ما سیاه رنگ نبود که عاشقی و عشق و مهربانی مجسم در خدای رویایی ما کجا و آن هیبت وحشتناکی‌ که اکنون به نامش ابرو که سهل است که جان میسانند کجا! خدای ما را کشتند تا خدای خود را علم کنند، خدایی که دیگر مهربان نیست، حاکم است و چه طنزی که در این دین دیگر مسجد محل نیایش نیست، و شاید نیایش از برای این خدا همان است که اینها اکنون در مساجد میکنند!
شعر گفتم و داستان نوشتم که به آنجا برسم که بگویم که این خدایی که به نامش همه چیز را به یغما میبرند و خانمان میسوزانند چیزی نیست غیر از ابزاری که نه آفریننده است و نه خالق که تنها ابزاری است اتفاقا "آفریده شده" برای نابودی آزادیخواهی و آزادیخواهان، که با آن خدای خیل خدا پرستان تنها در نامی‌ مشترک است، نام را میگیرند و هویتی جدید میافرینند و چوب حراج میزنند بر اعتقاد! که این حدیث، حدیث امروز و دیروز نیست، تا انسان بوده و استبداد بوده همین بوده و معابد و مساجد و کاهنان و کشیشانی که به نام خدا و به کام حکومت‌ها کشتند و بردند
عکس از وبلاگ "از فرادینه تا جور" برداشته شد

۱۳۸۹ فروردین ۱۷, سه‌شنبه

حرمت دار هدف کسانی‌ باشیم که قلمشان حقارت سکوت نپذیرفت و اکنون میزبان سرمای زندانند


عدنان حسن پور، محمدصدیق کبودوند، مجتبی لطفی، حسین درخشان، نادر کریمی جونی، محمد پورعبدالله، احمد زیدآبادی، کیوان صمیمی، عیسی سحرخیز، مسعود باستانی، محمد داوری، جواد ماهزاده، و شیوا نظرآهاری, اینها تنها تعدادی از نامهای هستند که تنها جرمشان این بود که قلمشان حقارت سکوت را نپذیرفت و اکنون در جایی، در کنجی در بندند, در گوشه ای، زیر فشار کسانی‌ هستند که نه قلم برایشان حرمت دارد و نه معنای انسانیت میفهمند که در نهایت آدمیت را تنها در اطاعت از یک مستبد میفهمند.

صبح بلند میشیم، لباس به تن می‌کنیم و راهی‌ سر کار یا دانشگاه می‌شویم و تفریح دم غروبی و شام شبی و خوابی‌ و فردا روز از نو و روزی از نو و در تمام این مدت کسانی‌ هستند که چیزی غیر از این انتخاب کرده اند، دقیقا انتخاب کرده اند که آنها هم میفهمند که آسایش چیست، میدانند که خوابیدن در تخت شخصی‌ با خوابیدن در کف سرد سلول، یا در نهایت تخت خالی‌ متفاوت است، معنای آزادی را میفهمند و میدانند که نعمت انتخاب اینکه "می‌خواهم در بقیه روز چه کنم" چیست، اینها را میدانند و چیزی دیگر انتخاب کرده اند! اینها همه چیزهایی است که انتخاب میشود، ولی‌ مشکل آنجاست که معیار‌های این انتخاب با هیچ منطقی‌ نمیخواند! مگر حقوق یک خبرنگار چقدر است؟ چه مزایایی برای یک خبرنگار در یک جامعه آزاد متصور است که اینگونه باید هر سختی و هر زجری را به جان بخرند؟ نمیتونستند مثل خیلی‌ از ماها یک زندگی‌ راحت انتخاب کنند؟ در ایران یا جای دیگه؟ حقشان نبود که گوش‌هایشان به جای فریاد‌های بازجو، پذیرای صدا‌هایی‌ مهربان تر باشد؟ یا سیاهی زندان و چشم بند آنقدر جذبه داشت که اینگونه بمانند؟

ننوشتم که به کسی‌ خرده بگیرم، دارد دل آخر شبی بود که فقط بر کاغذ ثبت کردم. مقصود این بود که به خودم و کسانی‌ که احیانا میزبان این درد دلها‌ها خواهند شد یادآوری کنم که درکشان کنیم که در نهایت بدانیم که میوه زحمات آنها تنها در پناه عمل جمعی ما به بار خواهد نشست! به امید آینده‌ای که در آن کسی‌ به سبب نشر آگاهی‌ در بند نباشد.

عکس از وبسایت رادیو فردا برداشته شده است

۱۳۸۹ فروردین ۱۴, شنبه

حرمت قلم و حرمت انسان و بازار مکاره‌ای به نام خبرگزاری و خبرنگاری















امروز پس از مدتی‌ بی‌ هدف قدم زدن در اینترنت، ناخواسته، گذرم افتاد به وبسایت یک خبرگزاری که بارها اسمش رو شنیده بودم، خبرگزاری پرچم، مکانی که از آن به عنوان یکی‌ از منابع نزدیک به دولت در رسانه‌ها یاد میشود! دلم نیومد دوستان رو بی‌ نصیب بذارم. چند عکس گرفتم و تصویر ترکیبی‌ ساختم و گذشتم و شروع کردم به پیدا کردن یک مختصر توضیح و سختی کار از اینجا شروع شد.

خواستم در مورد حرمت قلم بنویسم و حرمتداری خبرنگاری، خواستم در مورد لزوم رعایت اخلاق مرسوم در این عرصه بنویسم، خواستم بنویسم که فارغ از عقیده، فارغ از اختلاف دیدگاه و تنها بر اساس اعتقاد مشترک به قبح دروغ، قبح هتک حرمت، قبح همه آن چیزهایی که انسانیت یک نفر را زایل میسازه، تنها بر اساس این اعتقادات حداقلی لازم است یک سری اصول را محترم بداریم، خواستم بنویسم ... . افسوس!!! خیلی‌ چیزها می‌‌خواستم بنویسم که ننوشتم، دیدم بی‌ فایده است، بی‌ معناست از اخلاق سخن گفتن، برای کسانی‌ که انسانیتی که هدف اخلاق است برایشان بی‌ معناست! دیدم آب در هاون کوبیدن است سخن گفتن از حرمت قلم، برای کسانی‌ که اصلا آمده اند که قلم و میوه آن، دانایی، را به تاراج ببرند! دیدم حماقت است که برایشان توضیح دهم که انسان حرمت دارد در حالیکه که اصلا انسان شکل گرفته در ذهن آنها آنها با انسان من متفاوت است که مگر انسان من میتواند اینگونه همه چیز را زیر پا بگذرد! افسوس که نشد، تصویر را پاک کردم و یک تصویر جدید ساختم از دو خبری که شاید قسمتی‌ از هویت این خبرگزاری!!! را نشان میدهد. دوستان را دعوت می‌کنم از این بازار مکاره دیدن کنند

۱۳۸۹ فروردین ۱۱, چهارشنبه

نقدی بر اعتدال و رادیکالیسم آقای دلخواسته؛ دنیایی که باید در واقعیت بشناسیم



در تاریخ ۹ فروردین، در سلسله مصاحبه‌های رادیو زمانه با اشخاص صاحب نظر در عرصه‌های مختلف، مصاحبه‌ای با محتوای نقد بر مصاحبه‌ای مشابه توسط آقای بردبار انجام شد که طی‌ آن آقای دکتر دلخواسته ، فارغ التحصیل دکترای علوم سیاسی دانشگاه لندن، نقطه نظرات و انتقادات خود بر عقاید آقای مهندس عبدی، فعال سیاسی، را در قالب این مصاحبه بیان کرد. نقد‌های که علیرغم نظرات به جا و محترم حاوی چند نکته است که سعی‌ خواهم کرد ضمن احترام به نگارنده ذکر شود.

قبل از پرداختن به محتوای انتقادات، موردی که به نظرم کمی‌ شایسته توجه بود جایگاه مصاحبه کننده محترم آقای بردبار است که نه در جایگاه یک پرسشگر، که در کنار آقای دلخواسته مقابل آقای عبدی تلاش میکرد با پرسیدن سوال‌هایی‌ کاملا جهت د‌ار مسیر مناظره را از جاده اعتدال و بی‌ طرفی‌ خارج کند و به گفتگویی دو طرفه برای به چالش کشیدن فردی سوم تبدیل کند، و حتا در لحظاتی در غالب سوال, گزاره‌هایی‌ ‌ را کنار هم گذاشته میشد و تنها در غالب تایید، نظری از جناب آقای دلخواسته پرسیده میشد، بطور مثال:

"اگر خاطرتان باشد عبدی چند سال قبل تاکتیک خروج از حاکمیت را مطرح کرد. سپس به جمع یاران کروبی پیوست تا در انتخابات شرکت کند. من موافقم که در برابر حاکمیت از تاکتیک‌های متفاوت استفاده کرد. اما خروج از حاکمیت که قرار بود به حاکمیت فشار بیاورد با معرفی دکتر معین به عنوان کاندیدای اصلی اصلاح طلبان و سپس چانه زنی برای گرفتن رأی اعتماد او تبدیل به التماس به حاکمیت شد. نظر من این است که عبدی می‌خواهد با هر قیمتی در داخل ایران کار سیاسی کند و بنویسد. البته خواست شخصی او و محترم است اما نگاه معطوف به قدرت یک آفت بزرگ است. در این مورد توضیح بفرمایید"

البته بر این تفسیر سیاسی که در غالب یک پرسش تدوین یافته چندین نقد وارد است که بطور مثل این استنتاج به التماس منتهی‌ شدن تایید صلاحیت دکتر معین خلاف واقع است، جبهه اصلاحات علیرغم آگاهی‌ بر ضدیّت رهبر با شخص دکتر معین، با شعار نخبه سالاری ایشان را کاندیدای اصلح معرفی‌ کرد و شورای نگهبان طی‌ یک فرایند غیر قانونی‌ ایشان را رد صلاحیت کرد، در ادامه مطلقاً دادخواستی مبنی بر تجدید نظر از طرف گروه‌های اصلاح طلب ارائه نشد! رهبر راسا با حکم حکومتی این رای اجرا نشدنی‌ را برگرداند و اتفاقا گروه‌های اصلاح طلب چند روز بر سر قبول این پروسه تایید صلاحیت بحث میکردند! در مورد حمایت آقای عبدی از معین هم گروه‌های اصلاح طلب به این نتیجه رسیدند که باید از مصطفی معین حمایت کنند و قاعدتاً تمامی‌ افراد مظروف علیرغم اختلاف نظر باید به این تصمیم جمعی گردن مینهادند، وگرنه آقای عبدی درگیر در پرونده نظرسنجی‌ها هیچ حمایت صریح و روشنی از جناب آقای معین ننمود که اتفاقا با اصرار بر سکوت بر مسیر همان انتقادات سابق به بدنه اصلاح طلب ماند. به هر حال شاید نتوان به یقین نام این نوشته را مصاحبه نهاد که شاید همان بهتر باشد که آن را گفتگویی دو نفره بنامیم.

در مورد اختلاف نظر‌های آقای دلخواسته و آقای عبدی هم اولین موردی که به چشم میاید اختلاف جایگاه این دو عزیز است که اولی‌ کنشگری عملگرا در عرصه عملی‌ سیاست ایران است و آن یکی‌ پژوهش گری است دانشگاهی، این یکی‌ در محیط سیاست ورزی ایران نشو و نما کرده و آن یکی‌ سیاست را از کتاب فرا گرفته، این یکی‌ در مورد واقعیت‌های شدنی سخن میراند و آن یکی‌ در مورد آرمان‌ها داد سخن میگستراند و بطور کلی‌ این یکی‌ سیاست کار است و آن یکی‌ سیاست خوانده! وجود هر دو نفر لازم است که آن یکی‌ واقعیت را یادآوری کند و آن یکی‌ آرمان را، ولی‌ در عرصه عمل تضاد این دو نوع اندیشه چیزی غریبی نیست, ولی‌ اختلاف زیستگاه فکری این دو عزیز منتهی‌ به این میشود که برداشتی کاملا متفاوت از اتفاقات و در نهایت محصولی متفاوت را طلب کنند. به هر حال قسمتی از نقد‌های ذکر رفته بر نظرات آقای آقای عبدی به نظر من وارد نیست که سعی‌ میشود در ادامه به آن‌ها پرداخته شود. در ابتدا لازم است که ذکر کنم که این نقد حدود دو ماه پس از انتشار مصاحبه آقای عبدی نگاشته و منتشر شده و مبرهن است که متن فوق نه کاملا ناظر بر صحبت‌های آقای عبدی که قسمتی ناقد بر در درجه اول شخص آقای عبدی و در درجه بعد مفاهیم ذکر رفته بر مصاحبه آقای عبدی است.

در ابتدا ایشان استدلال آورده اند که "جنبش ایران در پی‌ احقاق حقوق انسانی‌ خود است، پس چگونه میتواند رادیکال باشد؟" و در جایی‌ دیگر از جنبش دانشجویی فرانسه مثال آورده اند. به اختصار؛ هدف, رادیکال میتواند باشد یا نباشد، پروسه نیل به آن هدف, رادیکال میتواند باشد یا نباشد و در نهایت ساختار شکل گرفته در صورت موفقیت آمیز بودن پروسه هم میتواند رادیکال باشد یا نباشد، سه متغیره نسبتا مستقل! مثال زیبا اتفاقا همان اتفاقات دانشجویی فرانسه است که دانشجویان از ابزار‌های رادیکال برای نیل به یک هدف غیر رادیکال سود جستند و اتفاقا انتقادات ذکر رفته در متن مصاحبه آقای دلخواسته (ریختن به خیابان‌ها و اشغال کردن کارخانه ها) ناظر بر استراتژی بکار رفته در آن جنبش بود، نه مطالبات آن (که در متن به عنوان غیر ممکن بودن رادیکال بودن آن ذکر شد) در مورد خاص جنبش اعتراضی ایران هم نقد عبدی نه ناظر بر رادیکال شدن استراتژی‌ها که ایشان به وضوح حول محور رادیکال کردن سطح مطالبات بحث میکنند و نقد خود را بیان میکنند; ایشان معتقدند که ناکامی در دستیابی به مطالبه نباید منتهی‌ به افزایش آن شود، و یا حداقل این افزایش کمکی‌ به پیشبرد جنبش مبتنی‌ بر آن مطالبه نمیکند. در مورد رادیکال بودن مطالبه هم شاید اقای دلخواسته با بنده هم عقیده اند که باید به زیستگاهی که این مطالبه بروز پیدا می‌کند توجه کرد، باید ظرف مکان و جغرافیایی سیاسی آن را شناخت! البته ممکن است آقای دلخواسته در جواب بر جهانشمول بودن ارزش‌های انسانی‌ و حقوق مردم در حاکمیت در همه محیط‌ها تاکید کنند که به نظر من چنین جوابی‌ یک مقدار زیاد آرمانی است. در مورد آن جمله که فرض وجود حکومت رادیکال و جنبش اعتراضی رادیکال در یک زمان باطل است هم نفهمیدم که این رادیکالیسم ذکر شده مربوط به مطالبات است و یا استراتژی‌های بکار گرفته شده، که به نظر من در هر دو مورد ممکن است واقع شود که مگر انقلاب‌های خونین حادث شده در تاریخ غیر از تقابل دو نوع استراتژی رادیکال مقابل هم است؟

بحث زیاد است و مقال محدود، ولی‌ اختصارا احساس میشود که آقای دلخواسته در محیط عملی‌ سیاسی ایران زیست نکرده و مولفه‌های حاکم بر ذهن کنشگران آن را بطور کامل از نزدیک درک نکرده، مثلا این عبارت که "جنبش مردم ایران مترصد آن بود که طومار این حکومت غاصب را به یکباره در هم بپیچد" شاهد هیچ بر مستندی نیست و در خوشبینانه‌ترین حالت فقط از ذهن نگارنده در غالب یک تحلیل راه خروج یافته، وگرنه کدام فعال سیاسی را میشناسیم که در زمینه سیاست ایران فعال بوده باشد و برآیند بخشی از جمعیت فکری سیاسی در ایران باشد و قبل از مثلا سال ۸۴ خواهان سرنگونی نظام باشد؟ و یا کدام گروه‌های سیاسی را میشناسیم که بخشی از مردم را نمایندگی‌ کنند و چنین خواسته باشند؟ یا اینکه "خاتمی چون میدانست که خواندن مردم به خیابان‌ها باعث سوق دادن مردم به سمت خواهش اصلی‌ که همان سرنگونی نظام است..." هم شاهد بر هیچ مستندی نیست، چگونه است که خاتمی چنین است و چنان کرد و موسوی که هنوز خمینی را قبله آمال خود میداند مردم را به خیابان‌ها می‌خواند؟ به نظر نگارنده حقیر آقای دلخواسته اندکی‌ از فضای فکری ایران بدور است، وگرنه تقریبا قریب به اتفاق فعالین داخل کشور، حداقل قبل از این کودتا، معتقد به پیگیری مطالبات در همین چارچوب بودند.

در پایان، پس از ذکر دغدغه، شایسته است که ذکر شود که مصاحبه حاوی نکات برجسته‌ای بود که در این برهه حساس معمولا نادیده گرفته میشود، آقای دلخواسته تیزبینی گرانقدری در مورد کارامدی ابزار‌ها و واقع بینی‌ ارزشمندی در مورد روند جنبش داشتند، دید تحلیلی ایشان بر "آنچه تا الان کردیم" مبتنی‌ بر آرامشی است که اتفاقا مقابل بلند پروازی‌های بسیاری دیگر از دوستان، در کنار امثال آقای عبدی است که تنها تفاوت، ادبیات صریح و گاه گزنده آقای عبدی است

۱۳۸۸ اسفند ۲۸, جمعه

بهاران می‌رسد و معجزه سبزی که سیاهی از رخ این سرزمین خواهد کشید



فصل سبز بهار میرسد و معجزه آن تکرار میشود، زمین سرد و سخت میشکافد و جای به جای ساقه های لطیف سبز سر بر میکشند و به سوی آفتاب ره میگشایند! ساقه هایی که هیچ عقل جزم اندیشی آن را هماورد زمین سخت سیاه نمیداند؛ آنقدر لطیفند و ظریف که باد طمع شکستنشان را دارد و آفتاب خیال سوزانیدنشان، ولی در نهایت قد میکشند و شاخه به شاخه و رنگ به رنگ از دل این سرزمین سیاه و سرد سر بر میاورند و معجزه بهار را میافرینند.

در سرزمین سرد و سیاه و دلمرده در سایه حاکمان سخت ما هم چند صباحی است نسیمی وزیدن گرفته، نسیمی که نه سختی سنگ را دارد و نه صلابت طوفان را، نه دلسنگی سیل را دارد که بشورد و ببرد و نه هیبت زلزله را که در لحظهای همه چیز را بتاراند و بند از بند هر سازه ای جدا کند، نسیمی که آرام میوزد و همه جا آواز تغییر را زمزمه میکند، در گوش سنگ، صخره و حتا یخ هایی که سرما را به این دشت هدیه داده اند، در گوش خاک که باروری را مدت هاست فراموش کرده و درختانی که سبزی را مدت هاست بر شاخسار ندارند و حتا شاید به یاد ندارند و چه عجیب که همین زمزمه هاست که ولوله به این حاکمان انداخته و لرزه بر تن و پایه های نه چندان استوار آنها؛ راه میروند و نعره میزنند و سختی و دلسنگی خود را فریاد میزنند و به رخ میکشند، که نمیفهمند که اینها نیست که نسیم را قدرتمند میسازد! میپندارند که باید همان کنند که قبلا کرده اند که مگر برخورد طوفانهای سهمگین با صخره از آنها چه باقی گذشت و یا آتش سوزنده چه گزندی به تن سرد صخره میتوانست برساند، میخواهند همان کنند که کرده اند، سرد چشم بر بندند و سخت برخورد کنند که نمیدانند که نسیم چرخیدن را زیبا میداند و سحری که در مهربان گذشتن است، آنقدر آرام است که مهلت هر چرخشی را دارد و آنقدر استمرار دارد که هر سختی را بخراشد و شکل دهد و این است رمز هراسی که بر تن این حاکمان گستاخ و گردنکش افتاده و کابوس سبزی و سرزندگی این دشت خاموش را همراه هر شبه آنها کرده!

بهار میرسد، فصلی که سبزی را در آستین دارد و چنان پیراهنی بر تن این دشت خواهد کرد که تنها میتوان نام معجزه را بر آن نهاد، به امید آن روز دل به نسیم تغییر و گوش به نجوای آن دهیم

طرحی زیبا از نوید فهیمی