۱۳۹۰ اسفند ۲۴, چهارشنبه

همان که احمدی‌نژاد گفت: "آخر سال است و باید کمی‌ با هم صفا کنیم"


بعد از کش و قوس فراوان و داستان نطق و تهدید و استعفا و پا درمیانی، بالاخره رئیس دولت کشور پایش را در مجلس گذشت تا مدلی‌ باشد برای پاسخگوی در حاکمیتی که سوال شهروندان کشورش در مورد انتخابات را با گلوله جواب داد، تا نمونه‌ای باشد در حاکمیتی که شکایت وزیر کشور موقت‌اش (مصطفی تاج زاده) از عضو شورای نگهبان‌اش هشت سال بدون رسیدگی خاک می‌خورد، پاسخگوی در این حاکمیت اینگونه است. 

رئیس دولت آمد و مجلس را به استهزا گرفت و حرمت سوال و پاسخ را زیر پاهایش له‌ کرد و با گردنی افراشته رفت و مجلسی را پشت خود باقی‌ گذشت لگد خورده و توهین شده، مجلسی که دیگر میتواند بی‌ هراس خود فروشی کند، به بیت ، سپاه یا هر جای دیگه که اگر تا الان کوچکترین حفظ حرمت نام و عنوانی بود، دیگر از الان نیست، مبارک‌شان باشد که این حق مجلسی است که خودخواسته و آگاهانه مشروعیت‌اش را نه از جانب ملت که از طرف مراکزی دریافت کرد که اینک به کار نمی‌آیند. 

شاید بهترین و درست‌ترین قسمت پاسخ‌های احمدی‌نژاد به مجلس همان بود که گفت: "آخر سال است و باید کمی‌ با هم صفا کنیم"، بلی، آخر سال است و کمی‌ با هم صفا کنید، مجلس انتصابی، رئیس دولت انتصابی، شریک در ویرانی ایران و همکار در نابودی نظام. ملت شب عید گرسنه و خسته زیر بار نداشتن‌ها و با کمری خام زیر بر "صفای" شما مینگرند. 

۱۳۹۰ اسفند ۱۸, پنجشنبه

سیمین بانوی مان شاید آنجا راضی‌ تر است

پریروز هشتاد و پنجمین سالگرد تولد مارکز بود، بزرگمرد ادبیات آمریکای جنوبی. از جادوگران گفتم، ساحرانی که شاید دستی‌ زرین در آستین و عصای اژدها نهان بر کف نداشته باشند، ولی‌ قلمی در مشت دارند که قادر است که محتوای ذهن‌شان را خط به خط بر روی سفیدی کاغذ به جادویی تبدیل کند، که ابدی است، که نابود نشدنی است. نوشتم: همیشه واسم خواندن یک رمان خوب از دست گرفتن یک کتاب شیمی‌ یا یک مقاله سیاسی جذاب تر بوده، جوری که قادر بودم که بوسیله آن ناپدید شوم؛ در عین حال که رو تختم دراز کشیدم سوار یک ‌اسب باشم و همراه با ژاگونسو‌ها راه بیفتم تا "بلومونته"‌ای برای خودم بسازم، یا اینکه در "ماکوندو" بمانم و همراه با دیوار‌هایش کپک بزنم تا رویم رو خزه بپوشونه، یا تبدیل بشم به گوژپشتی کوتوله و طبلی‌ به دست بگیرم و مردم رو تبدیل به چیزی کنم که هستند. چنین جادوئی ممکن نیست مگر با کتاب، آنهم نه هر کتابی‌ که لازم است که قبلش جادوگری طلسمی را با مهارت در برگ برگ‌اش پنهان کرده باشد، ساحرانی از جنس گونترگراس، هینریش بول، ساراماگو، یوسا، ...(۱)
سیمین بانوی مان - منبع عکس: وبسایت بیلی بوم

امروز اما روزی دیگر بود، روزی که یکی‌ از آن جادوگران سرزمینم سوار عصایش شد و پرواز کرد و دور شد،دورِ دور،  آنقدر دور که تنها نقطه‌ای از آن ماند در دوردست آسمان، در جایی‌ که هوایش آلوده به دود اگزوز نیست و زمین‌اش آغشته به کثافت و فضایش گرفته از خودخواهی خود کامگان، جایی‌ که جایی‌ دیگر است؛ آسمان‌اش همیشه آفتاب دارد و زمین‌اش به نرمی یک تکه ابر سفید. نمیدانم، ولی‌ شاید حاکم‌اش شاعری باشد نرم خو و عاشق پیشه که محل انتخاب‌اش نه رای که نامه عاشقانه باشد که مردم برایش میفرستند، صبح به صبح با گلی‌ سرخ حکومت‌اش را آغاز کند و شب به شب دست در دست معشوق‌اش به دنبال  جایی‌ میگردد دنج تا در پناه امنیت شرابی قرمز بوسه‌‌ای عاشقانه بستاند. سیمین بانوی کشور مان شاید آنجا راضی‌ تر باشد، خوشحال تر، دست در دست جلال‌اش بدود و قهقهه‌اش همه فضا را پر کند، شاید ... . 

سیمین مان رفت، ولی‌ جادویش هست، کافی‌ است بازش کنیم و بی‌ ورد و وضو رهایش کنیم تا فضا را معطر کند: " ... در این دنیا همه چیز دست خود آدم است، حتی عشق، حتی جنون، حتی ترس. آدمیزاد می تواند اگر بخواهد کوه‌ها را جا به جا کند. می تواند آب‌ها را بخشکاند. می تواند چرخ و فلک را به هم بریزد. آدمیزاد حکایتی است. می تواند همه جور حکایتی باشد. حکایت شیرین، حکایت تلخ، حکایت زشت ... و حکایت پهلوانی ... بدن آدمیزاد شکننده است اما هیچ نیرویی در این دنیا به قدرت نیروی روحی او نمی رسد، به شرطی که اراده و وقوف داشته باشد...(۲)"




۱- ژاگونسو: گروهی که در رمان "جنگ آخر الزمان" وارگاس یوسا قصد کردند تا مدینه فاضله‌ای به نام "بلومونته" برای خود بسازند، گروهی مسیحی‌ ...
ماکونتو: همه فکر کنم میدونیم، دهکدهای که خانواده بوئندرا ساختند و در آن زندگی‌ کردند و همراه‌اش مردند (صد سال تنهایی‌ - مارکز).
و در آخر هم "طبل حلبی"، شاهکار گنتر گراس

۲- قسمت‌هایی‌ از اثر جاویدان سووشون 


۱۳۹۰ اسفند ۱۰, چهارشنبه

شعارنویسی در هفته منتهی‌ به انتخابات - گرگان - اسفند ۱۳۹۰

رسانه‌‌های ما مجوز نمی‌خواهند، اسپانسر نمی‌خواهند، رپورتاژ آگاهی‌‌شان را فلان سازمان نمیدهد تا منت‌اش سر سردبیر بماند، کاغذ سوبسیدی از وزارت ارشاد هم ندارند، آزاد از هر قید و بندی. مدیر مسول‌اش هم ملت است و هیات تحریریه‌اش هر کسی‌ که دل‌ در گرو آزادی دارد؛ تک تک جوانان این کشور.

رسانه‌‌های ما شب به شب نوشته میشوند و صبح به صبح خوانده، مفتی هم هستند، تمام آداب مختصر نویسی رو هم رعایت کرده اند، یک جمله، به اندازه ۲۰ ثانیه نوشته میشوند و به اندازه ۵ ثانیه خوانده میشود و به اندازه یک عمر میتواند تاثیر بگذرد. 

۱۳۹۰ اسفند ۴, پنجشنبه

برگی از تاریخ - سخنان عبدالله رمضان زاده، ساعتی‌ قبل از ربوده شدن بعد از انتخابات: ما از این مملکت بیرون نمی‌ریم ، اگه لازم باشه هممون می‌ریم زندان.


سخنرانی‌ رمضان زاده یک روز قبل از دستگیری (عبدالله رمضان زاده روز ۲۳ خرداد، در مسیر بازگشت از جلسه حزب مشارکت توسط چند بسیجی‌ موتور سوار مسلح مورد ضرب و شتم قرار گرفت و دستگیر شد، صورت پسر بزرگ ایشان که همراه ایشان بود بدلیل برخورد مستقیم گاز اشک آور دچار سوختگی شد، خود ایشان هم به شدت مضروب شدند)

بسم الله الرحمن الرحیم

دوستان ما رو گرفتند که ما بترسیم، هیچ دلیل دیگه‌ای واسه دستگیری این دوستان وجود نداره. تصمیم گرفتند یک کارهایی بکنند، به تعبیر آقا سعید تصمیم گرفتند کشور رو بفروشند. داد زدند، فریاد زدند که امتیاز نمی‌دیم، امتیاز نمی‌دیم رسیدند به یک جایی‌ که امتیاز بدن به خارجی‌. وجه المصالحه امتیاز دادن به خارجی‌ گرفتن ماهاست. شروع کردند اول سال اول خانم‌ها رو بترسونند، دیدند نمیشه. بعد گستند اراذل و اوباش رو میترسونند، اونهم دیدند فایده نداره، نوبت ماه رسیده، پشت قضیه چیزی نیست غیر از ترسوندن. تجربه تاریخی‌ هم داریم، دقیقا سال ۵۴ شاه همینجوری عمل میکرد: پول نفت زیاد شده بود، فکر میکرد با پول نفت هر کار بخواد میتونه بیکنه، همه مخالفان و انداخته بود زندان، علم کرده بود هر کس با من نیست پاسپورت بگیره بره بیرون.

(در حالیکه که رو تریبون می‌زنه) ما از این مملکت بیرون نمیریم، این مملکت مال ماست، هر کس بخواد بفروشتش جلوش وایمیستیم، دوستانمون رو هم تنها نمیذاریم، لازم باشه همه با هم میریم زندان.

 تو همه این آدم‌های قدر قدرتی‌ که دارند دستگیر میکنند و تیراندازی میکنند یک نفر پیدا نمی‌شه که بگی به کدوم دلیل این بچه‌ها رو گرفتند ، فقط میخوان بترسونند، ارتباط‌ها رو دارند قطع میکنند، یک خبرگزاری کوچک که آقای حیدری اداره میکرد رو نمیتونند تحمل کنند، میدونند که ناکارآمد  اند و مدیر نیستند، دارند گاز و میفروشند به هندی‌ها با قیمت ده برابر بدتر از ترکمنچای، دارند همه جا رو به باد میدان، خوب باید یک عده‌ای رو هم بگیرند، خوب اگه این حکومت همه چی‌ رو داره به خارجی‌ واگذار میکنه، نتونه چهار تا دانشجو رو بگیره، چهار تا فعال رو بگیره چجوری اسم خودش و میزاره حکومت؟

ما وجه المصالحه شدیم، دوستان ما رو هم اگر ما بترسیم آزاد نمیکنند. بایستیم، اختلافات رو کنار بزاریم، مثل برشت و یادتون باشه که میگه اول کمونیست‌ها رو میگیرند، بعد یهودی‌ها رو میگیرند، بعد لیبرال‌ها رو میگیرند، بعد میان ما رو میگیرند. ما باید روی یک نقطه تکیه بکنیم: هر کس تو این کشور فعالیت قانونی‌ مسالمت آمیز میکنه حق آزادی فعالیت آزاد سیاسی داره، و هر کس مخالف این رفتار عمل میکنه مستبده، به هر نامی‌ که میخواد باشه (صدای تشویق حضار).

ممکنه نتونیم دوستانمون رو آزاد کنیم، ما رفتار غیر مدنی نشون نمی‌دیم، ما رو به خارجی‌‌ها نمیاریم مثل اینها، ما امتیازی به خارجی‌ نمی‌دیم، اگه مقاومت کنیم این فنری که دارند بهش فشار  میارند که بشکنه میجهه، وقتی‌ جهید مملکت رو آزاد می‌کنه، مقاومت کنیم، این وسط پیروز مائیم. 



۱۳۹۰ اسفند ۲, سه‌شنبه

روز جهانی‌ زبان مادری مبارک همه ایرانیان باد

امروز روز جهانی‌ "زبان مادری" است، روز زبان فارسی، زبان ترکی‌، کردی، ترکمنی، بلوچی و عربی، ... . زبان‌هایی‌ هم عرض، جا گرفته در گستره مقدسی بنام "ایران"، شکل دهنده فرهنگی‌ بنام ایرانی‌، پاره‌هایی‌ که با هم چنین لباس زیبائی رو بر تن این پهنه کرده اند که اگر هر کدام به علتی نباشند، به علتی نفی شوند و نادیده گرفته شوند دیگر این لباس برازنده این تن نیست. "زبان فارسی" زنجیر پیوند دهنده این مردمانی است که "زبان مادری"‌شان یکی‌ از مهمترین مولفه‌های هویت ساز‌شان است؛ باید دیده شوند، به رسمیت شناخته شوند و آموزش داده شوند تا در پناه تقویت فردی و قومی تک تک اعضای جامعه، هویّت جمعی ایرانی‌ قدرتمند تر شوند 

۱۳۹۰ بهمن ۲۸, جمعه

بهاره هدایت از ناکجا آباد اوین نوشت تا ما بخوانیم و بدانیم: چرا نمی فهمن که من چی گذاشتم اون بیرون و اومدم اینجا؟



از ناکجا آباد اوین نوشت، در حالیکه که میگوید "راضی‌ ام، خوشبختم و امیدوار"، در حالیکه که خط به خط و کلمه به کلمه روایت هجران است و یاد روزهای خوشی‌ که داشت و اگر هر زمان اراده کند میتواند داشته باشد، روایت عاشقی است که دارد و آغوشی که برای گریه ...، این نامه روایت یک نسل است که در میانه میدان ایستاده است، نسلی زمینی‌، موجوداتی عاشق، انسان‌هایی‌ که از عشق به اوین رسیدند و ماندند تا از آن چشمه  مواظبت کنند، روایتی نسلی که ایستاد و ماند و مایی که تنها نظاره گریم، نظاره گرانی مدعی، تحلیل گرانی بی‌ خطر. 


نامه را بخوانیم، شاید اندکی‌ تکان مان بدهد: 



قصّه این دستمال کاغذی مالِ ملاقات آخریمون هست، یه چیزهایی به گوشش رسیده بود از بعضی حرف های بیرون زندان..ازم پرسید، من هم یه مختصری گفتم براش..از معدود دفعاتی بود که اشکش رو دیدم..حالا این دستمال کاغذی رو برام نوشته..خصوصی بود ولی نمی دونم چرا دوست داشتم به اشتراک بذارم..
————————–————————–—–
امین جانم،عزیزترینم
امروز خیلی غصه خوردم،تو هم پریشون بودی،به خدا تقصیراز من نیست،من اصلا فکر و ذکرم جای دیگه است،بعد یکهو می بینم یه چیزی آوار میشه رو سرم..
فریبا می گه از حسادته،اینها به ]—-[ حسادت می کنن،و به ]—[.
فریبا رو خیلی دوست دارم، و مهمتر از اون شخصیتش رو می پسندم،الگوی خیلی خوبیه،یه آدم شریف،”منطقی”،با محبت،پرجذبه، زیرک،واقع بین،مقاوم،به شدت صبور،مومن به انسانیت…کاش ببینیش…کاری ندارم،این حرفی که زد برام دلگرم گننده بود،شاید به نوعی خودخواهیم رو ارضاء کرد نمی دونم..
اما تو می دونی من از اینجور نامردی دیدنها چقدر آسیب می بینم،غر نزن سرم اگه که می گم امروز چقدر حرص خوردم و گریه کردم،به تو اگه نگم برای کی بگم؟ اینقدر ازم دوری که حسرت درددل کردن برام می مونه،حسرت اینکه تو بغلت گریه کنم و آروم بگیرم،می دونم گریه کردن دردی رو دوا نمی کنه.شایدم دلتنگی برای تو تحملم رو کم کرده-یا کمتر کرده- اون هفته وقتی داشتی از کابین ملاقات دور می شدی و می رفتی،داشتم نگات می کردم..یه لحظه وایستادی و با یکی حرف زدی،دلم گرفت گرفت گرفت…فکر کردم من چقدر این صحنه رو دیده ام، چقدر روزها و روزها و روزهای بی شمار دیدم که داری می ری،دیگه تمومه،دیگه آخر خطه،حسرت خوردم که داری دور می شی..تمام جزئیات سر و صورت و شکل و شمایل قد و قواره ات توی ذهنم حک میشه: “شاید آخرین بار باشه،خوب نگاش کن”
“نرو نرو امین،هزار بار می گفتم،دلم فریاد می زد،هر غروبی که از هم جدا می شدیم،هر روزی که قرار بود تا فرداش نبینمت،هروقت،هرجا…حسرت می خوردم،…حالام حسرت می خورم. اون هفته یهو اون تصاویر اومد جلوی چشمم با خودم گفتم تا کی؟ چند سال شد…
یادته تو مرخصی که بودم یه شب بهم گفتی تو چرا اینقدر عشقت به من غمگینه؟چون هر بار که می بینمت به خودم می گم بوش کن لمسش کن، تا مدتها باید با همین خاطره زندگی کنی،حالا فکر کن ملاقات کابینی برام چه معنی می ده،گو اینکه تلالو چشمهات رو دیگه نتونستن ازم بگیرن، ولی اونم ۲۰ دقیقه برای ۷ شبانه روز نشخوار عشقی که نمی دانم این آخرین بزنگاه فرساینده رو چطور از سر رد می کنه..
گاهی به بچه هایی فکر می کنم که اون طرفن،به سعید فکر می کنم به عباس،مهدی و نسیم…اونها هم حتما گاهی به ما فکر می کنن.. چقدر دوریم از هم،فکر می کنم چرخ زمان هر کدوممون رو به یه گوشه ای پرت کرد،انگار دیروز بود که پشت میزهای پارک لاله جلسه می ذاشتیم،…بهمن ۸۷ تو پارک،ظهر یه روز جمعه جمع شدیم تا در مورد بیانیه تحلیلی انتخابات حرف بزنیم،عباس پیش نویسش رو آورده بود،به بند نقد تحریم که رسیدیم،من گفتم من حرف دارم راجع به این،خندید و گفت می دونستم!….میلاد و نسیم هم بودن، بعدش رفتیم ناهار رو سر جمالزاده خوردیم…چقدر خوش بودیم،چقدر وقت می ذاشتیم…یک ماه نشد که عباس رو گرفتن- از کجا رسیدیم به اینجا؟
آره داشتم ازدلتنگی هام می گفتم برای تو، تو که چشم و چراغ زندگیمی، تو که به خاطرت زنده ام، نفس می کشم ، به عشق تو می خوابم،راه می رم، ورزش می کنم ، کتاب می خونم…حتی حبس می کشم. به خدا به عشق تو تاب می آرم.
چرا این آدما نمی فهمن؟!چرا این صبوری رو به گند می کشن؟چرا نمی فهمن که من چی گذاشتم اون بیرون و اومدم اینجا؟! تحسین نمی خوام- لازم هم نیست واقعاً- ولی تخریب آخه واسه چی؟!
بهشون بگو نامردا، من- والبته خیلی های دیگه – قیمت اینجا موندنمون خیلی گزافه،یه جو شرف داشته باشین لطفا!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــ
فردا ولنتــــاینه. اینجا بچه ها با کاموا یا نخ ابریشم عروسک درست می کنن که خیلی با مزه اس، می خواستم یکی برات درست کنم با چشم های آبی و پوست گندم گون برزیلی D:
ولی بلد نیستم درست کردنش رو، و لباس دوختنش رو،و مو کاشتنش رو و…باید می دادم هر تیکه رو یه نفر انجام می داد و اونوقت کادوی من نبود- اینکه اونا خودشون تصمیم بگیرن بهت کادو بدن یا نه رو من نمی دونم بخیل هم نیستم D: – به هرحال فرصت هم نیست حالا یاد بگیرمش،این روزا خیلی سرم شلوغه،هفته پیش کنفرانس جنگ جهانی اول رو داشتم،این جمعه و جمعه ی بعد هم کنفرانس دارم در مورد جنگ جهانی دوم و دارم اون کتاب ظهور و سقوط رو می جَوَم طبق اوامر حضرتعالیp:
خلاصه اینکه خیلی دوستت دارم ماه و روزشم مهم نیست..
همونی بودی که می خواستم، آرزوش رو داشتم، بزرگترین معجزه ی زندگیم دیدن تو،عشق تو و ازدواجمون بود.
۱۴ فوریه مبارک
راضی ام،خوشبختم و امیدوار
بهارِ تو
۲۴/بهمن/۹۰
ناکجاآباد -اوین
رهسا نیوز 

درس‌هایی‌ از ۲۵ بهمن: انتخابات و محدودیت برخورد حاکمیت


نیروهای امنیتی مسئول اراده برخورد آشکار با جمعیت را نداشتند، به نظر می‌رسید که دستور داشتند تا در حد امکان وارد درگیری مستقیم و برخورد آشکار نشوند:

چرا؟

می‌توان اینگونه تحلیل کرد که نزدیک بودن انتخابات و لزوم بازسازی مشروعیت از بین رفته حاکمیت مسئولین را وادار کرده که حداقل موقتاً از یک سری رفتار‌ها دست بکشند. شرایط فعلی ظرفیت چنین برخورد آشکاری را به شدت کاهش داده که اصلا و ابداً به این معنا نیست که در صورت بالا رفتن ریسک به آن پایبند باشند. فضای امنیتی مشارکت را به شدت کاهش میدهد، مشارکتی که حاکمیت بیش از هر زمان دیگر محتاج آن است، پس اگر فضای امنیتی نیز باشد نباید آشکار باشد، نباید به چشم بیاید، نباید مردم احساس ناامنی کنند. رفتار‌ها در عین اینکه متضمن کنترل فضا باید باشند، ولی‌ باید کنترو شده و سازمان یافته تر و کمتر رعب آور باشند. 


شواهد:
- حجم نیروهای موجود در خیابان‌ها به اندازه سال قبل که حتا بیشتر بود، ولی‌ بسیاری از آنها حتا وسایل سرکوب معمول را آشکارا حمل نمی‌کردند. حاکمیت آماده یک برخورد بود، ولی‌ ترجیح میداد با حداقل تنش نیروها تنها به حالت آماده باش قرار گیرند.

- مغازه‌ها در ساعت پیشیبینی حادث شدن تجمع بسته شد که با حادث نشدن آن دوباره باز شد. 

- دستگیری‌ها به نحوی اتفاق افتاد تا حداقل تنش را ایجاد کند: به خیابان‌های فرعی هدایت میکردند و با برخورد نه چندان تند سوار ماشین‌های از پیش پیشبینی‌ شده میکردند، در حالیکه در نمونه‌های قبلی‌ از دستگیری کردن به عنوان ابزاری برا رعب استفاده میکردند و سعی‌ میکردند به نحوی انجام آاش دهند که خود یک مانور وحشت باشد. (۲۵ بهمن سال قبل در یک برخورد رهگذران ساکت را آشکار با دستبدن به نرده‌های کنار خیابان برای ساعت‌ها متصل میکردند)

- مسئولین از هفته‌های قبل از به زبان آوردن اظهارات تحریک کننده خودداری کردند، در صورتی‌ که در چنین مواردی بازار جنگ‌های زبانی به اندازه باقی‌ عرصه‌ها داغ بود. 

روزهای پیش رو:

 برای در نظر گرفتن برنامه‌های پیش رو باید دو مطلب را در نظر داشت: ۱- ما زیاد بودیم، جمعیت در خیابان‌ها بیش از آن بود که انتظار داشتیم، این را هم ما دیدیم و هم حاکمیت شاهد بود و یقینا دو طرف در روزهای آینده در ذهن خواهند داشت. ۲- دو دلیل فضای انتخاباتی و لزوم بازسازی مشروعیت حکومت تا روز انتخابات پابرجا خواهد بود و اتفاقا تاثیر آنها در تصمیم‌گیری حاکمیت افزایش خواهد یافت، یعنی‌ تا آن‌روز روز به روز ظرفیت "برخورد آشکار" حاکمیت کاهش خواهد یافت و در روز انتخابات به اوج خود خواهد رسید. توجه شود که در تمام این متن از "برخورد آشکار" سخن میرود، وگرنه کیست که نداند که شرایط امنیتی روز انتخابات نیروها را در آمده باش کامل قرار میدهد. 

در روز انتخابات یکی‌ از این دو دلیل منقضی میگردد، ولی‌ کماکان بحث بازسازی مشروعیت حکومت هست و پربرجاست. با این شرایط و این تحلیل تا روز انتخابات حضور خیابانی هزینه آشکار کمتری خواهد داشت و حکومت سعی‌ خواهد کرد با سعه صدر بیشتری با آن برخورد کند. حاکمیت می‌داند که بسیاری در روز انتخابات تصمیم میگیرند که در انتخابات مشارکت کنند یا نه، پس ترجیح میدهد که حس ناامنی را به کسی‌ القا نکند، نتیجتا تلاش در جهت امنیتی کردن فضا در آن‌روز، فارغ از حادث شدن یا نشدن یک تجمع یک بازی برد‌برد است. هر یک ماشین سرکوب و هر یک دسته موتور سوار "حیدر گوی" در خیابان‌ها یعنی‌ کاهش مشارکت.