۱۳۹۱ آبان ۲۷, شنبه

در حاشیه قتل "ستار بهشتی": به ریشه‌ها بپردازید


نظام آن نیست که حاکمان ادعا میکنند و در تریبون‌ها می‌گویند، ماهیت حاکمیت را باید اتفاقا در رفتارهای عاملینی از نهاد دولت جستجو کرد که با مردم در ارتباط مستقیم اند: اگر رفتاری سازمانمند و مداوم در ارتباط با مردم  حادث شود، حتا اگر در سطوح عالیرتبه با آن مخالفت کلامی‌ شود، حتا اگر برخورد‌های مقطعی نیز صورت بگیرد، بطوریکه در نتیجه آن رفتار منقطع نشود، آن رفتار‌ها تعیین کننده مختصات هویتی نظام و حاکمیت است. تنها زمانی‌ رفتار‌های خارج از عرف و قانون در نهادی همه گیر میشود که به نوعی برای آن توجیهی باشد، مشروعیتی برای آن تعریف شود، در چنین حالتی اگر نهاد‌های بالادستی بخواهند تغییری مداوم در شرایط ایجاد کنند، باید به سراغ ریشه‌ها و عوامل مشروعیت زا بروند و اصلاح و برخورد را از آنها شروع کنند


رطب خورده منع رطب چون کند؟

کاری که مامورین نیروی انتظامی یک نهاد با "ستار" کردند، محل مشروعیت‌اش خود نظام است. آنچه که بر سر ستار آمد قبلا مجموعه حاکمیت با بخش بزرگی‌ از ملت انجام داد و از این طریق، به واضح‌ترین شکل ممکن، پیش نهاد‌های پایین دستی‌ آن را مجاز شمرد، به آنها مشروعیت بخشید. اگر نظام بخواهد رفتاری متفاوت از بخش‌های پایین دستی‌ مشاهده کند، ابتدا به امر باید رفتاری متفاوت از خود به آنها نشان دهد. پرونده شکنجه‌ها هنوز باز است و هنوز تعداد زیادی از عزیزان، روزانه درگیر انواع آن اند. "کهریزک" هنوز نامی‌ آشنا است و عاملین اصلی‌ آن هنوز در عالیرتبه‌ترین بخش‌های حاکمیت مشغول خدمت! اند. منتقدین هنوز در حصر و حبس اند و هنوز هیچ اراده‌ای از طرف نظام برای روشن شدن زوایای تلخ جنایات اخیر مشاهده نمی‌شود. برای اصلاح امور هنوز راهی‌ دراز باقی‌ مانده، مسیری که متاسفانه، مجموعه نظام هیچ اراده‌ای برای پیمودن آن ندارد

برخورد‌های مقطعی و چکشی تنها زدودن سرشاخه‌های بیمار از درختی است که میزبان یک بیماری گسترده است، زدودن موقتی آثار بیماری است که روزبروز گسترده تر میشود، بیماری که در پناه چنین عملی‌ پنهان به رشد خود ادامه خواهد داد و روزی، قوی و لاعلاج باز ظهور خواهد کرد. "هرس کردن" مفید است، اما چاره نیست، باید به ریشه‌ها پرداخت





۱۳۹۱ آبان ۱۸, پنجشنبه

حکومت مسئول قتل ستار بهشتی است



دو تجربه آکادمیک: "تجربه زندان استنفوردنام پژوهشی روانشناسی‌ است که در سال ۱۹۷۱، در زیرزمین دانشکده روانشناسی‌ دانشگاه استنفورد انجام شد که طی‌ آن سعی‌ شد رفتار‌های متقابل زندانیان و زندانبانان مورد تحقق و بررسی قرار گیرد. به اختصار در این آزمایش، داوطلبانی که همه دانشجویانی سفید پوست و فاقد سابقه کیفری، متعادل و بدون هیچ سابقه روانی‌ بودند به دو دسته زندانی و زندانبان تقسیم شدند. به زندان‌بانان این امکان داده شده بود تا برای برقراری نظم و انضباط و جلب احترام زندانیان، دست به تدوین و اجرای قوانین خودشان بزنند، آزادی عملی‌ که نامتناهی نبود، ولی‌ آنقدر بود که از روز دوم تقابل‌های ایجاد شده، زندانبانان را به تحدید و نقض حقوق زندانیان و از روز چهارم به شکنجه‌های بدنی سوق دهد، تا آنجا که به سبب اقدامات سادیسمی زندانبانان، آزمایشی‌ که قرار بود ۲ هفته بطول بیانجامد، در روز ششم متوقف شد. (مشابه این پژوهش، آزمایش میلگرم بود که در ژوئیه ۱۹۶۱، در دانشگاه ییل انجام شد که هدفش بررسی میزان اطاعت افراد برای انجام اعمال خلاف اخلاق و وجدان عمومی‌ بود که آنجا هم داوطلبان (که مثل آزمایش قبل سعی‌ شد متعادل و فاقد سابقه روانی‌ و کیفری باشند) همگی‌ تحت شرایطی نشان دادند که قادرند با اجازه سیستم طراحی‌ شده، تا کشتن آدم‌ها نیز پیش بروند). در هر دوی این آزمایش ها، شهروندان یک جامعه مدرن و محصور و مطیع قانون، در شرایط داشتن قدرت، بدون در نظر گرفتن هنجار‌های اخلاقی‌ جامعه و وجدان عمومی جامعه تبدیل به افرادی شدند که قادر بودند که "ظلم کنند" و آنقدر در استفاده از قدرت خود افراط کنند که مستقل از شرایط متغیر تحت آزمایش، به مطلوب خود دست یابند. (آزمایش استنفورد نشان داد که حتا از این حد هم فراتر رفتند: یکی‌ از علل توقف آزمایش استنفورد این مطلب بود که میزان آزار و اذیت در نیمه شب‌ها افزایش میافت، چون زندانبان‌ها فکر میکردند که ناظرین آزمایش حضور ندارند و متونند با استفاده از غفلت آنها، اعمالی فراتر از اختیارات داده شده انجام دهند). 

دو تجربه واقعی‌ در ایران: یکی‌ از غم‌انگیز‌ترین اتفاقات سال ۱۳۸۶، ماجرای فوت مشکوک زهرا بنی یعقوب بود؛ دختری ۲۷ ساله، نفر بیست و دوم کنکور سراسری که از قضا پدرش شاغل در سپاه بود و زندانی زمان شاه. پزشکی‌‌اش را تازه تمام کرده بود و برای انجام طرح به یکی‌ از مناطق محروم همدان فرستاده شده بود. غروب روزی در پارکی، به همراه نامزدش دستگیر میشود. با خانواده‌اش در تهران تماس می‌گیرد تا اقدامات لازم برای آزادی‌اش انجام دهند، و فردای آن‌روز جسد بی‌ جانش را تحویل پدر و برادرش داده میشود، به همراه توضیحی مبهم و مضحک که خودکشی‌ کرده است. پدرش زار میزد که چرا خودکشی‌؟ مگر خلاف کرده بود تا شرمنده چیزی باشد؟ برادرش گریه میکرد که چگونه؟ مگر از چهارچوب در که مجموع ارتفاع‌اش ۱ متر و هشتاد سانت است می‌توان کسی‌ خودش را آویزان کند و بدون آنکه خودش را به اطراف و چهارچوب در آویزان کند و خودکشی‌ کند؟ طناب از کجا آمده؟ پدرش دوره افتاد و دردِ دلش را پیش هر کسی‌ که میشناخت برد، یکی‌اش سید حسن خمینی بود. بحث این بود که "چرا نظام پشت جنایت ایستاده است؟ چرا کارگزاران نظام بگونه‌ای رفتار میکنند که نتیجه آن شود که هزینه این عمل به پای مجموعه نظام نوشته شود؟ خلاصه اینکه پرونده مختومه شد و به ارباب جراید دستور داده شد که پیگیری نشود. زهرا بنی یعقوب اولین قربان رفتار غیر مسئولانه و نقض غرض دستگاه انتظامی کشور نیست که هنوز منافع ملی‌ کشور متضرر قتل زهرا کاظمی است. "ستار بهشتی"، آخرین قربانی رفتار‌های منجر به جنایت دستگاه امنیتی انتظامی کشور است:  جوان اهل رباط کریم که به سبب نوشته‌های وبلاگی خود دستگیر میشود و بعد از چند روز، جسدش تحویل بستگان‌اش میشود. جنایتی که هیچ چیز غیر از هزینه نصیب حکومت نمیکند

چرا نظام مسول مستقیم حدوث و استمرار این جنایات است: از آن پژوهش روانشناسی‌ شروع کردیم و داستان غم‌انگیز زهرا بنی یعقوب و ستار بهشتی را به عنوان مشت نمونه خروار ذکر کردیم تا به حدیث غم‌انگیز بی‌ قانونی‌‌های خطرناکی برسیم که در سطوح پایین دستگاه انتظامی و قضایی کشور، در موارد غیر ضروری در جریان است و از رهگذر وقوع و آشکار شدن آنها، صدمات جبران ناپذیری متوجه کشور و نظام شده است: "قدرت" ابزار حکومت و دولت برای اداره جامعه است، قدرتی‌ که در حکومت‌های مدرن، بوسیلهٔ قانون در بخش‌های مختلف حکومت توزیع میشود و حدود و مرز‌های آن تعیین و تعریف میشود. این قدرت ابزار آرامش جامعه و متضمن آسایش ارکان مختلف اجتماع است اگر مهار شده بماند. قدرت تمایل به تکثیر دارد، به فتح حوزه‌های جدید، تمایل به رشد و کمال، تا جایی‌ که مرزی برای اشتهای آن نمی‌توان متصور شد. به همین سبب که قبل از تعریف و توزیع قدرت در سیستم، باید اهرم‌های نظارتی آن ایجاد شوند و کلید‌های مهار کننده آن تعریف شوند. اینکه یک مامور نیروی انتظامی، یا رئیس یک پاسگاه دورافتاده، خود حوزه اختیارات خود را تفسیر کند و نحوهٔ استفاده از ابزارهای قدرت را تعریف کند و دست به رفتار‌های خطرناک بزند طبیعی است، چیزی نیست که قابل پیشبینی‌ نباشد، در مقابل این چنین آنارشی هایی‌، "باید" نهاد‌های بالادستی باشند که به نحوی از وقوع چنین سؤ رفتار‌هایی‌ جلوگیری کنند، گوشزد کنند و در شرایط حدوث، بر اساس قانون سؤ رفتار‌ها را جزا دهند، علنا، تا پیام دوگانه‌ای به نهاد‌های مشابه و جامعه بدهند که اولی‌ بداند که چنین اعمالی تحمل نخواهد شد و دومی‌ بتواند اطمینان کند. عملی‌ که تا الان نه تنها انجام نشده که با بی‌ تدبیری مطلق، این ذهنیت در دستگاه‌های نظامی و انتظامی کشور و همچنین ذهنیت عمومی‌ جامعه ایجاد شده که کلیت حکومت همراه و پشتیبان چنین اعمالی است، که فاعل "جنایت" اگر لباس دولت بر تن داشته باشد روئین تن است، پاسخگو نیست، اینها یعنی‌ اینکه "حکومت را می‌توان در وقوع آن جنایت در مقام فاعل قرار داد". 

چرا نظام مسول مستقیم حدوث و استمرار این جنایات است: در کنار دسته بندی‌های مختلف، سه تلقی‌ عمده در مورد نحوهٔ تعامل و جایگاه قانون و حاکم در تاریخ وجود داشته: اولین تلقی‌ این است که حاکم فرای قانون است. تلقی‌ دوم حکومت و قانون یکسان تلقی‌ میشود و قانون آن تعریف میشود که حاکم می‌گوید (به عنوان نهاد حائز قدرت)، طرفداران این نگاه (اثباتیون) استدلال میکنند که محل مشروعیت قانون اراده حاکم است و در فقدان آن، قانون نه مشروعیت دارد و نه اصولا وجود. تلقی‌ سوم که همگام با پیدایش نظریه‌های حکومت‌های قانون سالار رشد کرد، حاکم را در جایگاه فرودست قانون مینشاند و اعمال آن مشروط به اجئزه قانون می‌کند. تلقی‌ آخر، حداقل بر زبان به عنوان تلقی‌ قانونی کشور عنوان میشود. چیزی که با رفتار‌های افراد و نهاد‌های ارشد حکومت همخوانی ندارد. نهاد دولت، یک سیستم سیال است که رفتار‌های بخش‌های مختلف آن متاثر از هم است، عموما از بالا به پایین. رفتار‌ها از بالا به پایین تکثیر میشود و مشروعیت می‌یابد. اینکه وقتی‌ فرضا رئیس دستگاه مجریه، آشکارا بی‌ قانونی می‌کند و مجلس کشور آنها را بی‌ پاسخ می‌گذرد. اینکه شبهه نهاد‌های نظامی، با دستور یا بی‌ دستور، مصلحت بینی‌ خود را دلیل جنایت و برخورد‌های فراقانونی می‌دانند و بالاترین مسول کشور آنها را حمایت و تقویت می‌کند، اینها دیده میشود و الگو قرار می‌گیرد و مرتبه به مرتبه، توسط ارکان مختلف اجرا میشود و تا بدان جا می‌رسد که "رئیس فلان پاسگاه دورافتاده" میشود یک رهبر معظم برای آن حوزه: قدرتی‌ مطلق و غیر پاسخگو

ستار بهشتی نمونه جوان غیر سیاسی، اما حساس و معترض به وقایع اخیر سیاسی کشور است. احتمالا ناخواسته کشته شده است که باز هم چیزی از قبح جنایت و مسئولیت حکومت در قبل آن نمیکاهد. فارغ از تعلق فکری ستار، قانون این حق را به ایشان داده بود که از یک دادرسی شفاف و عادلانه برخوردار شود و این تضمین را به خانواده ایشان داده بود تا در برابر دولت، از ایشان دفاع شود. حق و تضمینی که با خبر قتل و تحویل جسد به خانواده ایشان، به مبتذلانه‌ترین شکل ممکن زیر پا گذشته شد. مسئولیت حاکمیت در قبل این قبیل قتل‌ها فراتر از پیگیری و احتمالا مجازات عاملان آن است که چیزی که این میان، بر اثر چنین اعمالی خدشه دار شده، در درجه اول حق خصوصی یک فرد و در جایگاهی‌ بالاتر اعتماد میان حکومت و ملت و همچنین صلاحیت نهاد دولت در استفاده از قدرت است



در حاشیهنمونه‌های زیادی از این قبیل رفتارها روزانه در کشور روی میدهد و دستگاه‌های مسئول نظارت و کنترل، معمولا بی‌ توجه از کنار آنها رد میشوند (استثنا‌هایی‌ مشاهده شده که یکی‌ از آنها پرونده رسیدگی به قتل محسن روح الامینی، محمد کامرانی و امیر جوادی فر است. پرونده‌ای که علیرغم حرف‌ها و ادعا ها، بدون پرداختن به عوامل اصلی‌ و آمران، و با آزاد شدن بسیاری از عوامل میانه ادامه یافت). در پایان به بخشی از یک گزارش قابل تمایل که نشریه راه، در شماره اولخود منتشر شد بپردازیم، گزارشی که توسط وبلاگ وزین "آهستان" همخوان شد«من هر روز نزدیک به ۱۵ قرص مختلف مصرف می‌کنم و حداقل چند ساعت باید زیر اکسیژن باشم، در آنجا با اینکه می‌دانستند من تنگی نفس دارم با اسپری بیهوشم کردند. در حالی که دستهایم با دستبند بسته بود، گفتند پابند هم بزنید. به محض اینکه سرهنگ الف آمد، به من حمله کرد و با لگد زد توی سینه‌ام. خوردم زمین و او خیلی لگد زد، آنقدر که گونه‌ام شکست. تمام بدنم کبود شد و پروتز چشم مصنوعی‌ام شکست… سرهنگ الف می‌دانست که پای راست من ۶ بار عمل شده و ترکش داخلش است و ۹۰ بخیه دارد با این که به او می گفتم کار شما غیر قانونی است، بر کف پاهایم می‌زد… شب با همان دستبند و پابند مرا گذاشتند صندوق عقب یک ماشین، و بردند زیر پل آب بستند، دکتر گفته بود نباید یک نسیم سرد به من بخورد، اما من را داخل آب انداخته بودند. گرگ و میش صبح چند نفر آمدند و من را دوباره داخل صندوق عقب انداختند و بردند داخل یک سلول در همان نهاد امنیتی… بعدا که قرار شد برای مسائل پزشکی ما را ببرند درمانگاه، رییس دادگستری گفته بود قرار بازداشت موقت صادر کنند و بفرستند بندرعباس. در بندر عباس، قاضی پرونده بعد از اینکه کلی به ماموران همراه من بد و بیراه گفت، دستور داد سریعا در بیمارستان بستری بشوم…» 

این بخشی از خاطرات حاجی مظفری، جانباز ۶۸ درصد و شیمیایی اهل سیرجان است که بخاطر اعتراض به زمین‌خواری در شهرستان سیرجان این بلا سرش آمده بود!




















۱۳۹۱ آبان ۱۶, سه‌شنبه

نقد، نقاد، تخریب، مشاوره


"نقد" فرآیندی است که بخشی از تاریخ اندیشه به بررسی آن و تقسیم بندی و تعیین ویژگی‌‌های آن اختصاص یافته و به مانند بسیاری از موضوعات دیگر، محل چالش است. از دکارت و هگل، تا مارکس و توکویل. قطعاً منِ نویسنده این نوشته کوتاه نه بضاعت آن را دارد و نه در این فضای کوچک میتواند به این موضوع و تفاوت‌ها ورود کند: صرفا در این فضای کوچک سعی‌ شده تا تعاریف و پیش فرض‌های ذهنی‌ بیان شود تا از رهگذر نوشتن (برای من نموشتن فرآیندی است که به یادگیری منتهی‌ میشود) و احتمالا نظر‌های دوستان، ارتقا‌ٔ یابند
(سعی‌ شد تا حد امکان از لفاظی‌های معمول پرهیز شود و متن کوتاه و معجز شود تا شفاف باشد و احیانا خوانده شود)


نقد: اختصارا نقد عبارت است از قضاوتی منفی‌، با دیدی عیب جویانه، اما با رویکردی مثبت و با هدف تعالی موضوعِ موردِ نقد.

نقد و مشاوره: فصل مشترک هر دوی اینها نگاه‌شان به آینده و انگیزه‌شان در عمل است. تفاوت‌شان علاوه بر نحوهٔ ورود، نقطه ورود است: نقد از گذشته شروع می‌کند تا آینده را بسازد (که میتواند مستقیما به آینده نپردازد)، مشاوره حول محور آینده شکل می‌گیرد (که میتواند از گذشته شروع کند که آنهم میتواند منفی‌ یا مثبت باشد). فصل مشترک دیگر‌شان نحوهٔ بیان است که در ادامه خواهد آمد.   

نقد و تخریب: فصل مشترک هر دوی اینها عیب جویی است و قضاوت منفی‌، اما خط ممیزه آن رویکرد و انگیزه است. نقاد مصلحت اندیشی‌ می‌کند و از طریق جدا کردن سره از ناسره، مورد نقد را به سمت تعالی پیش میبرد. هدف نقاد نابودی مورد نقد نیست، در موضع دشمنی قرار ندارد

نقد سازنده و نقد مخرب: نقد در هر شکل‌اش مفید است و سازنده، به شرطی که در دایره نقد جای بگیرد. هر فرایند عیب جویی نقد نیست.

مشخصه‌های نقاد: نقاد باهوش، نکته بین و سریع الانتقال است و به موضوع مورد نقد مسلط است

روش نقد: از دو دریچه متفاوت می‌توان فرایند تولید و تولد نقد را در نظر گرفت: نقد میتواند صرفا تجلی‌ نظر و تبلور قضاوت مخاطب باشد، فارغ از اینکه قضاوت‌اش تخریب باشد یا سازندگی. نتیجه عمل در چنین حالتی چندان مّد نظر نقاد نیست، عملی‌ که صورت گرفته صرفا بیان نظر است. در چنین حالتی، فضای فکری فاعل، مستقل از نتیجه، تعیین کننده روش و جنس نقد است
دریچه دوم جایی‌ است که نقاد می‌خواهد، عامدانه و هدفمند موضوع مورد نقد را اصلاح کند و پیرایه‌هایش را بزداید. با این فرض، هم روش نقد و هم اصول آن، به اندازه خود نقد اهمیت می‌یابد. در چنین فضایی و شرایطی، نقد انتقال "قضاوت" از ناقد است به فاعل موضوع مورد نقد و زمانی‌ مفید و موثر است، زمانی‌ به نتیجه منتهی‌ میگردد که شنیده شود، دلسوزانه قضاوت شود، یا حداقل خصمانه ارزیابی نگردد. فصل مشترک دیگر "نقد" و "مشاوره" در این قمست است که در مشاوره نیز باید این فرایند انتقال صورت گیرد، وگرنه مشاوره (یا این نوع نقد) عملی‌ است که فاقد نتیجه مورد نظر نقاد خواهد بود




۱۳۹۱ آبان ۱۰, چهارشنبه

در حاشیه اعتراضات امروز بند زنان اوین: و زنان سرزمین من ...


 مبارزه مبارزه است و مبارز، مبارز. هر چه محدودت کنند و هر قدر که تهدید، باز هم اگر جوهر ایستادن داشته باشی‌ و اراده ماندن و شرف سر خم نکردن، خواهی‌ ایستاد، اعتراضت را نمیتوانند خفه کنند



۱۳۹۱ آبان ۴, پنجشنبه

نامه‌ای از زندان، برسد به دست ملت


یک چیزهایی هست که بیشتر از یک درد است، بیشتر از یک سوزش، بیشتر از یک آزار: مثل لرزش شروع میشه و کم‌کم همه جونت و مثل خوره میگیره و آخر سر، تصرف شده و غارت شده رهایت میکنه. همیشگی‌ نیستند، ولی‌ از روزی که تصرف شدی، حتا اگر ترکت کنند هم همیشه سایه‌شان سنگین و موثر، بر زندگی‌ ات خواهد ماند، اگر دچار‌شان شدی همیشه همراهت میمانند، تلخ و دردناک


امروز نامه‌ای ازمسعود باستانی خواندم، به رسم این سه سال از زندان، از اسارت. نشد مثل هر بار دوبار بخونم که همون بار اول نصفه کاره رهایش کردم، به این امید که بعد از نوشتن درد دل‌هایم بتوانم دوباره تلاش کنم: از کلمه اول دلم لرزید، از اولین جمله بغض کردم و آخر پاراگراف اول فقط سکوت بود و سکوت، پس تنها کار بلند شدن قدم زدن دور اتاق، به اندازه یک دور، تا بشه که این بغض و قورت داد، تا بالا نیاد و غم درونی‌، صورتی‌ بیرونی پیدا نکنه. نه اینکه فکر کنم گریه بد باشه، نه، فقط نمی‌خواستم آدرس و اشتباه برم، میدونستم که هدف این نامه گریه نیست که "فکر" است. که ببینیم که چه خواسته ایم و برای آن "خواسته" چه کرده ایم و برای آن "کرده" چه پرداخته ایم، آن هم در ولایتی که هیچ چیز ارزان نیست، در سرزمینی که به لطف حاکمان اش، عزت گران است و عزتمندی جرمی‌ که تاوان‌اش زندان است و شکنجه. به قول مسعود باستانیزندان خیلی وقت‌ها بغض من را در آورده است. توی زندان خیلی وقت‌ها دنبال رنگ سبز گشتم. توی زندان خیلی وقت‌ها دلم گرفت، آنقدر زیاد که مدام از خودم می پرسیدم که ما برای چی باید توی زندان باشیم. ولی یک درس بزرگی که برای من داشت، این بود که یک مسیر بزرگ را به من نشان داد، اینکه یاد گرفتم همه ما اگر می خواهیم چیزهای بزرگی به دست بیاوریم باید هزینه‌های بزرگی نیز بدهیم و این تاریخ ماست. حداقل ما روزنامه نگاران برای به دست آوردن چیزهای بزرگ باید هزینه‌های بزرگ را از جیب خودمان بپردازیم چون جامعه و مردم دیگر توانایی پرداخت هزینه‌های سنگین تر را ندارند و ما روزنامه نگارها هم مسولیت داریم. به این معنا که حداقل من واقعا دیگر نمی توانم بپذیرم که یک سهراب اعرابی دیگر توی این مملکت کشته شود.... 

این نامه را با هم بخوانیم، اینها کسانی‌ اند که حقارت سکوت را نپذیرفتند تا چیزی را در این سرزمین عوض کنند، چیزی قدیمی‌ به قدمت همه تاریخ ما، بنام استبداد






۱۳۹۱ آبان ۱, دوشنبه

و اینبار احمد قابل ...


 انا للّه وانا علیه راجعون

 و بار دیگر روزی دیگر، تصویری متفاوت از یک اسطوره، استوار مثل همیشه، اما این‌بار بدون قل و زنجیر، بدون پابند، آزادِ آزاد، بی‌ خستگی. تصویرش هنوز در جای جای ذهنم زنده است: در مسیر زندان به بیمارستان، لحظاتی قبل از عمل جراحی، خسته، اما امیدوار و سربلند و لبخندی که همه اقتدار متبلور در لباس زندان و قل و زنجیر و دستبند حاکمیت را به سخره گرفته. سخن میگفت، آرام و مطمئن، متین و شمرده ، مطمئن از آینده.

 خبر کوتاه بود: احمد قابل هم کوله بارش را بست و رفت، روشنفکری دینی که لباس روحانیت را به رزق دنیا نیالود و به شهوت قدرت و مکنت بی‌ اعتبار نکرد، عزیزی که ترجیح داد دست و پایش زخمِ بند‌های حاکمیت باشد، اما روحش پاک از زنگار هر تسلیم و ‌کرنشی. بزرگمردی که تبلور استقامت بر اصول و ماندگاری بر اعتقاد بود، از نسل آیت الله منتظری‌ها و از ثلاثه آخوند خراسانی و آیت الله طباطبایی ها. لباسی که بر تنش برازنده بود را به درآورد و به کناری نهاد تا فریادش را بلند تر و آوایش را پر انعکاس تر کند، تا شاید گوش این خفتگان در وهم قدرت را لرزشی دهد، و افسوس که نشنیدند.

روحش شاد و یاد و راه‌اش ماندگار


۱۳۹۱ مهر ۲۹, شنبه

گزیده‌هایی‌ از مصاحبه علی‌ شکوری راد: آنقدر فشار می‌آوریم تا حاکمیت روش و رفتار خود را اصلاح کند


روزهای سرنوشت سازی است، اتفاقات به سرعت حادث میشوند  و واکنش‌ها به یک روز قدیمی‌ میشوند و این مابین حجم بسیار زیادی از اطلاعات و اخبار تولید و به سرعت ناپدید میشوند، بدون آنکه به اندازه اهمیت آنها، خوانده شود. یک قسمت این اطلاعات مصاحبه‌ها هستند، مصاحبه‌هایی‌ که معمولا حجیم اند و مستعد صرف نظر کردن، ولی‌ وقتی‌ فرد مصاحبه شونده و موضوع مورد مصاحبه اهمیت دارد باید به طریقی و به اندازه‌ای شود که حتا گذاری خوانده شود، بدون آنکه به محتوای آن آسیبی وارد آید

متن زیر، خلاصه‌ای از مصاحبه علی‌ شکوری راد، عضو شورای مرکزی جبهه‌ مشارکت است، حزبی که به تعبیری ستون فقرات جنبش اصلاح طلبی ایران است. سعی‌ شده نکات برجسته مصاحبه جدا شود تا خواندن‌شان راحت تر شود. لازم به ذکر نیست که برای درک بهتر و جامعه تر مصاحبه، بهتر است کلّ متن خوانده شود که در این آدرس، قابل مشاهده است



اصلاح طلبی به معنای مصطلح رایج زمانی در ایران شکل گرفت که در آستانۀ انتخابات سال ۷۶ آقای خاتمی دو خواست و شعار اساسی را مطرح کرد. اولین مطالبه این بود که قانون باید ملاک و معیار رفتار همه و بخصوص حاکمان باشد و این همان موضوعی بود که امام هم در اواخر عمرشان به آن اشاره کردند.


قرائت ما از انقلاب و جمهوری اسلامی چیزی جز حاکمیت رأی مردم نیست. ما چیزی فراتر از آنچه مردم برای خود بپسندند را در تعریف خود از جمهوری اسلامی نمی آوریم. به همین دلیل انقلاب اسلامی را رفرنس می دانیم. چون اتفاقی است که در آن یک اجماع بزرگ ملی وجود داشت. ما اگر خودمان را دموکرات بدانیم و نظر و رای مردم را مهم بدانیم، رفرنس‌های ما باید جاهایی باشد که اجماع عمومی در آن ثابت شده باشد. انقلاب اسلامی و رفراندوم تعیین نظام یکی از آن رفرنس هاست. چون حول آن یک اجماع عمومی صورت گرفته و ما با تکیه بر آن می توانیم راهمان را ادامه دهیم. بقیۀ حرف هایی که گفته می شود، ادعاهای بخش هایی از جامعه است که در عین داشتن ارزش اجتماعی فاقد رفرنس معتبر است.


اصلاح طلبی در انحصار هیچ کس نیست و شیوۀ آن هم به رفتار عدۀ بخصوصی محدود نمی شود. اما “اصلاح طلب ها” به معنای همراهان آقای خاتمی در دولت اصلاحات و مجلس ششم رفرنس دارند و چیزی که آن‌ها را از سایر منتقدان یا معارضانی که خود را اصلاح طلب می نامند یا نمی نامند، جدا می کند همین رفرنس‌ها است. ما معتقدیم اگر این رفرنس‌ها را از دست بدهیم ، به سطح سایر گروه‌ها تنزل می کنیم. بنابراین ما حاضر نیستیم رفرنس‌ها و ارجاعات مردمی خود را از دست بدهیم و به همین دلیل از انقلاب اسلامی، نظام، امام و رای مردم در دوم خرداد ۷۶ و سال ۸۰ دفاع می کنیم و خود را ملتزم به قانون اساسی می دانیم. بر اساس این ارجاعات یا رفرنس‌ها ادعا می کنیم در این مقاطع مردم همان حرفی هایی را تایید کردند که ما می گفتیم یا اکنون می گوئیم. این وجه تمایز ما اصلاح طلبان با سایر کسانی است که خواستار تغییر و تحول هستند اما خود را مقید به انقلاب، نظام، امام و دوم خرداد و انتخابات سال هشتاد و مجلس ششم نمی دانند و شاید برخی مدعی باشند که حرفشان، همان حرف مردم است. ما لزوماً حرف و ادعای آنها را رد نمی کنیم. آنها محترم و نظراتشان ارزشمند است ولی ما اصرار داریم ادعای خود را به رای مردم ارجاع بدهیم.



وقتی آقای خاتمی به عنوان رئیس جمهور درسال ۷۶ انتخاب شد، به ایشان گفته می شد که شما رهبر اصلاحات هستید. اما آقا ی خاتمی می گفت من رئیس جمهور هستم و خارج از چارچوب کار دولت نمی توانم رهبر اصلاحات باشم. ایشان نپذیرفت و به دلیل همین فقدان رهبری در اصلاحات، اختلافات بعدی به وجود آمد. آقای خاتمی می گفت من به عنوان رئیس جمهور نمی توانم نقش اپوزیسیون را هم ایفاء بکنم. اما شما و سایرین می توانید حزب تشکیل بدهید. ما حزب مشارکت را تاسیس کردیم و دیگران هم احزاب دیگری تشکیل دادند که البته زیاد پا نگرفتند.


روزنامه نگاران که پر تعدا شده بودند در عین حال که به سطح آگاهی‌ها می افزودند سطح مطالبات را نیز بالا می بردند. دانشجویان هم همینطور. آنها نقش زیادی در پیشبرد اصلاحات داشتند ولی با اولین ناکامی‌ها سرخورده شده و خود زنی را شروع کردند. امروز که نتیجه عملکرد دولت احمدی نژاد مشخص شده راحت تر می توان کامیابی‌ها و ناکامی‌های دولت اصلاحات را با آن مقایسه کرد. اگر در زمان اصلاحات هشتاد درصد مطالبات مردم حاصل شده بود، همه آن بیست درصدی را که به دست نیامده بود می دیدند و آن را ناکامی می نامیدند. اما امروز همه قدر آن هشتاد درصدی را که به دست آورده بودیم بهترمی فهمند. علت اینکه در اواخر دولت اصلاحات خیلی‌ها از آقای خاتمی روی گردان شدند، اما حالا همه آن‌ها دوباره نسبت به ایشان اقبال نشان می دهند هم همین است. الان در نظر سنجی هایی که خود حاکمیت انجام داده، آقای خاتمی با فاصله بسیار زیاد نسبت به نفرات بعد قرار دارد. البته مهندس موسوی و آقای کروبی در آن نظر سنجی نبوده اند.


متاسفانه ما در دوران اصلاحات شاهد غلبه سیاست ورزی ژورناتیستی بر سیاست ورزی حرفه‌ای بودیم. این یکی از اشتباهات بزرگ زمان اصلاحات بود. چون خاصیت ژورنالیسم نقد صرف و تاکید بر مطالبات است که در عالم ژورنالیسم امری پذیرفته می تواند باشد. طبیعت کار آن‌ها این است که مطالبات را مطرح و عیب‌ها را بزرگ کنند. در حالیکه سیاستمداران هر کاری را با در نظر گرفتن نتیجه آن انجام می دهند و موظفند به دنبال راه حل نیز در کنار دیدن معایب باشند. گسترش انفجاری مطبوعات در دوره آقای خاتمی، و همچنین این عامل که هنوز احزاب ما پا نگرفته بودند باعث شد تا اغلب فضای منتقدانه مطبوعاتی جای احزابی که باید رویکرد ایجابی داشته باشند را بگیرند. ما می بینیم در همان دوره وقتی مثلا حزب مشارکت شکل می گیرد، حتی این حزب در درون خود تحت هژمونی ژورنالیست‌ها قرار دارد. حزب مشارکت اگرچه نامش حزب بود اما دربسیاری از مقاطع دوران اصلاحات، مانند یک روزنامه عمل می کرد. چون ژورنالیست‌ها در درون حزب غلبه گفتمانی پیدا کرده بودند.


من معتقدم در انتخابات سال ۸۴ ما اشتباه کردیم - در گفتگو با آقای خاتمی، رئیس جمهور، متوجه شده بودم که ایشان نسبت به آقای هاشمی نظر مساعد دارد بر همین اساس در حاشیه یکی از جلسات کمیسون انتخابات به آقای دکتر خاتمی که در آن زمان دبیر کل حزب بود گفتم الان شرایط ما خوب نیست و هاشمی در این شرایط می تواند برای ما هم گزینه‌ای مطلوب باشد و ایشان هم تایید کرد. اما این حرف ما در سطح هواداران و بدنه اجتماعی ما حتی فرصت ابراز هم پیدا نمی کرد. اگر ما این را مطرح می کردیم خودمان طرد می شدیم - آقای کروبی هم گفته بود اگر هاشمی بیاید من هم می آیم و منتظر نظر جبهۀ اصلاحات نماند - تحلیل ما از ابتدا این بود که هر نامزدی که با هاشمی به دور دوم راه پیدا کند برنده انتخابات خواهد بود، چون آقای هاشمی درجامعه، پنجاه درصد رای منفی داشت. ما فکر می کردیم دکتر معین می تواند با هاشمی به دور دوم برود و هیچ وقت فکر نمی کردیم فردی که به دور دوم می رود احمدی نژاد باشد. مردم هم در حقیقت در مرحلۀ دوم به احمدی نژاد رای مثبت ندادند، بلکه رای نه به هاشمی را به حساب احمدی نژاد ریختند.


در طول مجلس ششم، جبهه مشارکت برای انجام دادن برنامه‌ها و کارهای حزبی خود ناگزیر به ملاحظۀ آقای کروبی بود ... سال ۸۴ به هر حال آقای کروبی در آن زمان فاقد معیارهای مورد نظر حزب مشارکت بود و اساساً ایشان در چارچوب مناسبات حزبی و یا بین احزاب به میدان نیامده بود. ایشان هیچگاه خواهان حمایت جبهۀ مشارکت از خود نشد و هیچگونه مذاکره‌ای در این رابطه شکل نگرفت.

ما اگر در سال ۸۴ احتمال می دادیم احمدی نژاد انتخاب شود، حاضر بودیم حتی از منشی و مسئول دفتر آقای کروبی هم حمایت کنیم.


ما در جبهه مشارکت خیلی از انتخاب‌های آقای خاتمی را قبول نداشتیم ولی چون آقای خاتمی انتخاب کرده بود حمایت می کردیم. در واقع جبهه مشارکت، مسئولانه‌ترین حمایت را از آقای خاتمی داشت و به دلیل همین حمایت مسئولانه، از بیرون به انحصار متهم شد. اما جبهه مشارکت انحصار طلب نبود و تنها به دلیل تداوم حمایت مسئولانه از آقای خاتمی، احساس می شد که بین مشارکت و آقای خاتمی پیوستگی وجود دارد. در حالیکه این پیوستگی به لحاظ ارگانیک اصلا وجود نداشت.


من نام رفتار ژورنالیست‌ها را تندروی نمی گذارم. من معتقدم آن‌ها کار خودشان را می کردند. مشکل اینجا بود که گفتمان آن‌ها بر گفتمان سیاستمداران غلبه پیدا کرد و سیاستمداران بعضاً تحت هژمونی آنها قرار گرفتند. در حقیقت روزنامه نگاران به سیاست ورزی و سیاسیون به روزنامه نگاری افتادند که برای هر دو تبعات منفی داشت. من نمی خواهم تقصیر را به گردن شخص یا گروهی بیاندازم. من ممکن است شعار یک دانشجو را غلط بدانم. اما حق ندارم او را مواخذه کنم که چرا این شعار را دادی. دانشجو شعارش را می دهد، مهم این است که بخش سیاستمداران ما باید قوی تر عمل می کرد.


در سال ۸۷ که قصد داشتیم از آقای خاتمی برای شرکت در انتخابات ریاست جمهوری دعوت کنیم، به ایشان گفتم شما هرجا که در گذشته کوتاه آمدی و مورد انتقاد ما قرار گرفتی همان‌ها زمینه‌ای شده برای اینکه امروز بتوانی بیایی. آن جا کوتاه آمدی که حالا امروز این فرصت و ظرفیت برایت باقی مانده که بشوی امید ما. آن موقع ممکن است ما به تو اعتراض و یا حتی توهین کرده باشیم، شاید ما کمتر و مثلا دانشجویان و ژورنالیست‌ها بیشتر ولی بالاخره به آقای خاتمی بد و بیراه گفته شد و آقای خاتمی باز هم در جاهایی کوتاه آمد. مثلا ما از اینکه آقای خاتمی انتخابات مجلس هفتم را برگزار کرد ناراضی بودیم و هنوز هم پیش خودمان ناراضی هستیم. ولی اگر آقای خاتمی انتخابات مجلس هفتم را برگزار نمی کرد ممکن بود با برخوردهای بعدی تبدیل بشود به یک عزت الله سحابی یا ابراهیم یزدی دیگر. آقای دکتر یزدی انسان بسیار شریف و خوبی است و مرحوم سحابی هم همین طور بود. اما دامنه تاثیر آن‌ها چقدر بود. همین آقای یزدی امروز به آقای خاتمی نامه می نویسد و می گوید همین مشی اصلاح طلبی که شما دارید درست است. الان که هیجانات کم شده و عقلا می توانند بررسی کنند، مشخص می شود که آقای خاتمی اگر در جاهایی به دلیل ساستمداری‌اش کوتاه آمد، درست عمل کرده حتی اگر که احساس ما با تصمیم او همراه نباشد. او چیزی را ذخیره کرده که امروز می تواند از آن بهره برداری کند.


در رابطه با اعتبار نامه ها، من ادعا نمی کنم که کار ما در رابطه با اعتبار نامه آقای حداد عادل درست بود. چون آقای حداد عادل ظرفیت سیاسی ندارد و اصلا سیاستمدار نیست بلکه تابع دیگران است. الان هم علی رغم هزینه زیادی که نظام برای او کرد حتی نتوانست ریاست مجلس را برای خود نگه دارد. او فقط مجری توصیه هایی است که به او می شود و استقلال ندارد. من با شناختی که الان از او دارم می گویم ایکاش آن موقع اعتبار نامه‌اش را تایید نمی کردیم ... از این بابت من از مردم عذر خواهی می کنم و فکر می کنم بابت کارها و مواضع آقای حداد عادل من هم باید از مردم عذرخواهی کنم.


ما در طول آن چهارسال (مجلس ششم) خیلی کار انجام دادیم. فرهنگ سیاسی که امروز وجود دارد که در سال ۸۸ جنبش سبز از دل آن بیرون آمد، حاصل همان کارهایی است که ما در طول دولت اصلاحات و نیز در دوره مجلس ششم انجام دادیم. تجربه‌های مشترک، نهادهای مدنی و شبکه اجتماعی که در دوران اصلاحات به وجود آمد باعث شکل گیری و پیدایش جنبش سبز شد.


معتقدم که مهندس موسوی از مجموعه دستاوردهای دوران اصلاحات استفاده کرد و توانست این حرکت را پدید بیاورد.


-  اصلاحات اتمام حجتی بود برای رسیدن به مقطع جنبش سبز وگرنه اینهمه حامی نمی داشت و چه بسا عده‌ای می گفتند کوتاه می آمدید بهتر می شد.


من در مبنای اصلاح طلبی فرقی بین این‌ها نمی بینم. اما در روش، آقای موسوی در یک مقطع توانست تصمیم سرنوشت سازی بگیرد. تمام وجهه آقای موسوی هم معطوف به این تصمیم است که آمد و گفت من برنده انتخابات هستم و از آنجا به بعد موسوی شد همین موسوی که امروز می شناسیم. من گاهی به دوستان می گویم مهندس موسوی پیش از آن حاضر نبود حتی عکسی در کنار ما مشارکتی‌ها از او منتشر شود. اما شاید اگر آقای خاتمی به جای موسوی بود نمی توانست آن تصمیم را بگیرد. یعنی آقای خاتمی ملاحظاتی می کرد که نمی توانست آن تصمیم را بگیرد. این هم به شخصیت افراد بر می گردد. ما حتی از آقای کروبی هم انتظار نداشتیم این قدر محکم بایستد، چون ایشان در دوره اصلاحات همیشه بین مشارکت و جناح راست حرکت می کرد. اما بعد ازانتخابات آقای کروبی در سمت چپ مشارکت قرار گرفت. شما آقای کروبی الان را نمی توانید با آقای کروبی ده سال قبل مقایسه کنید. البته اصول او فرقی نکرده است اما در روش، شجاعت سیاسی بی‌نظیری در پیوند با مردم از خود نشان داد.


رای دادن آقای خاتمی در انتخابات مجلس نهم که این همه آن را تخطئه کردند، به نظر من دستاورد آن رأی دادن همین موضع مشترک امروز همه اصلاح طلبان است. آقای خاتمی با آن رای در واقع تست کرد و چون پاسخ منفی بود، امروز دیگر همه اصلاح طلبان با اطمینان می گویند که شرکت ما در این انتخابات فایده‌ای ندارد. اما اگر تجربه رای آقای خاتمی نبود الان دوشقه می شدیم.


معتقدم که طرف مقابل اصلا چنین قصدی را ندارد که اجازه دهد اصلاح طلبان به قدرت برگردند. بنابراین فکر می کنم که انتخابات آینده انتخابات ما نیست و اساساً به انتخابات آینده به عنوان یک اتفاق کوچک و از جایگاه یک ناظر نگاه می کنیم. اما اگر طرف مقابل به هر دلیل به این صرافت بیفتد که انتخابات آزاد برگزار کند، حتما به صرافت چیزهای دیگر هم افتاده است. این یک نشانه است. یعنی اگر حاکمیت موجود یک گام عقب بگذارد و انتخابات آزاد را قبول کند، معنایش این است که آمادگی لازم برای پذیرش اصلاحات را دارد.


ما نمی توانیم مطلق یا صفر و صدی به قضایا نگاه کنیم. ما نمی گوییم یا همه چیز باشد یا هیچ چیز. ما نسبی برخورد می کنیم. حد اقل شرایط مورد نیاز برای یک انتخابات آزاد یعنی کسانی که به اجرای بدون تنازل قانون اساسی قائل هستند بتوانند کاندیدا شوند و اگر انتخاب شدند رای آن‌ها خوانده شود. ما اگر حداقلی را داشته باشیم و امید داشته باشیم که از آن حداقل بشود استفاده کرد، نمی گوییم انتخابات آزاد است، بلکه می گوییم شرایط به گونه‌ای هست که بتوانیم از آن استفاده کنیم. وگرنه از همین الان معلوم است که مثلاً یک کمونیست تایید صلاحیت نمی شود و ما اگر این قدر مطلق گرا باشیم به هیچ نتیجه‌ای نمی رسیم.


اگر کسی با اصل نظام مخالف باشد برانداز نیست. کما اینکه مخالف اسلام هم باشد برانداز نیست. برانداز کسی می تواند باشد که بخواهد از روشهای غیر قانونی مثلاً خشونت برای تغییر قانون اساسی استفاده کنند. وگرنه اصل اصلاح پذیر بودن قانون اساسی از نظر ما پذیرفته شده است. در این مملکت یک نفر هم نیست که بگوید قانون اساسی بدون نقص و مشکل است. خود رهبری هم سال گذشته در سفر کرمانشاه گفت قانون اساسی ممکن است نیاز به اصلاح داشته باشد. وقتی قانون اساسی در خودش مکانیزم تغییر و اصلاح را پیش بینی کرده ما نمی توانیم بگوییم خواسته اصلاح قانون اساسی به معنای براندازی است. اما ما معتقدیم روش‌های قانونی برای اصلاح قانون اساسی به نفع مردم، مسدود است. با توجه به مواضع حاکمان ما امروز از هیچ راه قانونی نمی توانیم قانون اساسی را به نحوی اصلاح کنیم که به نفع مردم باشد. به همین دلیل اگر الان شعار اصلاح قانون اساسی به نفع مردم داده شود،‌ این گونه برداشت می شود که یا به راه و روش این تغییر فکر نشده یا می خواهد از راه غیر قانونی استفاده شود.


برنامه ما این است که آنقدر فشار بیاوریم تا حاکمیت روش و رفتار خود را اصلاح کند.


اتهام براندازی به کسانی زده می شود که بدون اینکه راه قانونی پیش پای مردم بگذارند، دم از تغییر قانون اساسی و یا اسقاط نظام می زنند. ما انتقادات وسیعی به سازو کارهای تعبیه شده در قانون اساسی داریم اما می گوییم همین ساز و کارها آنقدر ظرفیت دارد که اگر درست اجرا شود بسیاری از مشکلات را حل می کند و بعد از اجرای بدن تنازل آن می توانیم به اصلاح قانونی قانون اساسی به نفع مردم هم فکر کنیم.


به عقیده ما اصلاح طلبی اصل و بنای حرکت و مبارزه برای بهبود اوضاع جامعه است. اما وقتی این راه به بن بست برسد، نه اینکه رهبران اصلاح طلب بخواهند به سراغ انقلاب یا براندازی بروند، بلکه وقتی اصلاحات به بن بست برسد یا باید به وضع موجود رضایت داده شود یا مبارزه به دلیل تصلب حکومت، به سمت براندازی یا انقلاب سوق پیدا می کند. این یک قصد یا تصمیم نیست که مسئول یا متولی داشته باشد. یک جبر است یک اقتضا است. خواه نا خواه اتفاق می افتد. این براندازی هم گاهی در حد براندازی حاکمان است و گاه به براندازی کل نظام منجر می شود. در زمان انقلاب اسلامی در سال ۵۷ هم اصلاح ناپذیری حکومت منجر به براندازی نظام شاهنشاهی شد. نظام شاهنشاهی اصلاح ناپذیری خود را در روند انقلاب مشروطه و نهضت ملی به اثبات رسانده بود و همین موجب اجماع همۀ جریانات سیاسی اعم از مذهبی، غیر مذهبی و ملی برای اسقاط آن شد. اگر اصلاح طلبی در ایران به بن بست قطعی برسد در آن زمان دیگر اصلاح طلبان هیچ کاره هستند و دیگر کسی به آنها و نظرات آنها توجهی نخواهد کرد. ناگزیر می روند در خانه می نشینند.