۱۳۹۰ شهریور ۲۷, یکشنبه

تخلف، اختلاس، آمار طلاق؛ سه فریم از یک فیلم

عکس از وبسایت راسخون برداشته شده است

صفحه خبر رو باز می‌کنم و در یک قاب سه خبر میبینم، اخباری که هر کدام بصورت مجزا نشان از وجود سه بحران جنسا متفاوت میدهند، در سه سطح متفاوت. اولی‌ تخلف است، قانونگریزی است، سؤ استفاده نامشروع از قدرت به قسمی که به نقض قانون منتهی‌ میشود. دومی‌ اختلاس است، دزدی و جرمی‌ که قانون سرش صریح است. سومی‌ نه جرم است و نه حتا الزاما  سؤ استفاده از چیزی، بالا رفتن آمار طلاق است، پدیده‌ای اجتماعی که درست است که شاید خود به بحران تعبیر نشود، ولی‌ نشان از حادث شدن یک بحران میدهد. سطوح آنها هم به ترتیب حاکمیت، بدنه در ارتباط مستقیم با حاکمیت و در نهایت جامعه است. اخبار به این قسمند:

در باب بررسی چگونگی‌ وقوع این سه رویداد می‌توان برگ‌ها سیاه کرد، از نقطه نظر جرم شناسی‌ دو مورد اولی‌ رو بررسی کرد و سومی‌ را سپرد به دست کارشناسان جامعه شناسی‌، می‌توان بررسی کرد که چگونه شرایط به سمتی‌ پیش میرود که دولت خود را قادر به چنین قانونگریزی گسترده‌ای می‌یابد، یا چگونه در سیستم بانکی چنان اختلاس گسترده‌ای امکان پذیر است، یا بطور مثل در جامعه به مانند ایران که هنوز در قانون اسی آن و عرف پذیرفته شده در اجتماع آن، نهاد خانواده به عنوان بنیادی‌ترین واحد اجتماع به رسمیت شناخته میشود و سنّت و مذهب، متحداً هاله‌ای از تقدس بدور آن می‌کشد، چگونه و تحت تاثیر چه عواملی چنین در تندباد تغییر می‌افتد. قصد این نوشتار صرفا پرداختن به رابطه این سه رویداد از یک زاویه است، وگرنه نخبگان عرصهٔ‌های مختلف یقینا از این اتفاقت به سادگی‌ نخواهند گذشت و ما را از تحلیل‌های خود محروم نخواهند ساخت. 


۱- مورد اول مستقیما به دولت به عنوان قوه مجریه کشور مربوط میشود، نهادی که در تعریفش می‌نویسند: "قوه مجریه یکی از قوای سه گانه‌است که وظیفه اداره کشور بر اساس قوانینی را که قوه مقننه مصوب کرده دارد"، وظیفه‌اش اداره کشور است و ابزارش قاعدتاً قانون و از آنجایی‌ که دولت در ایران به عنوان بزرگترین کارگزار بخش‌های مختلف کشور، از اقتصادی تا حتا مالکیت واحد‌های خرد فرهنگی‌ مطرح است، اهمال در اجرای قانون بوسیله آن به معنای از کارکرد خارج کردن این ستون جمهوریت در بخش بزرگی‌ از جامعه است. یک نگاه گذرا به اخبار کشور بدبختانه پرده از روندی دیگر برمی‌دارد که آن نه اهمال در اجرای قوانین مصوب که قانونگریزی کاملا نظام یافته و هدفمند دولت به عنوان نهاد مجریه کشور است. داستان، داستان امروز و دیروز نیست و مصیبت، مصیبت این تخلف ۱۵ میلیارد دلاری که آنقدر در مقابل اعداد تخلف دولت صفر بسته اند که دیگر حساسیتی در دیگر نهاد‌هایی‌ که وظیفه نظارت بر دولت و صیانت از قانون را بر عهده دارند، برنمی‌انگیزد، یا اگر هم برانگیزد انگیزه‌ای برای برخورد ندارند، چرا که چون به اندازه فاعلان دولتی در افرینش بحران اخلاقی‌ و مدیریتی فعلی مقصرند. , چرا که چون خود بخشی از این داستان غم انگیزند، داستانی که در آناعداد نجومی تخلفات و فساد حالتی انتزاعی بخود گرفته، به عنوان مثال این چند نمونه رو یک نگاهی‌ بیندازید: 

گزارش ۱۶۰۰ صفحه‌ای مجلس از تخلفات دولت از برنامه چهارم: درآمد ۲/۵ برابر، اجرای برنامه ۲۵ درصد

۲- حکایت تنها محدود به بدنه دولت و کارمندان رسمی‌ نمی‌شود که دولت فاسد و قانون گریز ناچارا پرورش دهنده طبقه‌ای خواهند بود که اگر چه عضو کابینه یا حتا کارمند دولت نیستند، ولی‌ از امنیت فعالیت در سایه چنین سیستم رو به فسادی بهره‌مند اند. این گروه‌های فعال در عرصهٔ‌های مختلف که فعالیت به مراتب بیشتری در بخش‌های اقتصادی دارند به شدت متاثر از دولتند، به شدت از رفتار‌های دولت تاثیر میگیرند و چون حجم فعالیت‌های اقتصادی‌شان بزرگتر از آن است که بتوانند مستقل از دولت و حکومت دوام یابند، اجبارا در ارتباط مستقیم و بی‌ واسطه با حکومت فعالیت میکنند، معامله‌ای دو سر سود برای دو بخش متنفع از وجود فساد.
خبر یک نمونه اختلاس ۳ هزار میلیارد دلاری از بانک صادرات (و نه حتا تخلف)، آن‌هم در دوره‌ای که دولت با بدهی ۶ هزار میلیاردی خود به بخش نیرو آن را به لبه ورشکستگی کشانده یک علامت است. عدد این اختلاس آنقدر بزرگ است که آقای عبدی، فعال سیاسی در مقایسه آن را بیشتر از مجموعه اختلاسات صورت گرفته در یکصد سال اخیر آمریکا دانسته است، عددی که امید هر چه کمرنگ میرود که تلنگری باشد برای مسئولین امر که ببینند که نتیجه بی‌ اعتباری قانون در پیشگاه دولت و دولتمردان نظام چه هزینه گزافی تحمیل کشور میکنند، هزینه‌ای که عدد به سرقت رفته مالی‌ آن کمترینِ آن است. البته این یک سرِ داستان است که شلختگی اقتصادی، واردات لجام گسیخته بدون برنامه، عدم ثبات در سیاست گذاری‌های اقتصادی که گاهاً عامدا از طرفِ دولت صورت می‌گیرد چنان خوان پر نعمتی در مقابل این جماعت باز کرده که اختلاس بانکی‌ در آن پر خطر‌ترین و کم سود ده‌‌‌‌ترین است. 


۳- دولتی که فساد را نهادینه میکند و بخش‌هایی‌ که در یک همکاریِ بر اساسِ سود مشترک با حاکمیت، اقدام به استفاده از شرایط میکنند، سؤ استفاده‌هایی‌ که در اشکالی همانند اختلاس، رانت، احتکار، فسادِ اقتصادی، ... چهره مینماید، که هر کدام به تنهایی‌ معیوب کننده مکانیسم‌هایی‌ است که اثر‌اش را بر طبقه آسیب پذیر فرودست جامعه می‌گذرد و در نهایت این بخش‌ها متحمّل آسیب اصلی‌ فساد درون حاکمیت و بدنه‌های متصل به آن خواهند شد. ظهور و بروز و رشد تصاعدی نگران کننده بیماری‌های اجتماعی همانند اعتیاد، خشونت‌های اجتماعی و مشابه آن، بهمن رشد کرده گلوله برف بالای کوه است که سر راه خودآنقدر بزرگ شده که کسی‌ را یارای ایستادن و مقاومت کردن در برابر آن نیست. در جایی‌ و جایگاهی که آمار بی‌ اعتبار میشود و نهاد‌های آمار دهنده زیر سوال میروند، در کشوری که نظارت تعبیر به دخالت و کارشکنی و نهاد‌های ناظر قانونی‌ منحل میشوند و با مکانیسم‌هایی‌ ناکارا از درون سیستم فاسد جایگزین میشوند بروز چنین فاجعه‌های اجتماعی نه تنها محتمل که ناگزیر است. رشد ده درصدی آمار طلاق در کشور در کنار دیگر آمار‌های نگران کننده رشد اعتیاد، بزهکاری اجتماعی و خشونت‌های ثبت شده و ... نشانگر چیزی غیر از تضعیف هرچه بیشتر بنیان  هایی‌ که یک جامعه بر آن شکل می‌گیرد و استوار میشود، نیستشرایطی که اگر قبول، درک و بررسی نشود، آن‌هم با مکانیسم و رفتارهایی متفاوت از آنچه که ماقبل در رفتار و گفتار دولتمردان مشاهده شده که خود باعث زایش این بحران‌ها و مشکلات است، یقینا منجر به بروز انفجاری اجتماعی خواهد شد. از طرف دیگر عکس‌العمل‌های دولت غوطه‌ور در ناکارائی در چنین مواردی البته قابل پیشبینی‌ است: وجود مشکل را منکر میشود،  عدد سازی و آمار پروری‌ میکنند و تا آنجایی‌ پیش میرود که جعلیات زاییده خود را به عنوان واقعیات مسلم فرض می‌کند و بر آنها خانه‌ای از خیال می‌سازد. از طرف دیگراعدادی که دیگر نهاد‌های رسمی‌ آمار دهنده اعلام میکنند انکار می‌کند. نمونه آن این است که آقای شیخ الاسلامی، وزیر کار و امور اجتماعی آمار رسمی‌ اعلام شده بیکاری را براحتی زیر سوال میبرد، بدون هیچ مستندی.

لازم به به اشاره نیست که نویسنده واقف است که این مشکلات زاییده ۷ سال اخیر نیست که اگر کارنامه دولت‌های قبلی‌، یا حکومت ماقبل انقلاب را هم بنگریم از این دست مشکلات، البته با شدت و حدت خواهیم یافت. نویسنده معتقد نیست که این مشکلات به یکباره ایجاد شده و ناکارائی‌های دولت‌های قبلی‌ در بروز آن تاثیر نداشته، ولی‌ یک بررسی تطبیقی و مقایسه این قضیه را نشان خواهد داد که چگونه در سالهای اخیر بخش‌های مختلف اقتصادی و حوزه‌های مختلف اجتماعی، با سرعتی غیر قابل باور به سراشیب سقوط افتاده اند، که چگونه به شهادت آمارهای مختلف می‌توان بر نقش یک دولت در عمیق شدن این بحران‌ها صحه گذشت.






۱۳۹۰ شهریور ۲۴, پنجشنبه

نامه جمعی از وبلاگ نویسان ایرانی در حمایت از سمیه توحید لو: اجرای حکم شلاق سمیه توحیدلو را وهن به آزادگی و کرامت انسان و قلم و اندیشه می دانیم


نامه جمعی از وبلاگ نویسان ایرانی در حمایت از سمیه توحید لو:

مردم شریف ایران!اجرای نمادین حکم شلاق و وارد آوردن زخمهای عمیق بر روح وبلاگ نویس بی گناهی که تنها جرمش آزادگی است، به ضرب افکار عقب مانده جزم اندیشان، بار دیگر نقاب از چهره دستگاه مدعی عدالتی برداشت که به رغم رشد روز افزون غارت اموال بیت المال و  آمارهای جنایی و مفاسد اجتماعی، تمام توان خود را به بستن دهان منتقدان و دگراندیشان و بند و شلاق و زندان کشیدن آنان بکار بسته است!تاریخ رسانه های فارسی زبان این روزها شاهد اجرای نمادین حکم شلاق  « سمیه توحیدلو » توسط منادیان عدالت بوده است وبلاگ نویسی که جرمش تنها دعوت مردم به حضور گسترده در انتخابات و دفاع رای و عقیده و نظر مردم بوده است .با این همه تاریخ گواهی خواهد داد که آنکه در این ماجرا، تحقیر و سرخورده شده است، نه « سمیه توحیدلو » که نظام " قضا "یی است که مقدمات چنین سقوط و انحطاطی را برای خود فراهم کرده بود و هم‌چنان با شتاب و شدت به سقوطِ خود ادامه می‌دهد.دستگاهی که همه‌ی ارکان قانونی و اخلاقی و شرعی‌اش ناگهان با هم فروریخته است و چيزی جز بلهوسی و فسق و رسوایی در بطن‌اش نمانده است. بااین عمل ننگین نه سمیه توحیدلو که تمام وبلاگنویسان ایرانی تحقیر شده اند. آنها می خواهند ما را تحقیر کنند و نشان بدهند کاری از دست ما بر نمی آید. مستبدان دینی حاکم بر حال و روز ایران می خواستند مردم را با شلاق زدن تو ساکت کنند! چه خیال خامی!ما امضا کنندگان این نامه ضمن محکوم کردن این عمل قبیح و ناعادلانه، اعلام می داریم که قلم را می توان شکست، دهان را می توان به ضرب شلاق و باتوم و بند و زنجیر بست، اما اندیشه را هرگز به هیچ راه و روش مستبدانه ای نمی توان زندانی و زنجیر کرد.ما امضا کنند این بیانیه ماجرای اجرای نمادین 50 ضربه شلاق بر پیکر سمیه توحیدلو را وهن به آزادگی و کرامت انسان و قلم و اندیشه می دانیم و قویاً آنرا محکوم و حمایت خود را از این وبلاگ نویس آزاده و سرافراز را اعلام می داریم!

1-علی هنری نویسنده وبلاگ " از سرزمین پست " به آدرس: http://fromnederland.blogspot.com/
2- فرشاد توماج نویسنده وبلاگ " شوره زار " به آدرس : http://shoorehzar.blogspot.com/
3- کامیار بهرنگ نویسنده وبلاگ " دل شوره " به آدرس : http://delshore.wordpress.com
4- سحر بیاتی نویسنده وبلاگ " هفت اقلیم " به آدرس : saharbayati.blogfa.com
5- شیوا شفاهی نویسنده وبلاگ " شیوا شفاهی "به آدرس :http://shshafahi.blogspot.com/
6- احمد جلالی فراهانی نویسنده وبلاگ " تحریریه خاموش " به آدرس:http://www.takseda1385.blogspot.com/
7- مرتضی اصلاح چی نویسنده وبلاگ " کورسو " به آدرس : http://www.neweslahchi.blogspot.com/
8- نجات بهرامی نویسنده وبلاگ " یادداشتهای نجات بهرامی " به آدرس : http://nejatbahrami.wordpress.com
9- ابراهیم مهتری نویسنده وبلاگ " آدم اینجا تنهاست " به آدرس : http://rozneveshteha.blogspot.com/
10 - آزاده اسدی نویسنده وبلاگ " آزاده گریز پا " به آدرس : http://goreezpa.blogspot.com/
11-  مصطفی خسروی نویسنده وبلاگ "ریگزار"  ( این وبلاگ توسط جمهوری اسلامی مسدود شده است.
12-  حمید مافی نویسنده وبلاگ " آماتور " به آدرس :  http://amatour1.blogspot.com/
13- " سعیده امین نویسنده وبلاگ " روزانه های سعیده: http://diary.saamin.com/
14-" نازنین کاظمی نویسنده وبلاگ " بانوی اردیبهشت:http://www.nazaninkazemi.com/
15- آرش بهمنی نویسنده وبلاگ " مرثیه های خاک " به آدرس : http://arashbahmani61.blogspot.com/
16- تارا بنیاد نویسنده وبلاگ " تا تهران "  به آدرس : http://tatehran.blogspot.com/
17- نیما. چ نویسنده وبلاگ " تمرین دموکراسی " به آدرس :http://dustefarsi.blogspot.com/
18- فرشته قاضی نویسنده وبلاگ " ایران بان " به آدرس : http://iranbaan.org/
19- امیر محسن محمدی نویسنده وبلاگ " شیخ و شازده " به آدرس :http://www.sheikhoshazdeh.blogspot.com/
20 - مسیح علی نژاد نویسنده وبلاگ " نوشته های مسیح علی نژاد " به آدرس: http://masihalinejad.com/
21- سپهر عاطفی نویسنده وبلاگ " سرگیجه " به آدرس :http://www.sepehratefi.net/
25- فاریا بارلاس نویسنده وبلاگ " فاریا " به آدرس :  http://faryabarlas.wordpress.com/
26- امید حبیبی نیا نویسنده وبلاگ " آیینه های روبرو " به آدرس : http://omidhabibinia.wordpress.com/
27- نویسندگان وبلاگ " آوندان " به آدرس : http://avandan.blogspot.com/
28- اسپینوزا نویسنده وبلاگ " اسپینوزا " به آدرس : http://spinooza.blogspot.com/
29- علیرضا رضایی نویسنده وبلاگ " " علیرضا رضایی " به آدرس :http://alirezarezaee1.blogspot.com/
30- مهدی محسنی نویسنده وبلاگ " جمهور " به آدرس :http://www.jomhour.org/
31- نوید محبی نویسنده وبلاگ " گاه نوشته های نوید محبی " به آدرس : navidmohebbi.blogspot.com
32- مصطفی شفافی نویسنده وبلاگ " میر نورز " به آدرس :http://mirnowrooz.blogspot.com/
33- آرمان امیری نویسنده وبلاگ " مجمع دیوانگان " به آدرس : http://divanesara2.blogspot.com/
34- حنیف مزروعی نویسنده وبلاگ " دفتر بی مخاطب " به آدرس : http://hanif.ir/
35- روح الله شهسواری نویسنده وبلاگ " روح سوار " به آدرس : http://www.roohsavar.com/
36- حمزه غالبی نویسنده وبلاگ " یادداشتهای حمزه غالبی " به آدرس : http://blog.ghalebi.ir/
37- فرهمند علیپور نویسنده وبلاگ " دل خوشی ها " به آدرس : http://farahmand.blogfa.com/
38- سارا امت علی نویسنده وبلاگ " صدای سکوت " به آدرس :http://www.voiceofsilence.blogfa.com/
39- نویسنده وبلاگ " نفت قوم لر " به آدرس : http://loroil.wordpress.com/
40- سولماز شریفی نویسنده وبلاگ " قصه ی آدم " به آدرس : http://sssolmaz.blogfa.com/
41-  علی حسین قاضی نویسنده وبلاگ " قاضی نوشته ها " به آدرس :http://www.ghazineveshtehaa.blogspot.com/
42- سامان صفرزائی نویسنده وبلاگ " محاوره " به آدرس : http://mohavereh.blogfa.com/
43- نویسنده وبلاگ " امید فردا " به آدرس : http://omidfardadk.wordpress.com/
44- سارا زرتشت نویسنده وبلاگ " زبان سبز " به آدرس :http://zabanesabz.wordpress.com/
45- رشید اسماعیلی نویسنده وبلاگ " یک کلمه " به آدرس : http://yekkalame.blogspot.com/


۱۳۹۰ شهریور ۲۳, چهارشنبه

اینجا بر تن‌ شرافت شلاق میزنند


در این کشور شلاق میزنند، نه بر تن‌ِ دزد، نه بر بدنِ دروغ گوی، نه بر پیکر آن جماعتی که خون ملت نجیب یک ملک را در شیشه کرده اند، اینجا بر بدن کسی‌ شلاق میزنند که وجدان دارد، که دلش بر حال نزار مملکتش میسوزد، که تاب سکوت ندارد که بدزدند و ببرند و نصیب مردم فقر کنند و البته استبداد. در این بهشت دزدان و دزدان، شرف داشتن است که جرم است، جنایت که مدالی است بر سینه سکانداران. تاریخ نخوانده اند و نمی‌دانند که ملک و حکومتِ استوار بر ظلم‌شان نمیماند، که نمی‌توان بر بی‌ شرفی ستونی زد و عمارتی بالا برد و بر دوامش دل‌ بست، نمی‌دانند که دور نیست آن آینده روشنی که از این جنایات تنها غباری ماند در حکایت هایمان. 
سمیه جان، غمگینم، داغم، خشمگینم، اما به بزرگی‌ ات پر غرورم، سرم بلند است که این خاک سمیه‌ای دارد هم تراز سمیه مکه زمان پیامبر که تحقیر از آنِ ابوسفیان هاست، سمیه سربلند تاریخ است.
میدانم که میدانی که این هم بگذرد، میدانم که میدانی که رد شلاق را دوامی نیست،  که در فردایِ نزدیکِ آزادی نه از شلاق اثری است و نه از شلاق بدستان و نه از داغ‌هایی‌ که هر روز بر دل‌‌ها و بر ذهن‌هایمان میکارند. میدانم که همه اینها را بهتر از من میدانی که همین دانستن است که تو را سمیه‌ای می‌سازد چنین با عظمت.

۱۳۹۰ شهریور ۲۰, یکشنبه

به احترام این سیاست ورزان به پا خیزیم



یادم هست که در آن روزهای اول پس از کودتا و وقوع آن تقلب بزرگ به همراه چند تن‌ از دوستان برگه بزرگی‌ تهیه کردیم و رویش متنی نوشتیم با این عنوان که: "میرحسین عزیز، با من بمان"، حاوی یک نامه پرسوز بود خطاب به میر و دیگر رهبران سبز که لطفا به حرمت خون‌های ریخته شده، به حرمت مقاومت مردمی که در میانه میدان اند، در حالیکه نه چریک اند و نه از جان سیر شده، به حرمت همه شرافت یک ملت خواهان تغییر بمانید, با ملت بمانید. متن را نوشتیم و دوره افتادیم تو شهر، تا جایی‌ که امکانش بود، به این امید که به سهم خود این پیام را به سیاست ورزان مان برسانیم که حق بازگشت ندارند.


چرا چنین کردیم؟ چون میترسیدیم, هراسی بس قریب در جان مان بود. یادم هست که در آن حالت بهت ناشی‌ِ از پرت شدن مان از آن روزهای پر شور و شادی ماقبل انتخابات به روزهایی که طعم آن گریه بود و بوی گاز فلفل، روزهایی که هنوز گوش‌هایمان به صدای ضجّه عادت نکرده بود، از عدم همراهی سیاست ورزان مان میترسیدیم. میترسیدیم که در این میانه میدان تنها یمان بگذارند ، معامله‌ای کنند، یا حتا نه، بترسند و همراه مان نیایند. بی‌ مورد نمیترسیدیم، در کنار آن رسوب تاریخی‌ بی‌ اعتمادی میان مردم و دولت که باعث‌اش یک تاریخ خیانت متقابل بود، فشار نیز وحشتناک بود که هنوز ساعت رای گیری تمام نشده بود هجوم سپاهیان شناس و ناشناس بود که دستگیر میکردند و میبیردند و ما بهت زده، فقط اخبار را دنبال میکردیم: دفتر قیطریه، رمضان زاده، ... . تصویر مان از سیاست ورزان مان گروهی وکیل و وزیر بودند که سالها بود طعم زندان را نچشیده بودند، حداقل ”اکثر” آنها. نمی‌دانستیم بهزاد نبوی هفتاد و خرده‌ای ساله در زندان چند مرده حلاج است، یا تاج زاده که به صداقت و مردانگی‌اش ایمان داشتیم در مواجهه با چنان شرایطی چه می‌کند. نمی‌دانستیم میر عزیز که سالها بود همنشین‌اش قلم مو بود و بوم نقاشی و نقش بی‌ آزار بر کاغذ و جبهه‌ جنگش کلاس تدریس چقدر بر حرفش میماند. میترسیدیم که البته گذر زمان ثابت کرد که چه خیال خامی و چه محاسبه اشتباهی‌ در ذهن پرورانده بودیم. 

آن روز گذشت و روزها و ماههای پس از آن. خیابان‌ها لبریز از انسان‌هایی‌ شد که تغییر را می‌خواستند، تغییر در شرایطی که نابودی را یگانه راه محتوم جامعه ساخته بود، قیمت این خواستن را هم سنگین پرداختند. و در تمام این مدت ما هنوز نگران به سیاست ورزان مان چشم دوخته بودیم، مردان و زنانی که در تمام این مدت دستگیر شدند، شکنجه شدند و فشارهای وحشتناکی‌ که بر خودشان و خانواده‌هایشان اعمال شد تا سست‌شان کند، تا پای پس بکشند به همان که خود داشتند یا در ازای سکوت‌شان میداشتند قانع باشند. مردان و زنانی که تن‌شان آشنای لباس زندان نبود و سرمای سلول‌های انفرادی، گوش‌شان صدای تحکم و توهین آمیز بازجو را نمی‌شناخت، با آن غریبه بود، که مگر چه انتظاری می‌توان داشت از جماعتی که تا ماه‌های قبل آن میهمان میز مدیریت بودند و بر اسب قدرت سوار در چنین شرایطی؟ حاکمیت هم این را میدانست و با علم به همین ویژگی‌ هر چه در توان داشت کرد و چه خام ما و حاکمیت که نمیدانستیم که مردان و زنان سیاست پیشه مان، جماعتی که روزی در صف اول انقلاب ایستاده بودند هنوز به همان سنگی‌ و سختی آن روزها اند که لطافت لباس‌های سفید، تن‌شان را آنقدر راحت طلب نکرده که شرف را به دنیا بفروشند. نمی‌دانستیم که بهزاد نبوی میرود و در اولین روز مرخصیِ بعد از ماه‌ها انفرادی چنان قهقهه مستانه سر میدهد، نمیدانستیم که بعد از ماه‌ها فشار وحشتناک بازجو o، از هر منفذی برای فریادی دوباره استفاده کند، نمی‌دانستیم که رمضان زاده چنین می‌کند ، صفایی فراهانی،... . یک مرور کوتاه به داستان متفاوت دو سال اخیر این این مطلب را نشان میدهد که نخبگان سیاسی مان رسالت خود را تنها در عمل از جایگاه مجری یا قانونگزار یا نظریه پرداز ندیدند، به جایش در قامت یک مبارز سیاسی حاضر شدند به خیابان‌ها بیایند، مانند سحرخیز با یک دمپایی و دستبندی به دست یک سرباز وظیفه در خیابان‌ها گردانده شوند، همسان فائزه هاشمی‌ به مانند هر زنِ بی‌ دفاع کشور مورد توهین و تهمت جماعت مدعی دین قرار گیرند و کوتاه نیایند، حاضرند در کنج زندان بمانند و پشت میز ریاست اعتقاد را به مصلحت شخصی‌‌شان نفروشند.

خیابان‌ها ساکتند. بعد از دو سال به آن روزهای اول فکر می‌کنم که چنان خیال خامی کرده بودم و به خودم می‌نگرم که آیا بجای سیاست ورزان، من مردِ از میان برگشته این بازی نیستم؟ نمیدانم، شاید در فردای نزدیکِ آزادی این را از یکی‌ از مردان سیاسی مان بپرسم، با آنکه از هم‌اکنون جواب‌شان را میدانم، میدانم که جواب‌شان منفی‌ است، میدانم که آنها نیز به ملت افتخار خواهند کرد، همانطور که ملت به داشتن‌شان مغرورند، میدانم که مقاومت‌شان از خودخواهی‌شان نیست که ملت را شایسته چیزی بهتر می‌دانند، ملتی که خواه در خیابان باشند یا نباشند برگِ تغییر این پهنه را با صفحه‌ای سفید تر جایگزین خواهند کرد.

خیابان‌ها ساکتند ، به قول اخوان شاید "طبل طوفان از نوا افتاده" باشد ، ولی‌ یقیناً نه "مشت‌های آسمان کوب قوی، وا شده است" و نه موجی آرام گشته، خیابان‌ها ساکت اند و چون نه قرار بود و نه مطلوب که آینده مان از فعالیت مان در خیابان‌ها زاده شود که عزم ملتی که به آینده روشن و ساختنش معتقد است وقوع آن را تضمین کرده است، سازه‌ای حاصل کار و تدبیرِ مشترکِ ملت و دولتمردانی که دیگر هراس متقابلی از نیت و مقاومت یکدیگر ندارند.


پی‌ نوشت: هدف این نوشته بررسی کارارایی سیاست ورزی و سیاست ورزان و نقشی‌ که آنها یا بدنه فرودست این جریان در رسیدن مان به جایگاه فعلی داشتند نبود که البته کیست که منکر شود که اشتباه زیاد حادث شد و سهل انگاری و ناکارائی زیاد واقع، هم از طرف سیاست ورزان و هم از طرف ما به عنوان مردمی که گاها نقش حمایتی خود را دریغ کردیم. نوشته ناظر بر مقاومتی است که سیاست ورزان بر اصول کردند، اصولی که اگر انکار شوند هیچ سودی به آن سیاست و قدرت به ارمغان آورده آن نمی‌توان بست که فرق ما با حاکمان پر قدرت فعلی ایران در داشتن یا نداشتن همین اصول است


http://www.rahesabz.net/story/42505/

در حاشیه صحبت‌های صریح خاتمی مبنی بر عدم شرکت در انتخابات: چه چیز این صحبت‌ها متفاوت است؟


این پست قدیمی است، یکی‌ دو نفر از دوستان کم لطف زحمت گزارش اهانت آمیز بودن این پست کشیده بودند که الحمدالله حل شد. قسمت اهانت آمیز‌اش رو ما که درک نکردیم کجا بود، دوستان کسی‌ فهمید به ما هم بگه که تکرار نکنیم

اینکه خاتمی تاکید کرده که اگر شرایط تغییر نکند شرکت کردن به مصلحت نیست، اینکه گفته که به میثاق سه نفره‌ای که به همراه میرحسین عزیز و شیخ کروبی مبنی بر محور قرار دادن سه شرط فوق پایبند است و به کمتر از آن راضی‌ نیست، اینکه با صراحت اعلام کرده که انتخاباتی که مجری و نظر آن از یک جریان است حتما سالم نیست عجیب است؟ کدام یکی‌ از اینها در نقض حرف‌های قبلی‌ ایشان است؟ محتوا که قطعاً همان است، ولی شاید بتوان لحن آن را کمی‌ متفاوت دانست.
صحبت‌های اخیر خاتمی که در جمع جمعی از فعالان شمال کشور زده شده است دقیقا همان است که قبلا ایشان تاکید کرده، فقط وجهی از آن پررنگ تر شده که مخاطب آن مردم معترض بودند. سخنرانی‌ قبلی‌ خاتمی که در آن از عفو متقابل سخن گفت صرفا بیان همین صحبت‌ها بود، با مخاطب قرار دادن طرفین که با مسلم شدن ناشنوایی یک وجه آن، خودبخود مخاطب قرار گرفتن آن از موضوعیت خارج شد.


۱۳۹۰ شهریور ۱۷, پنجشنبه

در حاشیه ویدئو احمد قابل در بیمارستان؛ ما به آینده آزاد مطمئنیم

چهره‌ای آرام، صدای شمرده و موها و محاسنی که بزور بتوان رگه‌ای سیاهی در آن یافت. با آرامش سخن می‌گوید و زبان به تشکر باز می‌کند، سخن از مهر و محبتی می‌کند که از خلق دیده و قدرتی‌ که بواسطه آن زندان را تاب می‌آورد. سخن از آینده نه چندان دوری میزند که آزادی و شادی همراه همیشگی مردم این سرزمین خواهد شد. نامش احمد قابل است و تبارش از دینمدارانی که دین‌شان را آلوده به دنیا نکردند، از آن ملعبه نساختند تا بر حکومت‌شان بیفزایند، حکومتی که به رسم امروز ایران که به قیمت ضجه مادران داغدیده بنا شده و بر سرنیزه‌های سپاهیان استوار. دستگیرش کرده اند، در کنج تاریک کده‌ای انداخته اند و شکنجه‌اش داده اند، پایش را به زنجیر بستند تا به زعم خود تحقیرش کنند که نمی‌دانند که در این حاکمیت و حکومت، پایبند و دستبند بر داستان مردان و زنان نماد افتخار است، نماد خم نشدن، نماد تحقیرِ سکوت کردن را نپذیرفتن. همه اینکار‌ها را کرده اند تا صدایش را در دلش مدفون کنند و فرصتی چند دقیقه‌ای و صحبت‌هایی‌ که همه بی‌ شرافتی و قدرت پوشالی حاکمیت را به سخره می‌گیرد، آرامشی که هیچ همآوردی برای آن نیست، نه خشم ظالمان و نه ضربِ زور غاصبان قدرت این پهنه.

قدرت ما در امیدواری ماست، در اطمینانی که به آینده روشن و نزدیک داریم. میدانیم که می‌بریم، میدانیم که پیروز خواهیم شد، میدانیم که روزی که در آن بی‌ شرفی کالای رایج بازار نباشد و بی‌ شرفان بر کرسی کار، دور نیست. میدانیم که آینده از آنِ ماست؛ مایی که ظالم نخواهیم بود، مایی که انتقام نخواهیم گرفت، مایی که مردمیم، دانشجوییم، مایی که فارغ از هر دین و مذهب، فارغ از هر نژاد و تعلق مکانی، شهروندیم. مایی که بیرون مان شاید ساکت باشد و آرام، ولی‌ درون مان شعله‌ای جان می‌گیرد و قد می‌کشد و بلند میشود، آنقدر بلند تا هیچ دیواری یارای مخفی‌ کردن آن را نداشته باشد و آنقدر قوی تا هیچ دستگاه جباری قدرت انکار آن را. ما به فردای روشن مطمئنیم و همین امید است که قلب‌هایمان را در این روزهای زمستانی گرم نگاه می‌دارد، تا روزی که آفتاب بهاری برف را سوراخ کند و گرمایش را بر خاک بنشاند و زمان شکافتن پوسته فرا رسد تا قد بکشیم و دنیا را به عطر خود بیاراییم.

۱۳۹۰ شهریور ۱۴, دوشنبه

داستان تحریف‌های جنبش سبز



در این نگاشته برخلاف رسم معمول نویسنده، کلمات جسورانه انتخاب شد تا عریانی نظر نویسنده در قالب آنها عریان تر باشد، هرچند که یقینا به رنجش دوستان خواهد انجامید که البته هیچگاه مطلوب نویسنده نیست و نخواهد بود. از طرف دیگر نویسنده این مطلب معتقد نیست که قطب غیر قابل اشتباه دنیای تفسیر و تحلیل است که مطمئنم که دوستان اگر کمترین همّتی کنند از همین نوشته هم اشتباهاتی استخراج خواهند کرد که بیان و گوشزد کردن‌اش مشعوفم خواهد ساخت و البته ممنون.



جنبش سبز به عنوان عظیم‌ترین حرکت اجتماعی دو دهه اخیر ایران که در به عرصهٔ عمل کشانیدن جمعیت کثیری از طبقات مختلف اجتماعی موفقیت غیر قابل انکاری داشت، بدون شک فصلی جدید در تاریخ ایران معاصر باز کرد، عملی‌ اجتماعی شاید از حیث انگیزه مشابه با آنچه که در دوم خرداد حادث شد و ایران را به دو مرحله پیشا دوم خردادی و پسا دوم خردادی تقسیم کرد، ولی‌ یقینا با زمین بازی غیر همسان و کارکرد و نتایج کاملا متفاوت. ولی‌ این جنبش چیست و چه خصوصیتی دارد که چنین طمع عظیمی در گروه‌های متفاوت را بیدار کرده که اسب ادعا را زین کنند تا چنین از سر و ته آن بزنند و آن را به قسمی تفسیر کنند تا شاید از دل‌ آن موجودی در بیاید متناسب با خواست آنها؟ البته جواب به این سوال در قالب چنین نوشته کوتاهی نه مطلوب است و نه ممکن که صرفا قصد داریم یک نگاه گذرا به اصلی‌‌ترین بنیان‌های هویت ساز این جنبش که متأسفانه اینروزها به انحأٔ مختلف مورد تحریف و تغییر است بیان کنیم.


بررسی چگونگی‌ و چرائی تولد جنبش سبز بیان کننده بخش بزرگی‌ از مختصات هویتی این حرکت عظیم اجتماعی است: داستان در ابتدا انتخابات و انتخاب یک فرد در قامت رئیس جمهوری ایران بود, فردی که تاکید‌اش بر محترم دانستن قانون بود و اصرار بر قانونمداری حاکمیت، آن‌هم در زمانی‌ که بسیاری از گروه‌های خارج از دایره گفتمان اصلاح طلبی پشت خاکریز تحریم، دست به یک همکاری گسترده زده بودند که البته در روزهای آخر منتهی‌ به انتخابات شکست خود را محتوم یافتند. این شروع داستان جنبش سبزی بود که خود ریشه در بحران‌های ماقبل داشت.

شاید آنروز که گروه‌های مختلف اجتماعی که شاکله اصلی‌ آنان را جوانانی تشکیل داده بودند پا گرفته در فضای پس از دوم خرداد، در قالب جنبش و پویش اقدام به دعوت سید محمد خاتمی برای حضوری مجدد کردند فکر نمی‌کردند که این سید بیاید و بعد از مدتی‌ به حرمت حضور میر انصراف دهد و گروه‌های حامی‌ خود را به حمایت از ایشان ترغیب کند و داستان تا آنجا پیش رود که رنگ سبز حمایت از میر، خیابان‌های شهر‌ها را در روزهای منتهی‌ به انتخابات فرش کند. فکر نمی‌کردند که داستان تا آنجا پیش رود که این موج آنقدر قد بگیرد که حتا از مرزها نیز بگذرد و اکثر سفارتخانه‌ها در اقصی نقاط دنیا را میزبان جمعیت رای دهندگانی سازد که تا پیش از این به شناسنامه‌های سفید خود می بالیدند و عدم مشارکت شان. فکر نمی‌کردند که این چنین شعار "تغییر در شرایط نابسامان روز" همه گروه‌های مختلف را چنان به یک همکاری زیبایِ مشترک بکشاند که از هنرمند فعال در عرصهٔ بازیگری، تا کارگر ساختمان به یک عمل مشترک و همسان اجتماعی دست بزنند که هدفش انتخاب فردی بنام میرحسین موسوی بود، به عنوان رئیس جمهور مردم. جنبش سبز در چنین فضایی متولد شد و بالید تا به انتخابات برسد و حاکمیت ناکام در فریب مردم و درمانده در مدیریت افکار عمومی‌ را به انجام آن کودتای انتخاباتی مجبور سازد، تا جنبش سبز فاز عوض کند و بجای صندوق‌های رای، اینک حق خود را در خیابان‌هایی‌ طلب کند که رنگ سبز آن اینک آغشته به سرخی خون بود و موسیقی متن آن زجه مادران داغدیده.

بعد از آن تقلب کذایی و تغییر فاز جنبش سبز انتخاباتی به جنبش سبزی که اینک هدفش پاسداری از رای‌اش بود ، میرحسین موسوی و سید محمد خاتمی، این‌بار در کنار شیخ مهدی کروبی باز هم تاثیرگذار‌ترین شخصیت‌هایی‌ بودند که جنبش سبز را شکل و صیقل دادند، این‌بار در نقشی‌ متفاوت. میرحسین موسوی که آمده بود تا رئیس جمهوری باشد که در قامت مدیری اجرایی به اصلاح امور دست بزند، ناخواسته خود را در لباسی متفاوت، در فضایی متفاوت یافت و الحق والانصاف چه زود خود را با آن منطبق کرد؛ این‌بار در قامت رهبریِ جنبشی اجتماعی، با تاکید بر همان اصول سابق، قانون مداری و خشونت گریزی، با تکیه به ابزارها و شرایطی که گاهی آنقدر محدود بودند که حتا خروج ایشان از خانه نیز به سختی انجام می‌گرفت، قریب به ۱۸ ماه به ایفای نقش خود پرداخت. نقشی‌ که از جانب گروه‌های مختلف انکار شد، گروه‌هایی‌ که با اندکی‌ سهل گیری و اغماض می‌توان در دو دسته کلی‌ تقسیم‌شان کرد؛ گروهی شامل دسته‌های سیاسی، با گرایشات متفاوت که از روز‌های اول وجود جنبش سبز را انکار کردند و پس از اثبات بی‌ چون و چرا آن، دست به تحریف آن زدند و با انکار مسلمات، هویتی برای آن تعریف کردند، مشابه با آنچه که حاکمان فعلی جمهوری اسلامی مدعی آنند، هویتی که بر اساس آن جنبش سبز جنبشی است برانداز که هدف آن چیزی نبود غیر از زدن ریشه حاکمیت ، در این تعریف صندوق رای و قانونمداری تنها پوششی مزورانه بود برای نیل به این اهداف و چون میرحسین موسوی و دیگر رهبران سبز بارها به انحأ مختلف بر "اجرای بی‌ تنازل قانون اساسی‌" به عنوان میثاق مشترک فعالین در جنبش تاکید کرده بودند، پس در این هویت تحریف شده، اینها نیز شامل همان بند تزویر مردم میشوند، به اینصورت که این شخصیت‌ها تنها پله‌هایی‌ هستند برای پیشبرد اهداف جنبش که لابد بعد از طی‌ کردن به کناری نهاده میشوند تا گروه‌های حقیقی‌ مدافع دموکراسی! جای آنها را بگیرند. حصر میرحسین موسوی و شیخ مهدی کروبی برای این نوع مفسران یک فرصت بود تا اقدام به عرض اندام کنند که البته اتفاقات ما بعد نشان داد که حتا حضور در قالب بیانیه این عزیزان چه نقشی‌ در بالش و شادابی جنبش داشت. البته به نظرِ منِ نگارنده ، چون این گروه‌ها اصولا تعریف خود را نه براساس اتفاقات واقعی‌ در جریان یا حادث شده در جهان واقعیت، بلکه بر اساس آنچه که نیاز دارند میسازند، پس این شواهد در اعتقاد آنها تزلزلی ایجاد نخواهد کرد و تفاسیر و تعریف‌شان کماکان به حیات منزوی از سیر واقعی‌ اتفاقات ادامه خواهند داد.

دسته بعدی جعل کنندگان هویت جنبش معمولاً شامل گروه‌هایی‌ هستند که هویت‌شان در طول هویت حاکمان فعلی ایران تعریف می شود ، گروه‌های قرار گرفته در این دسته نیز بسان گروه اول معتقدند که جنبش سبز از گروهی تشکیل شده که کاملا مزورانه بر طبل قانون و قانون مداری و قانون اساسی‌ می کوبند تا از پسِ آن قانون و نظام برخاسته از آن را نابود سازند. تا اینجا کار این گروه همداستان گره اول اند، ولی‌ اختلاف آنجا شروع می شود که اینها مدعی اند که اصولاً رهبران جنبش، یا به زعم آنها سران فتنه، خود نیز در دایره همین تزویر کنندگان جا می گیرند. از دید این گروه، جنبش سبز یعنی‌ میرحسین موسوی و شیخ مهدی کروبی و هر آنچه که در خیابان‌ها اتفاق افتاد به سبب فتنه ایست که لابد بر روی پانل‌های نقشه جبهه مشارکت و مجاهدین انقلاب اسلامی ، یا خانه میرحسین طراحی شده و در خیابان‌ها اجرا شده. بر طبق این تعریف اینها از روز اول خواهان مجازات شدید این رهبران بوده و هستند و گاه تا آنجا پیش رفتند که به کمتر از اعدام راضی‌ نبوده اند. در قاموس اینها بحران و نارضایتی در کشور وجود نداشته و ندارد که مردم بر اساس آن تغییری طلب کنند، یا اصلا بطور اخص نقشی‌ برای مردم به عنوان فاعل عملی‌ قائل نیستند. برای این گروه درک این قضیه که جنبش سبز فرزند نارضایتی از شرایط روز است و رهبران سبز انتخاب آن مردم برای مجریت و مدیریت این تغییر سخت است و محال، که واقعیت برای اینن نه آن فقر و نارضایتی است که در هر خیابانی می‌توان با چشم دید که آن چیزهایی است که بطور رسمی‌ از بعضی‌ کانال‌ها منتشر می شود.

همکاری استراتژیک این دو سمت که هول محور یک خواست مشترک که همان مرگ و به نابودی کشانیدن جنبش سبز با هویت تعریف شده فعلی ایران شکل گرفته تا ناامیدی، یا رسیدن به این هدف ادامه خواهد داشت و هر کدام با توجه به ابزار‌های خود، در به ثمر نشاندن این درخت نامبارک تلاش خواهند کرد؛ حاکمیت با حصر و اسارت و دربند کردن و در فشار قرار دادن کنشگران سیاسی داخلی‌ و بدنه سیاست ورز جنبش و گروه بعدی با هجمه شدید رسانه‌‌ای و اشباع افکار عمومی‌ با تحلیل‌های مطلوب‌شان و تلاش در جهت بایکوت کردن اندک فضاهای باقی‌ مانده جریان اصیل جنبش سبز از طریق تخریب. اینکه نتیجه این همداستانی این دو دسته چه خواهد شد را عمل ما مشخص می‌کند و میزان همّتی که ما می‌کنیم تا از هویت و دستاورد‌های جنبش دفاع کنیم. جنبش سبز از روز اول بر دوش خرده توانایی‌‌ها شکل گرفت، خرده توانایی‌‌هایی‌ که هر کدام فاعل یک عمل کوچک شدند تا در کنار هم این جنبش عظیم را شکل داد و اینک جنبش سبز این خرده توانایی‌‌ها را به کمک میطلبد تا در کنار هم از هویت جنبش در مقابل تحریف‌ها دفاع کنیم.


http://www.rahesabz.net/story/42228/