۱۳۸۹ شهریور ۲۶, جمعه

امید یعنی‌ من، ما، یک دستبند سبز، یا یک لبخند


امید یعنی‌ یک لبخند، یک دستبند، یعنی‌ یک قاب عکس مزین به عکس یک شهید با روبان سبزی در کنار آن، یعنی‌ بزرگمردی که با افتخار رهسپار اوین است، یعنی‌ عزیزی که سر به آسمان دارد و چشم بر مردم، یعنی‌ تاج زاده، مادر سهراب، یعنی‌ احمد امویی.

امید یعنی‌ یک جمله بر روی دیوار که "ما هستیم"، دستخطی بر روی غبار یک ماشین، یعنی‌ یک نگاه به دستبند سبزت و یک لبخند آشنا که تو هم؟ یعنی‌ بیت "حالیا معجزه باران را باور کن" مشیری. یعنی‌ یک باور عمومی‌ به اینکه "موفق خواهیم شد"، چشم براه بهار ماندن و یقین از آمدنش.

امید یعنی‌ قدم‌های یک دختر بر یک سکو با دستبندی که حاکم و حکومتی را به سخره می‌گیرد، یعنی‌ یک پیام؛ که کشتید، که شکنجه را کالای رایج بازار کردید و حدیث سنگدلی تان را آوازه هر کوی، که هر چه میدانستید کردید، ولی‌ ما هنوز هستیم. بدون کشتن هستیم، بدون فریاد، بدون اسلحه، بدون همه آن چیزهایی که داشتنش شما را شما می‌سازد و فقدانش ما را ما!

امید یعنی‌ موسوی که هنوز بر حرف اول خود پای میفشارد و به نام مردم "اسیر صحنه آرایی" شما نشده، یعنی‌ کروبی که در هیاهوی هجوم سگهای بند پاره کرده لبخند میزد و بر ادامه راه تاکید میکرد، یعنی‌ قهقهه مستانه بهزاد در میانه مرخصی کوتاه مدت، یعنی‌ شکایتی که بانیان آن به فرجام سخت آن آگاهی‌ داشتند، یعنی‌ مجید توکلی، نوریزاد، زیدآبادی.

امید یعنی‌ ملت؛ مردمی که دل بر آسمان دارند و چشم بر بازو خود، یعنی‌ ادامه راه بی‌ خستگی‌، یعنی‌ مردمی که شاید به جای فریاد زمزمه کنند، ولی‌ ذلت سکوت را نپذیرفتند. امید یعنی‌ دانشگاه، جایی‌ که صرف وجودش لرزه بر پیکر حاکمان می‌اندازد، نامه فرزندان نبوی به پدرشان که "قوی بمان".

امید یعنی‌ من، یعنی‌ اعتقاد من به پیروزی، باور من به پایان روشن یک داستان غم انگیز، یعنی‌ اطمینان از بی‌ شماری من

۱۳۸۹ شهریور ۱۵, دوشنبه

شایعه مرگ جنتی، تلنگری بر یک معضل


"در پی‌ سکته مغزی، جنتی راهی‌ بیمارستان شد"، "وخامت حال جنتی" و ده‌ها خبر مشابه که در کوتاه مدت پهنه عرصه خبر رسانی مجازی را در نوردید و فضاهای غیر مجازی را هم تحت تاثیر خود قرار دادند. خبری که هیچ بنگاه خبر پراکنی خبری معتبری به آن نپرداخت و در نهایت تکذیب شد. فارغ از بررسی ارزش حادث شدن چنین اتفاقی‌ و همچنین انگیزه بانیان اولیه انتشار آن ، وسعت و سرعت انتشار چنین شایعه‌ای نشان از وجود یک مشکل میدهد. مشکلی‌ در عرصه خبر و خبر رسانی که بزرگترین ضرر آن متوجه کس یا چیزهایی است که به این عرصه تکیه میکنند.

در پی‌ همه گیری هر چه بیشتر پدیده اینترنت و دلایلی همانند امکان استفاده از گستره بیشتری از گروه‌ها و اشخاص اجتماعی به عنوان کانال‌های تامین کننده خبر که گاها میتوانند بینام باشند و بمانند که خود موجب امنیت بیشتر میشود و همچنین نبود بروکراسی‌های مرسوم در عرصه خبررسانی کلاسیک که موجب تسهیل و افزایش سرعت انتشار خبر در این گونه رسانه‌ها میشود، خبر رسانی مجازی و خبرگزاری‌های مجازی شاهد یک رشد شگرف از حیث کمیت در بدنه خود در سالهای اخیر بوده اند. از طرفی‌، آسانی ایجاد چنین ابزاری در کنار کمرنگ بودن مسئولیت‌های قانونی‌ و اجتماعی سؤ عمل‌های حادث شده موجب کاهش اعتبار و نبود فضایی برای استناد به این گونه رسانه‌ها شده است، تا جایی‌ که شاید بتوان به آنها به عنوان مکمل‌هایی‌ برای فضاهای مجازی که بنگاه‌های خبری معتبر را نمایندگی‌ میکنند، نگریست. امری که موجب عدم رشد کیفی‌ اینگونه رسانه‌ها ، پا به پای رشد کم آن شده است.

به دلیل عدم وجود ظرفیت‌های کافی‌ برای برخورداری از فضای مطبوعاتی داخل کشور، و همچنین تنگنا‌هایی‌ که برای خبر رسانی در داخل ایران وجود دارد، از ابتدای پیدایش جنبش سبز، فعالین این عرصه به این عرصه ، به عنوان یک فرصت نگریستند و اتفاقا نقش غیر قابل انکاری در پیشبرد اهداف جنبش سبز بازی کرد. اخباری که به سرعت پهنه اجتماع را در مینوردید و مصاحبه و تحلیل‌هایی‌ که در کوتاه‌ترین حالت در جامعه میپیچید. ولی‌ این همه داستان نبود که ضعف‌های این گونه رسانه، در پاره‌ای از موارد به ضعف جنبش تبدیل شد و در برهه‌های صدمات قابل اعتنایی به جنبش وارد کرد. اخباری که از پایه دروغ اند و مصاحبه‌هایی‌ که انجام نشده اند و اخباری که بصورت ناقص و ناقض محتوای اصلی‌ ، منتشر شده اند و در کوتاه مدت اذهان جامعه را تحت تاثیر قرار داده اند. ولی‌ چه باید کرد؟

نسخه سحرآمیزی وجود ندارد، جنبش سبز مجموعه‌ای همگن، با ساختاری منسجم و تشکیلاتی تعریف شده نیست. درست است که یک توافق کلی‌ سر چارچوب‌ها و رهبران مورد وثوق وجود دارد، ولی‌ به هر حال تمامی‌ افرادی که فصل مشترکشان در مخالفت با وضع فعلی‌ است سعی‌ کرده اند خود را در این چارچوب بگنجانند؛ یا موقتا از عقاید خود کوتاه بیایند و یا چارچوب‌ها را طوری باز تعریف کنند که خود در آن جای گیرند، حتا اگر نقض چارچوب اصیل جنبش باشد. این تنوع در پاره‌ای از موارد منجر به رقابت‌ها یا سؤ عمل‌هایی‌ شده که معمولاً موجب بکارگیری ابزارهای در دسترس هر گروه فکری به نفع خود گردیده است. این معضل در کنار سؤ استفاده‌هایی‌ که جناح مقابل از این نقطه ضعف کرده و گاها آن را در قالب حربه‌ای بر علیه خودمان استفاده کرده شرایطی را ایجاد کرده که جدی تر به رفع این معضل باید پرداخته شود. ایجاد کانال‌های مورد اطمینان که وظیفه خبررسانی را بر عهده گیرند و بکارگیری نیروهایی که در بلند مدت امتحان خود را پس داده اند شاید اولین گام بود که دست اندر کاران فعال جنبش سبز به آن دست یازیدند که با توجه به لزوم حضور در صحنه و آسیب پذیری که حکومت پلیسی‌ داخل کشور در این فضا ایجاد کرده بود مانع حصول حداکثری نتیجه در آن شد. ولی‌ به هر حال نتایج مثبتی داشت که هم اکنون، این پایگاه‌ها از مهمترین منابع خبری جنبش اند. شاید بهترین اقدام ایجاد نوعی تعامل دو جانبه بین فعالین عرصه خبر رسانی و مخاطبین خبر از دو سو است که منجر به ایجاد نوعی اهرم کنترلی متقابل شود. تعامل سازنده‌ای که تکیه بر آن دور از واقعیت موجود در عرصه جامعه باشد که خبر جنجالی همیشه مخاطب خود را دارد، حتا اگر دروغ باشد. سهل الوصول‌ترین راه تقویت رسانه‌هایی‌ است که در طول عمر جنبش، کارایی‌ خود را از طریق انتشار مسئولانه خبر اثبات کرده اند، رسانه‌هایی‌ که وجود دارند و باید هر چه بیشتر به آنها پرداخته شود.

کوتاه سخن اینکه پخش این شایعه تلنگری است بر وجود یک حقیقت، نشانه‌ای از یک درز که می‌توان از آن ضربه خورد. جنتی مرده باشد یا زنده، این اتفاق آئینه‌ای در مقابل ما گذاشت تا ضعف‌های خود در عرصه خبر رسانی ببینیم. جنبش سبز ناچار است از تعریف خطوط ارتباطی‌ مابین گروه‌های مختلف اجتماعی به عنوان سنگ بناهای سازنده آن به قصد توسعه آگاهی‌ که ارزنده‌ترین اسلحه ما در این کارزار است. در شرایطی که حکومت حتا گلوی نیروهای معتدل خود را در حل فشار دادن است نمی‌توان بر کرم آنها امید داشت و نتیجتا باید به تقویت ظرفیت‌های باقیمانده اکتفا کرد. فضاهای مجازی مهمترین آن است و با تمام ضعف‌ها قابل گذشت نیست. باید به آن بپردازیم و باید در جهت حل این معضل حرکت کنیم.


۱۳۸۹ شهریور ۱۱, پنجشنبه

این یزید نه آن یزید است


حسین کروبی: این کار وحشیانه را فقط یزید با امام حسین کرد و به زن و بچه او حمله کرد

تاریخ به یاد خواهد داشت آنچه را که در یکسال اخیر رفته، حرمت‌هایی‌ که شکسته شد و خون‌هایی‌ که بر زمین روان گشت، و آنچه که بر مردم گذشت، جماعتی که با سکوت به خیابان‌ها آمدند و در آرامش حقی‌ را طلب کردند. تاریخ به خاطر خواهد سپرد، همانطور که از یاد نبرد آنچه که در اعصار پیش رفت که حدیث همان حدیث است، جماعتی که حقی‌ را طلب میکنند و حاکمانی که به زور اسلحه خون جاری میکنند، به این امید که آن خون حقیقت را در خود دفن کند و سرخی آن رنگی‌ دیگر بر آن نشاند، زمانی‌ یزید و یزیدیان خوانده میشوند و زمانی‌ نامی‌ دیگر.

چندین شب است که شیخ شجاع اصلاحات میزبان جماعت کوردل بی‌ انصافی است که لبیک گویان، به نام اعتقاد، شرف را به کناری نهاده اند و بی‌ هراس از هرانچه که اعتقاد نامیده میشود و بی‌ توجه به هر صفتی که انسان را انسان می‌سازد چماقی دست گرفته اند و خیابان‌ها را قرق خود کرده اند، که غافلند که برگ‌های تاریخ را باز میخوانند و محتوای آنها را دگرباره به نمایش می‌گذارند! به پشتوانه حکومت جابر و حمایت سرنیزه حاکمیت ظالم سینه سپر کرده اند و در نبود نیرویی که روزی قرار بود حافظ نظم باشد و امروز ماهیت خود را در دفاع از اخلال گران و براندازان جمهوری تعریف می‌کند، هر آنچه از پستی است انجام میدهند و چه طنزی که با فریاد مرگ بر یزید، یزیدوار رفتار میکنند.

داستان به یزید رفت و تشبیه از این ملعون تاریخ، که آنچه ایشان کرد ظلمی بود که در میانه میدان رفت، دو گروهی که در یک نبرد نابرابر صف آراستند، که آنچه اینجا و امروز میرود غیر از آن است که اینبار نبرد نه در میان دو گروه شمشیر بدست، که در آن سوی میدان جماعت بزرگی‌ اطراق کرده اند که نه سودای کشتن دارند و نه هوای شمشیر دست گرفتن، نه آمده اند بجنگند و نه حتا آمده اند غیر از آنچه که حاکمیت وعده داده است را طلب کنند، سکوت را بزرگترین فریاد میدانند و شعار "مرگ" را بزرگترین منکر. گوشه‌ای ایستاده اند و ناباورانه به جماعتی نگاه میکنند که شمشیر میچرخانند و به نام اسلام، خدای محمد را به جنگ میخوانند. این یزید کجا و آن یزید کجا!!!

امروز روز قدس است، روزی که بنیان نهاده شد تا نمادی باشد برای دفاع از ظلم، آنهم در حکومتی که قرار بود منادی برابری باشد، نماد حق طلبی دینی که دیگر حدیث ظلم در این دیار آنقدر آشنا است و آنقدر نزدیک که خبر زندان و حدیث شکنجه و تجاوز، داستان هر روزه ما شده است! دیگر یزیدی نیست که کربلایی ده روزه بیافریند که حدیث یکساله ما خود داستانی دیگر است. روز قدس، روز قیام بر علیه ظالم زمان است که شهر تهران شاهد است که این چکمهٔ‌هایی‌ که میادین و خیابان‌ها را از حضور خود لبریز کرده اند، نشان از لرزه بر اندام کدام ظالم میدهد. مهدی کروبی و میر حسین موسوی تنها شاخه‌ای قدرتمند از درختی هستند که تنه تنومند آن ریشه در ذهن مردمان این سرزمین دارد، با آن چه میکنند؟



عکس از وبسایت راه آزادی برداشته شده است


آقای کروبی، این یزید کجا و آن یزید کجا


حسین کروبی: این کار وحشیانه را فقط یزید با امام حسین کرد و به زن و بچه او حمله کرد

نه آقای حسین کروبی، آنچه یزید کرد ظلمی بود که در میانه میدان جنگ حادث شد، دو سپاه، هر چند نابرابر، جنگیدند و سمت غالب، نه جوانمردانه، هر آنچه از پستی برمیامد کرد و لعنتی ۱۴۰۰ ساله برای خود خرید، ولی‌ حدیث یزید عصر ما کجا و حدیث آن یزید کجا! آنجا حدیث، حدیث جنگ بود و اینجا حدیث عمل به یک رویه مشروع حاکمیت، آنجا روایت مقابله دو جمع مسلح بود و اینجا داستان گروهی چماق بدست و اسلحه به کمر و جمیعتی خشونت گریز که سکوت پیشه میکنند. نه آقای کروبی، آن ظلم کجا و این کجا!


۱۳۸۹ تیر ۱۲, شنبه

در باب مضرات تندروی و کندروی؛ ما هم متهمیم


از دلایل عدم توفیق حد اکثری جنبش اجتماعی برآمده از انتخاب سید محمد خاتمی در سال ۷۶ سخن بسیار رفته که هر کدام به بخشی از آن پرداخته اند، گروه بزرگی‌ تمامی‌ مشکلات را به شخص رئیس جمهور کاهیده اند و حکومت و حاکمیتی تصویر کرده اند که رئیس جمهور همه کاره آن است و همه اتفاقات در ید قدرت وی است، آفتابی غروب نمیکند و ابری نمی‌بارد مگر آنکه ایشان دستور دهد و همه حوادث، از دستگیری فعالان سیاسی بگیرید تا تصویب شدن فلان قانون در مجلس هفتم را تابعی از عملکرد ضعیف ایشان میبینند. مناسبات قدرت را چنان فرض کرده اند که نهاد ریاست جمهوری هم قانون تصویب می‌کند و هم اجرا می‌کند و هم بر حسن اجرای آن نظارت می‌کند و دادگاه و دادستان هم بدون اجازه دفتر خیابان پاستور آب نمیخورند.

این دسته قاضیان که چنین قضاوتی را بر علیه خاتمی میکنند چنان از بیست میلیون رای و قدرت اجتماعی ناشی‌ از آن صحبت میکنند که نادانسته انسان را به این خیال میاندازند که اکنون بیست میلیون فرد حقیقی‌ در خیابان‌ها منتظر حرکت دست خاتمی بودند که ندیدند که دسته دسته روزنامه‌ها را بستند و گروه گروه جوانان و فعالان سیاسی را به زندان افکندند و وزیران محبوب دولت را در روشنایی روز به ضرب کتک نواختند و به دانشگاه‌ها هجوم بردند و آب از آب تکان نخورد، نه صدای از کسی‌ برخاست و نه کسی‌ به یاری کسی‌ شتافت. چنین قاضیانی قسمت بزرگی‌ از حقایق را نمیبینند، یا حداقل در آن دوران که باید می‌دیدند ندیدند و وزن انصاف در حکم‌شان آنقدر نحیف شد که دیگر به چشم نیامد.

آقای خاتمی در یکی‌ از سخنرانی‌‌های پیش از انتخابات منجر به کودتا سال ۱۳۸۴ به بعضی‌ از کندروی‌های سالهای ابتدایی در اول ریاست جمهوری خودشان معترف شد و آن را موجب معطل ماندن بسیاری از آرمان‌ها معرفی‌ کرد، ولی‌ آیا همه داستان همین بود؟ ما چگونه رفتار کردیم؟ ما دانشجویان؟ ما خبرنگاران؟ ما نویسندگان؟ ما نویسندگانی که هر چه توطئه بود را به هر که خواستیم نسبت دادیم و احساس کردیم باید ریشه همه آن چیزهایی را که اتفاقا درخت دوم خرداد از آنها تغذیه کرد و بالید را خشک کنیم؟ عالیجنابان رنگی‌ پوش نوشتیم و از فردای دوم خرداد علم انقلاب به دست گرفتیم؟ یا ما دانشجویان، مگر ما کم خطا بودیم؟ مگر آنقدر تند نرفتیم که به ناگاه در روز ۱۸ تیر در مواجه با یک دنیای واقعی‌ چنان آرمان‌های خودمان را باختیم که تا مدت‌ها یاس را فریاد زدیم؟ مگر ما نبودیم که داعیه دار رهبری یک جنبش اجتماعی منتقد قدرت بودیم و از طرفی‌ سر گنجاندن نام فلان دانشجو در فلان لیست انتخاباتی معامله کردیم؟ ما خبرنگاران هم کم اشتباه نکردیم، کم ندانسته میخی‌ بر تابوت اصلاحات اضافه نکردیم یا ما مردم، ما مردمی که فلان کتاب بر علیه فلان شخصیت را به چاپ چهلم رساندیم و به نام بت شکنی از شکستن هر شخصی‌ دفاع کردیم.

ما همه مقصریم، از اول اتفاقات انقلاب بگیرید تا اکنون که استبداد علناً سکاندار همه ارکان کشور شده. ما مردم، ما خبرنگاران و ما دانشجویانی که در اعتراض به کندروی‌های بعضی‌ سیاست ورزان آنقدر تند رفتیم که از نفس افتادیم و تصمیم گرفتیم تا بنشینیم، و آنقدر نشستیم و آنقدر به قهرمان ادامه دادیم تا تک تک حریفان از ما ردّ شدند و تک تک صندلی‌ها را اشغال کردند. ما تندروندگانی که در نهایت مجبور شدیم آنقدر بایستیم که به سیاست ورزانمان برسیم و همپای آنها شویم، حداقل تا مجالی دیگر که دوباره سرخوش از یک موفقیت مقطعی لگدی به شیر دوشیده بزنیم. سیاست ورزانمان کم فرصت سوزی نکردند، ولی‌ ما چطور؟ ما چقدر با رفتار و تحلیل اشتباه مان در رساندن شرایط کشور به وضعیت فعلی‌ مقصر بودیم؟

تندروی و کندروی دو بیماری هستند که سالهاست با تن رنجور جنبش نوخواهی ایران عجین شده اند و در برهه‌های مختلف آن را زمینگیر کرده اند، کندروانی که جنبش را به سکون میکشانند، یا حداقل از محصول آن میکاهند و تندروانی که قادرند هر حرکتی را به دره نیستی‌ سوق دهند. نمونه‌های آن بسیارند که اگر از بیش از صد سال پیش که درخت مشروطیت را در خاک پربرکت و کم بارده این سرزمین کردیم را بگیرید تا الان که درخت دیگری را با نیّتی والاتر غرس کردیم، را بگردید و هر مرحله را آسیب شناسی‌ کنید، قطعاً در نهایت به چنین کسانی‌ خواهید رسید.

اکنون نیز زمانه بر همان منوال است، گروهی سیاست ورز که با علم و قبول مضرات کندروی و عقب افتادگی از سطح خواست‌ها وعده‌ها سالهاست که در حال مبارزه اند و الحق کم نگذشته اند. رهبرانی که پابه پای جنبش رشد کرده اند و احزابی که از جبهه خواست‌های مردم یک گام به عقب نگذشته اند. سیاست ورزانی که "پدر و مادر ما باز هم متهمیم" را نگاشتند که شاید بد نباشد ما هم کمی‌ از اتهامات مان بنویسیم، بنویسیم از روزگارانی که کمیته‌های انقلاب را در شهر‌هایمان تشکیل دادیم و قاضیان شرع را به پشتوانه حمایت مان بر دادگاه و یا بیداد گاه‌ها مستقر ساختیم. از تندروی‌هایمان کمی‌ بنویسیم، شاید ما هم سبک شدیم، مثل مصطفی تاج زاده.

آقای خاتمی اشتباه کرد، کما اینکه خود ایشان معترف است، تاج زاده هم از طرف قشر بزرگی‌ از سیاست ورزانی که به شرف و صداقت‌شان کمترین شکی نداریم پرچم دار اعتراف به بعضی‌ اشتباهات گذشته شد و از ما مردم خواست که در جایگاه نقاد و به شیوه نقد بنویسیم و بتازیم تا این جواهر صیقل یابد. از طرفی‌ معتقدم اینگونه نباید باشد که با سؤ برداشت همه کاستی‌ها و اشتباهات را به امثال تاج زاده و احزاب فعال بکاهیم، رویه‌ای که در چند روز اخیر متأسفانه باب شده است؛ کسانی‌ که جمله‌ای از متن را میگیرند و بر نیزه میکنند و فریاد میزنند. که اگر منصفانه بنگریم تک تک ما نیز مقصر بودیم، ما به ظلم مشروعیت دادیم و قدرت بخشیدیم، ما به سیستمی‌ که اکنون فاعل همه اشرار میدانیم ابزار کار دادیم و فضای حرکت. نقشی‌ هم برای کرده‌های خود در نظر بگیریم.




۱۳۸۹ تیر ۷, دوشنبه

طنز تلخ حاکمیت اسلامی


روایت میکنند که در بحبوحه درگیری‌های سال ۱۳۴۲ و دستگیری امام و پیچیدن شایعه احتمال محاکمه نظامی ایشان، در پی‌ تلاش جامعه مدرسین قم و چندین مرجع مستقل در اعلام مرجعیت امام و ایجاد حرمت، حکومت شاهنشاهی مجبور به اعلام آزادی و اعزام مجدد ایشان به قم شد، حکومتی که به عنوان نمادی از تقابل ساختاری یک حکومت با اسلام سنتی شناخته میشود و چه طنز تلخی‌ که بعد از ۴۰ سال، در حکومتی که داعیه دار دفاع از اسلام سنتی و مدعی پرچمداری مسلمانان جهان است، حرمت بیوت آیات عظام هتک میشود و در روشنایی روز از هیچ توهینی به ایشان اجتناب نمی‌شود.

اینجا ایران است و شهر، شهر قم، شهری است که قرن هاست پرچم تشیع را به همراه نجف و مشهد حمل کرده است و همیشه مامنی‌ بوده برای روحانیت منتقد، برای مرجعیتی که حیات خود را در صف بندی در کنار مردم تعریف کرده، آن هنگام که تقابل مردم و حاکمیت حادث میشود! اینجا قم است، شهری که اسلام و مسلمان در آن احساس امنیت میکرد و کوچه به کوچه به میزبانی روحانی از روحانیون شهر میبالید و صد افسوس که روایت کنونی غیر از آنچه است که در کتاب‌های تاریخی‌ نه چندان غبار گرفته نگاشته شده که حدیث کنونی، حدیث هتک حرمت بیوت مراجع است و تخریب دفاتر و مساجد آنها. داستان، داستان گروهی چماق بدست است که با ظاهری مذهبی‌ از هیچ بی‌ حرمتی ابا ندارند، فحش میدهند و ناسزا می‌گویند و مطمئن از عقیم بودن قانون در برابرشان، رستم وار گرز بر سر میچرخانند به جنگ انسانیت میروند و قرآن به خاک می‌‌افکنند و اخلاق به باد میدهند. این حدیثی است که امروز از این بلاد به گوش می‌رسد.

چند روز قبل به بیت شیخ یوسف صانعی حمله کردند، فردی که به زعم امام "... آدم برجسته‌ای است در بین روحانیون، مرد عالمی است"، روحانی است که سالهاست جزو آیت عظام دسته بندی میشود و کسی‌ در انتصاب فکری ایشان به امام خمینی شک ندارد! به بیت ایشان حمله کردند و در جلوی چشمان مأمورین انتظامی هر چه شکستنی بود را شکستند، از حرمت انسانیت و مرجعیت بگیرید تا قفسه‌های بیت! روز بعد از آن هم دفتر شیخ فقید، آیت الله منتظری میزبان بی‌ حرمتی این آقایان بود که گاهی به نام گروه فشار، گاهی مردم حزب الله و گاهی جمعی از مردم ایثارگر خوانده میشوند، گروهی که فارغ از نام‌های گوناگون، کسی‌ به ارتباط آنها به بعضی‌ مرکز امنیتی و نظامی شاکی‌ ندارد و علناً هم از اعتراف به آن ابایی ندارند. گروهی که هشدار میدهند، تهدید میکنند و فریاد میزنند و بی‌ هراس هر آنچه میخواهند میکنند. دسته‌ای که ارتباط و انتصاب و ماهیت آنها موضوع این نوشتار نیست که خود موضوع صد‌ها نوشته بوده و هست و حتا جزئیات آن اظهر مین الشمس است. به هر حال در یورش به بیت آیت الله منتظری اینبار اینها تنها نبودند که ماموران امنیتی نیز اینها را همراهی کردند. شیخ آزاده، مهدی کروبی هم از التفات عملی‌ آقایان بی‌ نصیب نماند و سید حسن خمینی، نوه بنیانگذار جمهوری اسلامی هم دیگر هدف آقایان مدافع روحانیت و ولایت بود!

اتفاقات بالا تنها گوشه‌ای از حوادثی است که در حاکمیت جمهوری اسلامی، در برهه فعلی‌ اجازه وقوع دارد، حاکمانی که رسما و علناً دست از تظاهر کشیده اند و گروهی که در خوش بینانه‌ترین حالت گمراه و خام اندیش اند را روانه کرده اند تا با شنیع‌ترین ابزار‌هایی‌ که حتا رژم سابق از بکارگیری آنها شرم داشت، دست به سرکوب روحانیت منتقد و مرجعیت بیدار بزنند، عملی‌ که بارها در طول تاریخ حاکمان مختلف به آن دست یازیده اند که برگ برگ تاریخ گواهی بیهوده گی آن را میدهد. گروه‌هایی‌ که نحوه عمل و دایره حرکت آن نوید رشد و زایش یک سرطان بد خیم را میدهد که دیر یا زود از دست صاحبان آن خارج خواهند شد و قلاده پاره خواهند کرد و غده‌های چرکین خود را تا اعماق جامعه گسترش خواهند داد ، بر طبق یک پیش فرض ساده که اگر میتوانند به دسته‌ای قدرت ببخشند چرا خود صاحب قدرت نشوند و اگر میتوانند بازی را در سمتی‌ پیش ببرند چرا خود برنده بازی نباشند؟ و چه باطل آنها که بنای خود را بر شانه‌های چنین موجوداتی استوار میسازند!

اینجا ایران است و مکان وقوع فاجعه همه گستره ایران و آنچه که آقایان تبر برداشته اند ریشه آن را بزنند همه میراث سالیان دراز مبارزه ایران زمین است علیه استبداد. نه فقط میراث که هر آنچه که داریم، از مذهب بگیرید تا آنچه که به نام هوّیت از آن نام برده میشود. میخواهند مذهبی‌ جدید بیافرینند که تا ابد برده وار جیره خوار و مرثیه خوان حکومت باشد، میخواهند تاریخی‌ بیافرینند که آن را ملک المتکلمین‌ها نیافریده باشند و جایی‌ برای بازرگان‌ها و مصدق‌ها در آن نباشد. اینجا ایران است و هدف نابودی اینها من و توییم، همه کسانی‌ که سر خم کردن در برابر استبداد را بر نمیتابند که فرقی‌ نمیکند که به چه آیینی باشند! حرکتی است که آغاز کرده اند که پایانی برای آن متصور نیست که دور نیست آن زمانی‌ که کار از دستشان بدر رود و نابودی خودشان و هوّیت ما حادث شود. سرنوشت محتومی که اگر ما ساکت بمانیم به ظالمانه‌ترین حالت ممکن به حقیقت بدل خواهد شد و آنگاه قطره‌های شرم پاسخی برای نسل‌های تباه شده آینده این خاک نخواهد بود.

۱۳۸۹ تیر ۵, شنبه

طعم گس خون، شوری اشک و سرمایی که میزبان دوستان مان است



یکسال پیش در چنین روزهایی داستان ما آغاز شد، داستانی که هنوز مبهوت سیر اتفاقات، فقط به متن آن می‌نگرم و تلاش می‌کنم درک کنم، سعی‌ می‌کنم ارتباطی‌ پیدا کنم بین آنچه میخواستیم وانچه به سرمان آوردند و آنچه بر سرخود آوردند! میخواستیم رئیس جمهور انتخاب کنیم، میخواستیم در همین ساختار و همین چارچوب، فردی شناخته شده و امتحان پس داده شده را به وکالت برگزینیم، فردی به نام میر حسین موسوی که نه وعده به نابودی شریعت میداد و نه نوید نابودی میراث انقلاب که اتفاقا به ریشه انقلابی و نسب فکری که به خمینی میبرد میبالید، میخواستیم چنین فردی را به وکالت جماعت به ساختمان ریاست جمهوری بفرستیم، رنگ سبزی که در آیین مان تقدس داشت را برگزیدیم و به خیابان‌ها آمدیم و دوستنمان را هم دعوت کردیم که چه طنزی که فتنه گر خواندنمان و به چوب شکنجه و زندان نواختنمان! طنز تلخی‌ است.

یکسال گذشت و گیج هنوز نام‌ها را تکرار می‌کنم، عبدالله مؤمنی را می‌شناسید؟ جوانک دانشجویی برخاسته از یک خانواده مذهبی‌ که به رسم داغ سالهای اول انقلاب و به شیوه آنها زن برادر شهید را به همسری گرفت، می‌دانید کجاست؟ زیدآبادی رابه یاد دارید؟ سحر خیز؟ بهمن امویی؟ یا مجید توکلی؟ یا هنگامه شهیدی و بهزاد نبوی؟ همه مهمان سردی و تنهایی‌ زندان هایند، همگی‌ میزبان بی‌ عدالتی حکومتی هستند که قرار بود چتری بر سر حتا بی‌ خدایان باشد، قرار بود به نام اسلام عدالت علی‌ برپا کند که شانه به شانه مرد یهودی در دادگاه حاضر میشد، نه اینکه خدائی در قامت مقتدا بر زمین بیفریند و جهنمی چه بسا در رقابت با آنچه که میشناسیم درهمین گستره بنماید، قرار بود هر کسی‌ با هر اندیشه‌ای در آن جای گیرد، نه اینکه دامنه خودی و غیر خودی تا آنجا رود که میراث دار بنیانگذار آن را در خانه چنین بی‌ حرمت کنند و نزدیکترین یاران وی را به جرم باطل معاندت به چوب بیدادگاه‌های‌شان بزنند، قرار نبود چنین شود و شد!

سبوئی شکست و آبی ریخته شد، زمین را به خونی اغشتند و حرمتی را الودند که پاک شدنی نیست، مگر میشود فراموش کرد؟ جوانانی که با سکوت به خیابان‌ها آمدند و بازنگشتند، عزیزانی که به امید تغییر و بر اساس مسئولیتی که در قبل کشور خود احساس میکردند قلم به دست گرفتند و زبان به انتقاد گشودند تا گره‌ای باز کنند و اینک هر کدام در گوشه به میله‌های بسته مقابل مینگرند! اسطوره‌هایی‌ که علم مخالفت با ظلم حکومت ظالم قبلی‌ را بدست گرفتند و رنج شکنجه گاه‌های سابق را به جان خریدند و سپس با ایثار هر چه که داشتند در میدان‌های مختلف گذشتند تا از آن پاسداری کردند و اینک به ساختاری مینگرند که در حال زایش میوه‌هایی‌ است تلخ تر از باغ قبلی‌، میوه‌هایی‌ که بوی شکنجه میدهد، مزه گس خون و شوری اشک!

زندانها ماندند و زندانبانان چهره عوض کردند، وگرنه رسم همان رسم سابق است که دگر اندیشان را در انزوای زندان دفن کنند، به این امید که اندیشه را نیز به بند بکشند که چه خام که نمیدانند که زایش اندیشه نتیجه طبیعی خواست جامعه است، با جامعه چه میخواهند بکنند؟ با اندیشه‌ای که ریشه در اعماق اندیشه این مردمان دوانده و اینک جوانه‌های آن سر برآورده چه میخواهند بکنند؟ میپندارند که اگر هوای آزاد را دریغ کنند و چشمه را از منبع کور کنند این درخت خواهد خشکید که چه باطل که نمیدانند که این درخت تنها ریسمانی است که این پهنه خاکی را به زندگی‌ متصل می‌سازد، که نمیدانند که خشک شدن این درخت یعنی‌ سوختن همه این پهنه، یا شاید میدانند و میخواهند فرجام رفتن خود را به فرجام کلّ کشور تبدیل کنند!

یکسال گذشت و ما مانده ایم، هنوز بر سر آن آرمان‌هایی‌ که به میانه میدان کشیدمان هستیم، بر سر میثاقی که با عزیزان دربند و دوستان شهیدمان داشتیم مانده ایم و خواهیم ماند، خواهیم ماند