۱۳۹۲ اردیبهشت ۳۱, سه‌شنبه

سرنوشت محتوم این نظام براندازی است

جمهوریت نظام سال ۸۸ تمام شد، آنچه که طی‌ چند ماه اخیر کردیم و در آینده انجام خواهیم داد تلاش در جهت احیای آن است. رد صلاحیت "هاشمی‌ رفسنجانی" به عنوان رکن رکین نظام جمهوری اسلامی، در توالی حصر "میرحسین موسوی"، انزوای "بیت امام خمینی" و حبس ریشه دارترین نیروهای انقلاب و نظام است، مرحله‌ای فراتر. حاکمیت در مسیری پیش میرود که سرنوشت محتوم آن براندازی است، براندازی توسط کسانی‌ که به همراه بسیاری از دستاورد ها، ریشه حاکمان فعلی را هم خواهند سوزاند. دور نیست آن روزی که دیر شود. 

۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۷, جمعه

رونوشت ارسال شود به دفتر فلاحیان، قالیباف، حداد عادل، محسن رضایی، لنکرانی، جلیلی، باهنر و زاکانی


جماعت یکجوری در آستانه انتخابات بر طبل خلق و تبلیغ دوگانه "اصولگرایان" و "حامیان دولت" میکوبند که انگار "احمدی‌نژاد" به یکباره از دل زمین سبز شده و آقایان از سر اجبار، سالها روزه سکوت اختیار کرده اند! نه برادران محافظه کار، این دولتی که اینگونه سر کوبیدن و نخواستنش رقابت می‌کنید حاصل عملکرد شما است، میوه برنامه ریزی و توطئه چینی شما. اعمالش هم حاصل روحیه و رویه شما در حکومت داری است، ده نفر دیگه رو هم بگردید و پیدا کنید و تاج بالاترین مقام اجرائی کشور را بر سرش بگذارید باز هم یک احمدی‌نژاد از دلش متولد میشود به فاسدی همین یکی‌، با همین سطح ناکارامدی و سؤ مدیریت، چه بسا بدتر. 





* یکی‌ مشخصه‌های بارز احمدی‌نژاد، به صطلاح "نمک نشناسی" ایشان است، بی‌ وفایی که نسبت به شخصیت‌ها و گروه‌هایی‌ که ایشان را از "هیچ" مطلق تبدیل به رئیس جمهور کردند. اما به نظر می‌رسه این مشخصه عمومی‌ بسیاری از جریانات محافظه کار امروز ایران است، چرا که مشخصاً این احمدی‌نژاد که این‌گونه سر زدنش صف تشکیل شده، مجری برنامه‌‌هایی‌ است که مورد اجماع همه گروه‌های راست است چه از نظر اقتصادی، چه فرهنگی‌، چه سیاست خارجی. آقای احمدی‌نژاد مجری همه آن چیزهایی است که محافظه کاران آرزو داشتند انجام دهند، حق‌اش نیست الان که عواقب محتوم آن سیاست‌ها مشخص شده اینگونه مورد عتاب قرار گیرد، حداقل از طرف محافظه کاران. 

۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۳, دوشنبه

در حاشیه حضور هاشمی‌ رفسنجانی: انتقادات به ایشان صحیح است، اما ما به بازآفرینی آن دوران محتاجیم


بخش بزرگی‌ از انتقادات به دولت هاشمی و شخص هاشمی‌ رفسنجانی غیر قابل کتمان و دفاع است: دولت آقای هاشمی‌ در بسیاری از حوزه‌ها کارنامه قابل قبولی بر جای نگذاشته؛ به علت دخالت‌های وحشتناک نهاد‌های موازی و عدم قاطعیت برخورد دولت در حوزه‌های روابط خارجی‌ و اطلاعاتی‌ و امنیتی، در پایان دوره ایشان نه تنها نتوانستیم روابط همتراز و غرور برانگیزی با سایر کشور‌ها داشته باشیم که برعکس، سیاست خارجی‌ پر سؤ تفاهم و غلطیده در بحران و مملو از فرصت‌های سوخته را شاهد بودیم. بخش بزرگی‌ از حوادثی که موجب این فجایع شود البته توسط دولت انجام نشد (از کشتار میکونوس بگیرید تا کشف محموله خمپاره‌ای در کشتی ایرانی "ایران کلاهدوز" در بندر انتورپ بلژیک در سال ۱۳۷۵ تا بازداشت‌های خانه فرهنگی ایران در آلمان)، ولی‌ دولت می‌توانست یا از آنها پیشگیری کند، یا حداقل با فاش گویی آن، دامن نظام را از ننگ آنها پاک کند (کاری که چهار سال بعد در قلعه قتل‌های زنجیره‌ ای، توسط دولت بعدی و شخص سید محمد خاتمی انجام شد). در بخش فرهنگی و اطلاعاتی‌ نیز محدودیت‌های وحشتناکی در حوزه‌های مختلف حاکم بود که اطلاق "دوران سیاه میرسلیم" خود مبین جنس آن دوران است. 

همه این انتقادات نه تنها درست است که توسط بخش بزرگی‌ از حامیان امروز هاشمی‌ حمایت و بیان میشود، اما این همه کارنامه دوران هاشمی‌ نبود. دوران هاشمی‌، دوران ساخت زیرساخت‌هایی‌ِ دیر بازده بود، از سیاسی و اقتصادی بگیرید تا فرهنگی، زیرساخت‌هایی‌ که کشور را در آستانه یک "اتفاق" قرار داد، یک تغییر بزرگ. در حرکتی تدریجی‌، در زیر پوسته سخت خارجی‌، جریاناتی در کشور رشد کردند، بخش‌هایی‌ از اجتماع قدرت یافتند و نهاد‌هایی‌ شکل گرفتند که قادر شدند به یک باره همه حوزه‌های کشور را در گرداب تغییر بیندازند. "دوران اصلاحات" حاصل یک اتفاق یک شبه و یک رای نبود، محصول و نتیجه حرکتی بود که مدت‌ها قبل شروع شده بود. البته دوم خرداد یک "نه" بزرگ به سیاست‌های قبلی‌ بود، اما این "نه" چگونه مجال بیان یافت؟ آنهمه نیروی فعال و نهاد‌های مدنی شکل یافته از کجا سربراورد؟ جواب ساده است: دوران گذار به آنها این فرصت را داده بود تا متولد شوند و رشد و قوام بیابند، و این دقیقا چیزی است که ما، اینک، در پایان دوره سیاه زمامداری محمود احمدی‌نژاد به آن احتیاج داریم. ما احتیاج داریم که نفس بکشیم، احتیاج داریم که اندکی‌ از زیر بار این حملات خارج شویم تا با آسیب شناسی‌ گذشته، ارزیابی حال و برنامه ریزی برای آینده، برای ساخت یک دوران جدید آماده شویم. احتیاج داریم سازمان اجتماعی مان را بازسازی کنیم و یک نسل جدید تربیت کنیم. احتیاج داریم نهاد سازی کنیم و با پس گرفتن دولت، ظرفیت‌های عظیمی‌ که صرف تغذیه نهاد‌های نظامی و اطلاعاتی‌ میشود را در اختیار سازمان‌هایی‌ قرار دهیم که نتیجه‌شان پیشرفت کشور است. احتیاج به آرامش داریم که تنها در چنین فضایی است که می‌توان آینده را ساخت. ما به دوران هاشمی‌ نیاز داریم. 

۱۳۹۲ اردیبهشت ۲, دوشنبه

مطالبات ما و توانایی‌‌های آقای خاتمی


یک سری مطالبات درسطح جامعه و یک سری توانایی‌‌ها و برجستگی‌ها در سید محمد خاتمی بود که من حیث المجموع ما را به سمت دعوت ایشان به انتخابات سوق داد. متقابلا برجسته کردن همان مطالبات و تبیین چرایی احتمال برآورده شدن آن توسط ایشان است که میتواند افکار عمومی‌ را پشت ایشان گرد آورد. ایشان نه باید و نه میتواند به عنوان معجزه گر و منجی معرفی‌ شود که شاید تنها مدیری باشد که به سبب پتانسیلی که در مدیریت، و توانایی‌ که در گرد هم آوردن جمع بزرگی‌ از نخبگان و مدیران اجرائی میتواند بهترین گزینه برای برونرفت از شرایط دهشتناک فعلی ایران باشد. این در کنار ثبات قدم و تعهدی است که ایشان ثابت کرده نسبت به گسترش ارکان و مولفه‌های جامعه مدنی، آزادی‌های اجتماعی، همچنین شخصیت‌هایی‌ است که در این راه هزینه داده اند، دارد. ایشان همه جنبش اصلاح طلبی نیست، اما میتواند میزانی‌ از آن باشد. ایشان همه جنبه سبز نیست، اما میتواند به عنوان یکی‌ از پیشرو‌ترین شخصیت‌های آن شناخته شود که اگر نبود هشت سال سابقه ریاست جمهوری ایشان و وزنی که در جامعه بین الملل دارد، شاید اینک ایشان نیز در کنار دیگر رهبران شخص جنبش سبز، میرحسین موسوی، شیخ مهدی کروبی و بانوی سبز مان زهرا رهنورد یا حصر یا حبس بود. (البته بارها ایشان آرزو کرده بودند که ایکاش حصر می‌شدند، چرا که شرایطی که دارند به مراتب بدتر از حبس و حصر می‌دانند). 
به هر حال: چه ایشان بیاید یا نیاید مطالبات سر جایش هست. حیات ما نیز با این انتخابات به پایان نخواهد رسید که همه می‌دانیم که چه راه درازی تا آن صبح سبزی که میرحسین وعده را داده، داریم. هنوز بر اصرار و خواست مان بر دعوت از سید محمد خاتمی هستیم، با این توضیح که در کنارش، به گفته خود سید "به جای چه کسی بیاید و چه کسی نیاید باید مشخص کنیم چه انتظاراتی از رئیس جمهوری بعدی داریم". این باعث میشود "مطالبه محور" وارد چنین بزنگاه مهمی‌ شویم، نه شخصیت محور. شخصیت‌ها قابلیت حصر و حبس دارند، اما مطالبات حضور دارند، در هوای جامعه، در حیات تک‌تک ما. به عبارتی: از مطالبه به شخصیت برسیم، با مطالبات از شخصیت‌ها دفاع کنیم و با همین ابزار مردم را به حمایت بخوانیم. 




۱۳۹۲ فروردین ۱۲, دوشنبه

کاش یک نفر به عنوان حتا دروغ ۱۳ هم شده می‌نوشت


کاش یک نفر به عنوان حتا دروغ ۱۳ هم شده می‌نوشت: حصر رهبران جنبش سبز شکسته شد
به گزارش کلمه، میرحسین موسوی امروز بعد از برچیده شدن موانع امنیتی، در جمع جمعی از دوستداران خود در خانه شخصی‌ خود تاکید کرد که ...

حیف که دست و قلم کسی‌ به کارش نرفت
راستی‌: هفتصد و هفتاد و پنجمین روز حصر هم گذشت



۱۳۹۱ اسفند ۲۷, یکشنبه

در حاشیه اجماع شورای هماهنگی‌ اصلاحات حول محور نامزدی آقای خاتمی؛ "چگونگی" مهم است


آقای خاتمی "ملزم" به حضور شدند، از طرف پیش رو‌ترین و خط شکن‌ترین گروه‌های سیاسی تغییر خواه ایران معاصر. این "الزام" و انشا‌الله "التزام" آقای خاتمی به تصمیم جمعی مطلقاً به معنای گذر از اصول و صرفنظر کردن از خواست و دغدغه‌ها و مسائل سالهای اخیر ایران نیست که اتفاقا این قابلیت و پتانسیل را دارد که در سطحی جدید و با انعکاسی به مراتب قوی تر و عمیق تر آنها را باز طرح کند، ولی‌ به هر حال به یاد بیاوریم که "حضور" به مانند "عدم حضور"، خود، دارای مفهوم سیاسی و نتیجه خاصی‌ نیست که "چگونگی" این حضور، یا عدم حضور است که مفهوم و موضع آن نسبت به مسائل تعیین می‌کند. پس دست به دست هم دهیم و در این فرصت باقیمانده، با حضور فعال چگونگی این حضور را به قسمی شکل دهیم که به کار تبدیل خواست‌هایمان به مطالباتی ملی‌ آید

۱۳۹۱ بهمن ۲۵, چهارشنبه

از طرف یک ملت عاشق، برسد به دست رهبران در حصرم



روز چندم است؟ پنجم؟ چهلم، صدم؟ ششصدم؟ ؟ چه زود گذشت، یادش بخیر آن روز سرد زمستون که یک دفعه چهره شهر عوض شد و خبر رسید که چند خودرو سیاهپوش کوچه اختر را بستند، ماشین‌هایی‌ که چند روز بعد جایشان را به دربی فلزی دادند، از همان درب و حصار‌هایی‌ که همه دیکتاتور‌های دنیا بهشان علاقمند اند؛ فکر میکنند که می‌توانند همه چیز را پشت آنها مخفی‌ کنند، همه چیز، از فریاد و ضجه یک مخالف معترض تا افکار یک آزادیخواه متفاوت، از آن درب‌هایی‌ که همیشه حاکمان با اعتماد از استقامت‌شان چفت و بست‌شان کرده اند و تاریخ اثبات کرده که درز دارند، که استقامت ندارند، که طاقت ندارند که سنگینی‌ آن همه عظمت را پشت خود مخفی‌ کنند، برگ برگ تاریخ شهادت سستی‌شان را میدهد ، پس چرا باز هم حصار‌ها برپا میشوند و چفت‌ها بسته؟

یادم رفت سلام کنم، نمیدانم که چرا هر وقت نشستم که نامه‌ای برایتان بنویسم، هر موقع نشستم که دردلی کنم، یادم به کوچه اختر میرود و آن روز که چگونه قلبم میزد که یعنی‌ شد؟ یعنی‌ حاکمان با این آجر، دیوار حماقت‌هایشان را کامل کردند؟ یادم میرود سر آن ظهر که تلفن پشت تلفن میزدم و دوستانی که دلداری‌ام میدادند، یادم پرواز می‌کند سر آن دستپاچگی‌ها و بغض‌ها و خودبخود زبانم میچرخد و قلمم شروع می‌کند سرخود قدم زدن و ردّ انداختن رو سفیدی کاغذ و هرازگاهی ردّی مدور و نامرتب، سیاهی جوهر با طعم شور اشکی که نظم مرتب سطر‌ها را بهم میزند و این میان آخرین کاری که یادم میماند قواعد نگارش نامه است و سرفصل آن سلام کردن که لابد با احوالپرسی باید ادامه یابد، چیزی شبیه این که "سلام، امیدوارم که حالتان خوب  باشد ...". تازه این نامه رو باید به کی‌ بنویسم، به شیخ شجاعی که یک یا علی‌ گفت و ماند؟ به میری که قرار بود رئیس جمهورم بشود، ولی‌ پدرم شد؟ یا خانم رهنوردی که برایم تعریفی‌ جدید از "همراهی" کرد؟ از ماندن، از شرافت مندانه ماندن، ... . 

میر عزیز، حرف زیاد دارم، بیشترش سوال است و فراوان "چرا" که توی ذهنم دور میخورند، که چرا چنین شد؟ که چرا چنین مان کردند؟ مگر چه میخواستیم؟ که مگر چه کرده بودیم که مهمان گلوله‌هایشان کردنمان و به ضرب باتوم و شکنجه نواختنمان؟ از شما میر عزیز خواهرزاده تان را شهید کردند و از من صد‌ها برادر و خواهر کوچک و بزرگم را، از شما خانم رهنورد عزیز برادرتان را بی‌ جرم به زندان افکندند و از من هزاران را، به پای شما زنجیر حصر زدند و دربی فلزی افراختند و دور تا دور من به حصاری بستند، مگر چه خواسته بودیم؟ هر چه فکر می‌کنم جوابی‌ ندارم که اگر قرار بر حفظ اسلام باشد، اگر قرار بر حفظ ایران باشد، اگر قرار بر این باشد که کسی‌ حافظ همه سنت‌های این خاک باشد آن ماییم، ماییم که داعیه حفظ آنها را داشتیم، ما بودیم که زمزمه حفظ اسلام و ایران کردیم، که فریاد زدیم که اسلام را نجات دهید که دارد زیر پای حکومت جان میدهد، که سنت‌های ملی‌ مان را نجات دهید که زیر غبار خرافات و زیر ضرب حکومت دارد نفس‌های آخر را میکشد، همه اینها را گفتیم و لبخند زدیم و دستمان را به پشتوانهٔ یک ملت به سمت حاکمیت دراز کردیم تا دستمان را بگیرند و با هم بقیه راه را بپیماییم، پس چرا بجای دست در دست نهادن، سینه‌هایمان را به گلوله سوزاندند و گلوهایمان را مهمان ضجه و گریه کردند و بجای رنگ سبز، بر تنمان رخت سیاه عزا نشاندند؟ ببخشید، باز چونه‌م گرم دردل شد و فراموش کردم که چرا قلم بدست گرفتم، ببخشید، به رسم نگارش مرسوم نامه ادامه میدهم: "اگر احوال ما را خواسته باشید همه اینجا خوبیم، دردی نیست غیر از فراق … ."

شیخ عزیز، چرا دروغ بگم که "دردی نیست غیر از دوری شما"، درد زیاد داریم، از همان درد‌هایی‌ که روزی شما را از آسایش خانه تان و هم دوش تان، میر را از پشت میزشان در کتابخانه به میانه میدانی کشید که رنگ آن به سرخی خون سهراب و محمد و ندا بود و موسیقی متن آن ضجه مادر کیانوش. درد زیاد داریم، از همان دردهایی که شما میدانید و ما میدانیم، درد بدبختی ملتی که جرم‌شان "نه" گفتن بود و جواب‌شان همان‌ها که شما بهتر میدانید. شیخ عزیز، فراق شما یک درد است در کنار باقی‌ درد ها، دردی که مجبورم کرده که با کابوس از آن ظهر سرد بهمن ماه شروع کنم به شمارش: روز اول، روز دوم، ...، روز یکصد و پنجاه و چهارم و لابد ... 

ببخشید که همه نامه شد حرف درد و فراق و دیوار و دربی که هنوز پشت آن ایستاده ایم و به آن می‌زنیم که شاید عاقلی در این برهوت جهالت در را باز کند. به پشتِ نگاه می‌کنم سیلی میبینم که هر روز بر اندازه آن افزوده میشود و چون راهی‌ به پیش نمیابد، اینجا، پشت این دیوار و در به آن میزند، موجی که منی‌ چون من تنها یک قطره از آنم. نگران به دیوار و در نگاه می‌کنم و میترسم، میبینم که چگونه ترک‌های دیوار هر روز بیشتر میشوند و خط به خط بهم وصل میشوند تا روزی دیگر حتا باز شدن این در هم بکار نیاید؛ دیوار بشکند و این سیل نه از تاک نشان بگذرد و نه از تاک نشان و ما دوباره بعد از ۳۰سال نشسته باشیم و غارت و ویرانی همه محصول مان را نظاره کنیم. صاحبخانه این خانه منم، درب را برویم بسته اند، دیوار در مقابل خانه‌ام کشیده اند، چه کنم؟ نه ویرانی‌اش را طاقت دارم و نه تصرف‌اش بدست دزدان و این میان ضربه‌های آرام در که به مشت تبدیل میشود و از انور درب و دیوار فقط سکوت.

می‌دانم که شاید روزی این نامه از زیر در، یا ترک و درز دیوار برسه بدست شما، اصلا شاید این نامه را روزی در حالیکه آزادانه در خیابان قدم میزنید بخوانید و شاید آنروز دیگر از این حس‌ها شاید حتا یادی هم نباشد، بدست هر کداممان جعبه شیرینی‌ باشد و لب مان سرود تغییر، نمیدانم، به هر حال درکم کنید و گستاخی‌ام را ببخشید که رسم نگارش نامه را در ابتدا و وسط آن بجا نیاوردم، ولی شاید بتوانم آنرا به این رسم تمام کنم که "امیدوارم زودتر فراق بسر آید، دوستدار شما، یک گره سبز از قالی سبز ایران، برسد بدست رهبرانم ، آدرس: ایران، تهران، خیابان پاستور، کوچه اختر، پلاک ۲۶، منزل یکی‌ از رهبران سبز یک ملت عاشق."