۱۳۸۹ بهمن ۳, یکشنبه

در ستایش سیاست



مرتضی‌ مردیها در کتاب "در دفاع از سیاست" از قول ماکیاولی مینویسد: "در پراتیک جاری سیاست، به نظر می‌رسد درجهٔ غیر اخلاقی‌ شدن اعمال زور و تزویر، غالبا، با میزان تهدید شدن یک حکومت یا حکم، نسبت مستقیم دارد". این استدلال به طرز جالبی‌ با داستان امروز ایران همخوانی دارد، نمی‌توان انتظار داشت که جایگاهی مثل رهبری را با چنین قدرتی‌ مستقیم تهدید به نابودی کرد و انتظار داشت هر کاری برای بقای خود نکند، نمی‌توان گفت که به هر حال نابود خواهی‌ شد و انتظار نداشته باشیم که تا آخرین نفس و با غیر اخلاقی‌‌ترین ابزارها مبارزه نکند. شخص خامنه‌ای از طریق اعمال مستقیم و غیر مشروع قدرت متهم اصلی‌ جنایت است، جنایاتی که سهراب‌ها و ندا‌ها تنها مثل‌هایی‌ از آنها هستند، ولی فراموش نکنیم که این هزینه در راه نیل به هدفی‌ پرداخته شده و بزرگترین خیانت به خون همین ندا‌ها و سهراب ها، فراموش کردن آن هدف و قربانی کردن آن در پای بتی به نام "عدالت" و لابد "مجازات" است، بتی هزار چهره که به پای آن چه خونها که به حق و ناحق ریخته نشده. این هزینه‌ها در راه هدفی‌ با عنوان "پیشبرد دموکراسی و مردمسلاری" در ایران پرداخته شده که اگر به هر دلیلی‌ آن را از الویت خارج کنیم و ارزش‌هایی‌ دیگر را جایگزین کنیم کاری نکردیم، مگر پشت کردن به خون شهدا. از همین منظر است که مادر سهراب اعرابی آزادی زندانیان سیاسی را شرط گذاشتن از خون فرزندش میداند، چون هدف را بالاتر از اجرای عدالت شخصی‌ میداند.

"آقای خامنه‌ای! فردوست‌ها دارند از شما آریامهر می‌سازند" عنوان مقاله ایست که چندی قبل به قلم آقای نگهدار نگاشته و در رسانه‌های مجازی منتشر گردید، مقاله‌ای که اگرچه، حداقل در ظاهر مخاطب آن شخص خامنه ای، رهبر مذهبی‌ و سیاسی ایران بود، ولی‌ دوستان بسیاری در قالب‌های مختلف زحمت پاسخ دهی‌ به آن بخود دادند و نوشته از پس نوشته منتشر ساختند. عناوینی که به ایشان آویختند و صفت‌هایی‌ که ایشان را به آن سزاوار ساختند. به هر حال موضوع این نوشته نه شخص فرخ نگهدار و سبقه و عقبه ایشان است و نه پاسخ دهی‌ به نوشته‌هایی‌ که ایشان را هدف داشت، صرفاً پرداختن به آنچه که مبنای نگارش این نامه سرگشاده بود است، پرداختن به آنچه که شاید بتوان "سیاست" نامیدش.

موج اجتماعی که به عنوان "جنبش سبز" نامیده شد حرکتی گسترده بود که بلا استثنا در تمامی‌ سطوح، جمهوری اسلامی و طبقه‌های مختلف جامعه ایران را تحت تاثیر خود قرار داد، از مردم غیر سیاسی فعال در عرصه‌های مختلف بگیرید و فعالین عرصه‌های مختلف فرهنگی و هنری تا عملگران سیاسی و مدیران کشوری، هر کدام به نحوی، بر اساس مهارت‌ها و ظرفیت‌های خود پا به عرصه تاثیرپذیری و تاثیرگذاری از این یا بر این جنبش نهادند و هر کدام به وسع خود با آن وارد داد و ‌ستد شدند و طبیعی است که هر کدام به زبان خود! سیاستمدار، سیاست ورزید و هنرمند، هنر خود را آلت قرار داد و مردم هر آنچه که بلدند و از همین رهگذر در اندک زمانی‌ علاوه بر اغتشاش‌های گسترده خیابانی، در عرصه حاکمیت هم فضا به شدت قطبی شد و یارگیری‌های گسترده‌ای انجام گرفت، تا آنجا که برخلاف رسم مرسوم سیاست ورزی ایران که در آن کسی‌ مثل "آیت الله لاهوتی" کشته میشود و صدا از صدای سیاست ورزی حتا موافق، در نمیآید، اینبار اختلافات عیان میشود و علناً افراد تقسیم بندی میشوند و نام‌هایی‌ مثل سران فتنه و خواص بی‌ بصیرت و سران جنایت دهان به دهان میچرخد و از تریبون‌های مختلف نظام بیان میگردند، ولی این همه داستان نیست که شاید این هیجانات را تنها بتوان قله کوه یخی دانست که تمام بدنه آن زیر آب از نظری پنهان است. شرایط در خیابان بی‌ حجاب و آشکار است و علیرغم تلاش حکومت برای محدود کردن ابزارهای رسانه‌ای همیشه حداقل تصویر لرزان موبایلی تحرکات آن را جهانی‌ می‌کند و بالطبع آن قضاوت را آسان ، ولی‌ عرصه سیاست، آنهم با خصوصیات سیاسی ایران، سایه‌ها هستند که بازی میکنند.

جایگاه‌هایی‌ که بخش‌های مختلف قدرت را در دست دارند همیشه مورد طمع جناح‌های مختلف درگیر در قدرتند و این وسط جایگاه رهبری بواسطه قدرتی‌ که از طریق قانون بدست آورده و آن قسمتی‌ که بطور غیر قانونی‌ از طریق تسلط بر نهاد‌های نظامی و مذهبی‌ بدست آورده خود داستان دیگری است. رهبر است که تعیین می‌کند که سیاست‌های کلی‌ نظام چگونه باشد و همو است که قادر است با یک نامه حتا طرح و لوایح مجلس و روند تصویب و ردّ آنها را تحت تاثیر قرار دهد، این تاثیر تا آنجا پیش رفته که دیگر هرگونه مخالفت با وی به منزله‌ حذف است، حذفی که یا از طریق نهادهای انتصابی و از مسیر‌های شبه قانونی‌ صورت می‌گیرد، یا بوسیله "جان بر کفان سرسپرده". تا آنجا که حتا دولتی مثل دولت خاتمی که "اعتدال سیاسی" را می‌توان در آن معنا کرد به شبهه انداختن در حاکمیت واحد ایشان و تلاش در جهت ایجاد "حاکمیتی دوگانه" متهم میشود و به انواع مختلف مورد حمله و تحدید و تهدید قرار می‌گیرد. به محبوب‌ترین وزرای ایشان در روز روشن حمله میشود و مورد ضرب و شتم قرار میگیرند و مشاور ارشد ایشان ترور میشود و ضارب به لقب "ذوالفقار علی‌" مفتخر میشود و آب از آب تکان نمیخورد. حال با این اوصاف عاقلانه‌ترین بهترین روش برای پیشبرد پروژه‌ای سیاسی، با هر هدفی‌ چیست؟ آگاهانه‌ترین روش برای برخورد با چنین جایگاهی، با این حد تمرکز قدرت چگونه است؟

عرصه سیاست میدان بازی "سیاست ورزان" است و قوانین دنیای سیاست برنده و بازنده آن را مشخص میسازد. ولی یک پروژه سیاسی به ثمر نمی‌نشیند مگر در سایه استفاده از نقشه پیچیده و در عین حال هماهنگ و نه متناقض. مثلا در مورد همان داستان جایگاه رهبری می‌توان با اطمینان گفت که بدون اذن این مقام نمی‌توان به جایگاهی قدرتمند در ساختار جمهوری اسلامی فکر کرد، مگر به قیمت یک انقلاب که فارغ از بحث شدنی بودن، هزینه‌های آن آنقدر سنگین است و حاصل آن آنقدر نامطمن و نامحتمل که شاید بهتر باشد فعلا به کناری نهاده شود. باید این ساختار بدست آید و آنگاه است که حتا می‌توان آنرا تغییر شکل هم داد یا حتا به کناری نهاد. ممکن است استدلال بیاوریم که تن‌ دادن به قبول چنین واقعیت وحشتناکی‌ خیانت به اخلاق است و خیانت به قانون ، که استدلال درستی‌ مینماید، ولی همانطور که بالاتر نگاشته شد سیاست حاصل بکار بردن مجموعه‌ای از سیاست هاست، یعنی‌ همانطور که مجموعه‌ای میتواند عبدالله نوری را داشته باشد که چنان قهرمانانه خواهان تحدید رهبری در چارچوب قانون است، می‌توان فردی مثل هاشمی‌ را هم داشت که نامه مینویسد و سیاستی مکمل را بکار می‌بندد.

مرتضی‌ مردیها در کتاب "در دفاع از سیاست" از قول ماکیاولی مینویسد: "در پراتیک جاری سیاست، به نظر می‌رسد درجهٔ غیر اخلاقی‌ شدن اعمال زور و تزویر، غالبا، با میزان تحدید شدن یک حکومت یا حکم، نسبت مستقیم دارد". این استدلال به طرز جالبی‌ با داستان امروز ایران همخوانی دارد، نمی‌توان انتظار داشت که جایگاهی مثل رهبری را با چنین قدرتی‌ مستقیم تهدید به نابودی کرد و انتظار داشت هر کاری برای بقای خود نکند، نمی‌توان گفت که به هر حال نابود خواهی‌ شد و انتظار نداشته باشیم که تا آخرین نفس و با غیر اخلاقی‌‌ترین ابزارها مبارزه نکند. شخص خامنه‌ای از طریق اعمال مستقیم و غیر مشروع قدرت متهم اصلی‌ جنایت است، جنایاتی که سهراب‌ها و ندا‌ها تنها مثل‌هایی‌ از آنها هستند، ولی فراموش نکنیم که این هزینه در راه نیل به هدفی‌ پرداخته شده و بزرگترین خیانت به خون همین ندا‌ها و سهراب ها، فراموش کردن آن هدف و قربانی کردن آن در پای بتی به نام "عدالت" و لابد "مجازات" است، بتی هزار چهره که به پای آن چه خونها که به حق و ناحق ریخته نشده. این هزینه‌ها در راه هدفی‌ با عنوان "پیشبرد دموکراسی و مردمسلاری" در ایران پرداخته شده که اگر به هر دلیلی‌ آن را از الویت خارج کنیم و ارزش‌هایی‌ دیگر را جایگزین کنیم کاری نکردیم، مگر پشت کردن به خون شهدا. از همین منظر است که مادر سهراب اعرابی آزادی زندانیان سیاسی را شرط گذاشتن از خون فرزندش میداند، چون هدف را بالاتر از اجرای عدالت شخصی‌ میداند.

آنچه که من از مقاله فرخ نگهدار برداشت کردم و بسیار متعجب شدم که چرا دیگران برداشت نکردند این بود که واضحا ایشان فقط به خامنه‌ای یک هشدار دادند و یک وعده برای بازگشت، که هنوز، حتا برای شما هم امید هست، که هنوز می‌توان باقی‌ ماند اگر آب رفته را به جوی بازگردانید و این دقیقا چیزی است که میرحسین در آخرین مصاحبه در قالب عبارت " بنده در اطلاعیه ۱۷ گفتم شما امثال بنده را ندیده بگیرید و خودتان بی‌اعتنا به ما زندانیها را آزاد و اعلام کنید که پایبند به همه اصول قانون اساسی هستید و رسانه‌ها را آزاد کنید، انتخابات آزاد غیر گزینشی داشته باشید. خواهید دید افق روشن خواهد شد" بیان کرد که خود تکراری بی‌ ناقص بود بر سه شرط خاتمی برای حاکمیت. به کرات به شخص نگهدار عبارتی مانند "پاسدار منافع رژیم" نسبت داده شد که لابد این رژیم همان شخص خامنه‌ای است و در جای دیگه "دلسوخته ولایت" نامیده شد، که معتقدم شاید چنین ورود شتاب زده‌ای به عرصه‌ای که تامل شرط حضور در آن است چندان به صلاح هدف که ممکن است حتا تضعیف خآمنه‌ای و مجازات ایشان باشد، نباشد.


http://www.rahesabz.net/story/31095/

۱۳۸۹ دی ۲۳, پنجشنبه

جنبش سبز، مهران مدیری و حکایت کپی رایت رعایت کردن ما


تعریف جامعه شناسی‌، آن هنگام که به واژه ایرانی‌ و گستره ایران می‌رسد معمولا رنگی‌ جدید به خود می‌گیرد، آنچنان که معمولاً مجبوریم تعریف جدید ارائه کنیم یا حداقل اصلاحاتی در تعریف اصلی‌ بدهیم. مثلا همین بحث رابطه جنبش سبز و تحرکات اخیر سیاسی ایران و تاثیراتی که که گروه‌های مختلف جمعیتی ایران از آن گرفته اند. از بحث‌های تخصصی جامعه شناسی‌ بگذریم که محل بیان آن این نوشته نیست، مرسوم این است (یا شاید بتوان اینگونه گفت که مکانیسم سالم این است) این است که ابتدا به امر تغییر رفتاری در جامعه را شاهد باشیم و سپس تغیرات سیاسی و اجتماعی متاثر از آن را، ولی‌ داستان ایران بگونه دیگری است که براساس آنچه که تا الان تجربه کردیم، ابتدا به امر یک تغییر سیاسی، به روشی‌ حادث شده و آن تغییر همه جوانب زندگی‌ مردم، از گفتار و رفتار بگیرید تا آمار طلاق و ازدواج!

مثال‌های حکایت بالا بسیار است که شاید شاخص‌ترین آن را بتوان به آنچه که بعد از آمدن خاتمی، و یا بعد از ظهور احمدی‌نژاد شاهد بودیم را نام ببریم . از به میدان آمدن خاتمی تا شناخته شدن و رئیس جمهور شدن متعاقب آن کلا ۳ ماه هم طول نکشید، ولی‌ به هر حال رای آورد، ولی‌ این رای آوردن چنان تأثیری، حتا در سطح مکالمات مدیر یک مدرسه خصوصی با دانش آموزان گذاشت که همه را متعجب کرد. کار به جایی‌ رسید که حتا معلم با دانش آموز "گفتمان" میکرد و حرف از "احترام متقابل" میزد. این تغییرات با احمدی‌نژاد روندی معکوس به خود گرفت و شعار‌های خام انقلابی دهه چهل کالای رایج بازار شد، تا جایی‌ که روی پوشش مردم هم تاثیر گذشت، حتا شاید بتوان به جرات گفت که ادبیات احمدی نژادی جایی‌ برای خود در جامعه ایرانی‌ و گفتمان خیابانی باز کرد.

اینها را گفتیم تا برسیم به داستان جنبش سبز و مهران مدیری و اتفاقاتی که در دو ماه اخیر سر سریال قهوه تلخ شاهد بودیم. فارغ از بررسی ریز اتفاقات، مهران مدیری سریالی ساخت که صدا و سیما حاضر به نمایش آن نشد، چاره خرج‌های رفته چه بود؟ پخش آن بصورت مصرف خانگی؟ خیلی‌ نظر خوبی‌ نیست, آنهم برای کشوری که ۳ روز بعد از اکران فیلم ها، مردم لوح‌های فشرده آن را از خیابان‌ها میتوانند بخرند و حتا صدا و سیمای ملی‌ آن از نمایش انها عبایی ندارد. ولی‌ مدیری مرد استفاده از شرایط است، ترفند ایشان اینگونه بود که با استفاده از فضای بعد از تولد جنبش سبز و تبلیغ وسیع بعضی‌ مفاهیم مدرن که خود به خود ذهن مردم نسبت به آنها کنجکاو شده بود ، خرید لوح فشرده خود را به عنوان نشانه‌ای از رشد یافتگی مطرح کرد و اینگونه مردم را به دو دسته کسانی‌ که کپی نمیکنند و خریدن آن را تبلیغ میکنند و آنهایی که کپی میکنند، پس دزدند و شاید شایسته حکومت فعلی تقسیم کرد. چطور بود؟ من که میگویم بسیار باهوش. ولی‌ برخوردها هم متفاوت بود، مثلا کسی‌ در جایی‌ وبسایتی تاسیس کرد که با این استدلال "که دوستان خارج امکان خرید لوح فشرده را ندارند" اقدام به اشتراک گذاشتن سریال قهوه تلخ کرد. آن را در در مکان‌های مختلف مجازی نیز به اشتراک گذشت که یکی‌ از آنها بالاترین بود، عاقبت داستان اینگونه بود کهلینک با این استدلال که کپی رایت نقض شده در بالاترین حذف شد و در جاهایی‌ دیگر محل بحث.

اول اینکه به نظر من نگارنده، این اقدام کپی نکردن بسیار اقدام مبارکی است. آقای مدیری هم دستشان درد نکند که یادمان آورد که می‌توان دزدی نکرد، ولی‌ سؤالی که اینجا پیش میاید این است که آیا حتما باید اول اتفاق سیاسی بیفتد که پس از آن ما چنین کنیم؟ اگر چنین باشد که من از تکرار سیکلی که با آمدن خاتمی شروع شد و با آمدن احمدی‌نژاد عقیم ماند میترسم. به این صورت که چه تضمینی هست که فردای روز، با تحریک هوشمندانه کارگردانی جدید کپی کردن کالای رایج بازار نشود؟ یعنی‌ این نحوه زایش این رفتار، نوعی احساس عدم امنیت از استواری و دوام آن را به من میدهد که بسیار بطور ساده ، با از بین رفتن عامل تحریک ، معلول خود به خود از بین برود . ترس ندارد؟

و دومین عامل ترس من نگاه گزینشی است که مردم به این مقوله پیدا کرده اند. سوالی که اینجا پیش میاید این است که سیستم عامل کامپیوترها مگر کپی رایت ندارد؟ نرم افزارها و فیلم‌های روز خارجی‌ چه، ندارد؟ شاهدم که همین مردمی که اگر بهشان بگویی که میخواهی‌ "قهوه تلخ" را کپی کنی‌ با ساطور به جان گردن مبارک میفتند چنان آگاهانه و راضی‌ از انبوهی از نرم‌افزار‌های قفل شکسته استفاده میکنند که آدم از این گزینشی برخورد کردن متعجب میماند. کار تا آنجا بی‌ شرمانه است که بدون دغدغه و اندک خجالتی، علناً رو فیسبوک درخواست نسخه‌های قفل شکسته را هم میدهند. مگر این دزدی نیست؟ حکایت آنجا فجیع تر میشود که نوبت به یک غیر خودی برسد، مثلا ده‌‌‌ ‌نمکی و سری فیلم‌های "اخراجی ها"، اجازه دهید خیلی‌ دور نرم؛ شخصاً بدون هیچ عذاب وجدانی آن را کپی‌ و پخش خواهم کرد، این دزدی نیست؟ قطعاً هست، پس داستان چیست؟

داستان هر چه هست ترسناک است، مطمئن نیست، نه آن تغییر رفتار و نه این تبلیغ کپی رایت، ترسناک از این نظر که فردا میتواند آفتابی نباشد، اصلا میتواند بگونه‌ای باشد که دیگر "آفتابی بودن" ارزش نباشد. به این من خیلی‌ ساده میگویم رشد شکننده، پیشرفت متزلزل, پیشرفتی که نوی شرایط زدگی موقتی آن را ایجاد کرده که براحتی با عبود موج به نقطه پیشین باز خواهد گشت

۱۳۸۹ آذر ۲۹, دوشنبه

آقای پناهی، جاودانگی ات مبارک، ولی نگو که نمیدانستی که تاوان چراغ بدست گرفتن همین است


آقای پناهی، نمیدانستید؟ واقعا نمیدانستید که فرجام هنرمند اجتماعی بودن و هنرمند اجتماعی ماندن این است؟ واقعا نمیدانستید که هنرمند اگر بنا بر وظیفه چراغی بدست بگیرد و به قصد اصلاح، و نه اصلا اصلاح که به قصد ابراز کاستی ها، خلوت تاریکی‌‌ها را به هم زند دیر یا زود مورد غضب میرغضب‌های سلطان تاریکی‌ قرار می‌گیرد؟ دیر یا زود نفیری فرمان میداد که سکتش کنید، تازه شانس آوردید که خیلی‌ دور نبود آن روزهایی که قطعه‌‌ سرب سردی هم ضمیمه آن نفیر میکردند. نگوئید که من تنها هنرمندم و هنرمند را چه به سرمای زندان، چه به صدای خشک چرخش لولای زنگ زده زندان، نگوئید که در این کشور شغل و کار انسان نیست که آینده انسان را میسازد، اینجا مخاطب تعهد است که سرنوشت شما را رقم خواهد زد، وگرنه یک نگاهی‌ به علیرضا افتخاری و شریفی نیا بیندازید که یکی‌ هنرمند سال میشود و آن یکی‌ ...، بماند، شما پناهی هستید و آنها خودشان، که هر مقایسه‌ای توهین به آن فردی است که در بزرگترین فستیوال‌های فیلم دنیا، هنوز صندلی‌اش منقوش به نامش است، حتا اگر حکومتی حقارت خود را در ممانعت از خروج وی نمایان کند. آقای پناهی در این کشور غیرت مند بودن و غیرت مند ماندن ارزان نیست که سیاهی سیاهچال‌ها عوض آن است، چه شما هنرمند باشی‌، چه ستوده وکیل، چه تاج زاده عملگر سیاسی، چه باستانی خبرنگار. مطمئنم میدانستید. آقای پناهی، سرم بلند است به شما که فخر جامعه هنری ایرانید که سرم بلند است که هنرمندی داریم که به بلندای طاق آسمان غیرت دارد و شرف. جاودانگی تان مبارک

۱۳۸۹ آذر ۲۷, شنبه

به یاد همه آنهایی که هیبت یک حاکمیت را به سخره گرفتند

با ندا گریستم و به سهراب غبطه خوردم، با سحرخیز بغض کردم و به همراه تاج زاده خشمگین شدم، با نوریزاد آه کشیدم و بر استواری صفایی فراهانی غرور را معنا کردم. به یاد توکلی روسری سرم کردم و با آرام نژاد علی‌ را خواندم. منم که به مانند نبوی بر حماقت و بلاهت آنهایی که وهم دفن آزادی را دارند لبخند زدم، منم که مغرور شدم، منم که افتخار کردم، منم که سکوت کردم تا بغض را در زندان درونم حبس کنم، منم که نوشتم، منم که سر به آسمان کردم و با خدای خودم گلایه ظلم این نامردمان را کردم، منم که نشستم، خواندم، قهقهه زدم، نگریستم، شرمگین شدم، پا شدم، سبز شدم، خسته شدم، حتا گاهی اوقات ایستادم و نظر به عقب افکندم، ولی‌ منِ من هیچگاه ناامید نشدم، هیچگاه! ناامیدی در جایی‌ که هیبت یک حاکمیت پوشالی را چنین سحرخیز‌ها و تاج زاده‌ها و شیوا‌ها به سخره میگیرند احمقانه نیست؟ در برابر حاکمانی که هنوز بعد از ۱۸ ماه از هراس ما چنین خیابان‌ها را از ارتش‌ها انباشت میکنند؟ در برابر حاکمان و ظالمانی که چنین نوجوان ۲۲ ساله‌ای در بیدادگاه‌هایشان گردن میافرازد؟ گردن افراشتنی که سرافرازی سرو پیش آن احساس حقارت می‌کند؟ نه، من مأیوس نخواهم شد که تک تک برگ‌های تاریخ گواه من است، که سطر به سطر سرگذشت آنها که سودای صدارت را داشته اند شاهد من است که روزی نه چندان دور، نغمه آزادی در گوش تک تک ما طنین خواهد افکند، روزی نه چندان دور


۱۳۸۹ آذر ۲۵, پنجشنبه

خانواده اسیران سبز، نوریزاد و تاج زاده آزاد شدند.


دقایقی قبل خانواده محمد نوری‌زاد و فخر السادات محتشمی، همسر تاج زاده آزاد شدند. به علت وضعیت نامناسب جسمی‌ خانم ملکی‌، همسر آقای نوریزاد، ایشان مستقیم به بیمارستان منتقل شدند

۱۳۸۹ آذر ۲۲, دوشنبه

نوریزاد؛ فصلی دیگر از داستان نسلی که افسانه‌ها را میسازند


امروز چندمین روز اعتصاب نوریزاد است؟ سومین؟ چهارمین؟ یا شاید بیشتر! اینها برای ما تنها عددند، اعداد ترتیبی که به پیش میروند، که شاید ندانیم و یا شاید درک نکنیم که این اعداد در جای دیگر برای کسی‌ دیگر داستانی دیگر دارد، داستان روزهای نخوردن است، نیاشامیدن، داستان روزهای مقاومت کردن است. اعدادی که شاید آنقدر برایمان انتزاعی باشد که نتوانیم عمق آن را بفهمیم، یعنی‌ چه‌ یک نفر نمیخورد در حالی‌ که می‌توانست بخورد، خوب هم بخورد، آنهم در هنگامه‌ای که فصل خوردنش بود، که مگر هم کاران سابسقش کم میخورند؟ کم بر اسب مراد سوارند؟ کم میتازند؟ که مگر نمی‌توانست نوریزاد هم دهان بر بندد و چشم از ظلم رفته بچرخاند و به سوی دیگر بنگرد و شکم انباشته کند؟ مگر نمی‌توانست به سان بسیاری دیگر سکوت کند و در دل‌ به سکوت خود راضی‌ باشد و از رهگذر همین سکوت به لقمه خود راضی‌ باشد؟ مگر نمی‌توانست؟ کیست که نداند که داستان، فقط داستان خود انسان نیست که اگر سکوت نکنی‌ این بی‌ شرفان خانواده‌ها را میسوزانند، نوریزاد نمیدانست؟ نمی‌توانست نفس ببندد و چشم بر زمین بیندازد و در ازایش آسایش خانواده‌ای را مختل نکند؟ نمی‌توانست؟

می‌توانست، براحتی هم می‌توانست، به همان ترتیبی که بسیاری کردند، ولی‌ محمد نوریزاد چنین نکرد، سکوت نکرد و دم برنبست و بازگشت، بازگشتی که بسان همان اعداد ترتیبی تنها بیانش برای ما راحت است، بازگشتی که مستلزم نقد دستاورد‌های یک عمر خود بود، مستلزم ایستادن در برابر خود بود، مستلزم همراهی با کسانی‌ بود که سالها در برابر آنها ایستاده بود و قلم در دست و زبان در دهان بر آنها تاخته بود، مستلزم این بود که حری دیگر بیافریند، در کربلایی جدید محمد نوریزاد همه اینها را کرد و پای همه آنها ایستاد که بنگرید که چگونه هم قامت تاج زاده و سحرخیز و زیدآبادی در صف مقدم سپاه ایستاده است، بنگرید که چگونه همداستان توکلی و باستانی و ستوده پا پس نمیکشد. بنگرید.

یاد بیاوریم اولین زی که نوری زاد در قامت جدید چهره گشود و آن رنج نامه را با عبارت "من از تبار طایفه‌ای هستم..." آغاز کرد، به یاد بیاوریم که چگونه صادقانه زار زد که "ما معلقیم", که "من این روزها لذتی از سالهای خدمتم به انقلاب نمی برم، من از این که هموطنانم درخیابانهای شهر کشته می شوند ، به انقلابی بودن خود تردید می کنم", یادمان بیاید که پرسید که آیا این "همان است که شهدا برای برپایی آرزوهای آرمانی این نظام از خود گذشتند ؟ این روزها من دست بر پشت دست خود می زنم و سرگردانم و ایکاش ایکاش می کنم، چه ایکاشهایی ؟". به یاد بیاوریم که ما چگونه با تردید به مردی نگریستیم که سالها تنها پذیرای تازیانه‌هایش بودیم، چگونه از خود میپرسیدیم که مگر ممکن است؟ که شاید ما هم به افسانه‌ها چندان معتقد نبودیم، که شاید انقلاب دل‌ را ما هم از یاد برده بودیم، انقلابی که معجزه به دنبال دارد. محمد نوریزاد مردی بود که شاید دیر کمی‌ دیر آمد، ولی‌ تمام قامت آمد. محمد نوریزاد باز هم هیچ نخواهد خورد، باز هم هیچ نخواهد آشامید، در اعتراض به آنچه که در این کشور در جریان است، داستان فاجعه باری که اینک برای بسیاری از ما تبدیل به عادت شده. محمد نوریزاد نه کسی‌ را کشت و نه به کسی‌ آسیبی زد، نه خانواده‌ای را پاشاند و نه کودکی را یتیم کرد، نه به کسی‌ تجاوز کرد و نه حقی‌ مسلم را از احد الناسی سلب کرد که اتفاقا تنها کاری که کرد این بود که در برابر همه این اعمال و فاعل آن قامت برافراخت، قلم بدست گرفت و به شیوه مبارزه ما جنگیدن را آغاز کرد؛ نگاشت، به کسانی‌ که فاعل همه اینها بودند، به کسانی‌ که از طنز تلخ ایران عهده دار مقام قاضی‌ این کشور هم هستند که کسوت مقدس قضاوت این دیار را هم بسان بسیاری چیزهای دیگر به تاراج بردند، قاضیانی که به تعداد اعدام کرده‌هایشان مینازند و سالهای به مسلخ فرستادن‌شان را به رخ میکشند، همه جرم این مرد این بود که در برابر اینها ایستاد که کیست که نداند که مجازات آن چیست.

نوریزاد فصلی از داستان نسلی است که افسانه‌ها را میسازند، فصل‌هایی‌ که تاریخ این کشور گواه نمردن‌شان است، گواه دوام‌شان است. محمد نوریزاد باید بماند، باید بخورد، باید بیاشامد تا آنقدر پر توان بمانند تا گلوی مستبدان این کشور از پنجه‌هایشان رهایی نیابد، تا آنقدر توان در بازویشان بماند که زمین خشک این سرزمین را به بار نشانند. محمد نوریزاد باید بماند، به قیمت التماس من، التماس ما، به قیمت خواست ما، که مگر به خاطر شهدای ما چنین عشق بازی نمیکند؟ ما زنده‌های هم داستانیم، جان به در برده‌های همان کارزاریم که خواهش می‌کنیم، که التماس می‌کنیم که بمان، به خاطر ما بمان، به همراه ما بمان

۱۳۸۹ آذر ۱۸, پنجشنبه

در پی‌ بیان ماجرایی که عالم و آدم از آن باخبرند، علی‌ شکوری راد مجددا دستگیر شد


در پی‌ بیان ماجرایی که عالم و آدم از آن باخبرند، علی‌ دوباره شکوری راد دستگیر شد، البته دفعه قبل هم با شرایطی آزاد شده بود (بنا بر روایتی با وساطت و درخواست آیت الله وحید)، دفعه قبل هم که دستگیر شد با پرچم سبزی بر ماشین شخصی‌ به اوین رفت و و آن هنگام که آزاد شد با بیرق سبزی به استقبالش رفتند.

البته رفتار‌های حاکمیت قابل درک است، قابل درک است که فتنه‌ای که قرار بود تنها یک بعد از ظهر یا حداقل چند روز بعد از انتخابات بطول بیانجامد هنوز خرخره حکومت را رها نکرده، طنز تلخی‌ است که رئیس فعلی دو تا قوه حاکمیتی به کاندیدی تبریک پیروزی بدن و بعد اختلاف شکست ۱۰ میلیونی اعلام بشه، دم خروس بی‌ اخلاقی‌ بد از پرده زده بیرون.